نگارنده: منیژه بهره

تفکیک رفتارها به مطلوب و نامطلوب، محصول کارخانه‌ی ارزش‌ها، هنجار‌ها، پندارها و سنت‌های است که در طول تاریخ توسط کارفرمایان (زن و مرد)  تولید شده و به جامعه عرضه می‌شود. هرچند این احتمال را باید پذیرفت که سهم هر یک از کارفرمایان یعنی زنان و مردان متفاوت است، چنانچه در بسیاری موارد زنان، سهم کمتر و مردان سهم بیشتری در تولید و بازتولید فرهنگی دارند ولی در بعضی موارد نیز عکس آن صادق است.

“زن با حیا، چشم و گوش‌اش بسته است”

گزاره‌ی فوق از جمله خرده رفتارهایست که در اجتماع و فرهنگ افغانستانی ما، برای زنان مطلوب قلمداد شده است در حالی که مواردی چون خنده کردن، شوخی کردن، پرشعف و شور بودن وغیره در ردیف رفتارهای نامطلوب قرار می‌گیرد که انجام این خرده رفتارها در فضای عمومی برای زنان، با نمره‌ی ناکامی و مدرک سیاه همراه است در حالی که برای مردان با نمره‌ی کامیابی و مدرک سفید همراه است.

کارگزاران در فرایند درونی سازی ارزش‌های خود ساخته، دستور می‌دهند تا برای زنان یک سری سد و بندهای چون خاموش بودن، کم خندیدن، قدغن بودن خنده‌ی قهقه در فضای عام، شوخی نکردن، صحبت نکردن و یا کم صحبت کردن با مردان، پایین بودن صدا در حین صحبت، حاضر جواب نبودن وغیره مد نظر گرفته شود تا از سقف تعیین شده عدول نکنند. این رفتارها از جانب عاملان به عنوان رفتار‌های پسندیده، معرفی شده و زنان ملزم به پذیرش بی قید و شرط و خریداری تولیدات تجویز شده هستند.

از طرفی، فرهنگ عوام نیز تابلوی حکاکی شده با این جمله “زن باحیا، چشم و گوش اش بسته است” را به عنوان امتیاز برای زنانی که این شش قلوهای فرهنگی را پذیرفته و رعایت کرده اند را می بخشد؛ در حالی که آنچه از این فرایند نهفته تراوش می‌کند، ازخودبیگانه‌گی در بین زنان است.

اما زنان به محض شکستن سقف شیشه‌ی فوق، با علامت‌های چون بی‌حیا، بی‌بند و بار، سبک، چشم سفید وغیره نشانه گذاری شده و از بعضی مزایای اجتماعی محروم می‌شوند. در صورتی که رفتار مشابه در مردان، نه تنها با تعیین حدود، محدود نمی‌شود بلکه مبرهن پنداشته می‌شود.

در سمت دیگر، این فرهنگ عامیانه که در تار و پود زندگی ما جای گرفته است، می‌گوید: وقتی در یک جمع مردانه هستی، منیژه را به نام نواسه فلان، دختر فلان و یا خواهر فلان یاد کن!

تابو شمردن نام زن در فضای عمومی، جز ایستارهای است که در فرهنگ عوامانه‌ی ما تسلط یافته است. این سنت و ایستار، روشنگر بحران هویت در زن است که به عنوان فرد نامستقل، هویت‌اش منسوب به هویت پدر، برادر و یا شوهر می‌شود. موارد دیگری که باعث چرخش این دایره ی باطل می‌شود عبارت است از: نبود نام مادر در حاضری مکتب و دانشگاه، در کارت وفات و حتا سنگ قبر است که مؤید عارضه‌های چون: بی صلاحیت پنداری زن، سردرگمی نقش، از هم گسیخته‌گی شخصیتی، تضعیف پایگاه اجتماعی، فقدان استقلال فردی و فقدان هویت اجتماعی زن در حیات اجتماعی‌اش است و این  تلنگری­ست برای پرت کردن زن در چاله­­ی خودانگاره‌گی ضعیف!

برای تاویل و تبیین موضوع، سراغ تیوری تاجفل پیرامون هویت میرویم. ” محور اصلی این تئوری در هویت اجتماعی این است که مقوله‌های اجتماعی مثل گروه‌های بزرگ (یعنی یک ملت) یا گروه‌های کوچک‌تر (مثل خانواده)، اعضای را با هویت اجتماعی ایجاد می کند. هویت‌های اجتماعی نه تنها اعضای خود را توصیف می‌کنند بلکه رفتارهای مناسب را نیز برای اعضای شان تجویز می‌کنند (مثل هنجارها) و فرد نه تنها خودش را با هویتی خاص می‌شناسد بلکه سایرین هم او را با این نام می شناسند و ارزیابی می‌کنند و همچین شخص از لحاظ صفات و ویژگی‌ها به این شیوه می‌اندیشد و رفتار می‌کند. به این ترتیب این تئوری بیان می‌کند که هویت اجتماعی فرد به وسیله ی گروهی که بدان تعلق دارد تعیین می شود.”

به همین ترتیب یکی دیگر از نظریه پردازان بنام کاستلز نیز در مورد هویت می‌گوید که “هویت ها از نهادهای مسلط جامعه نیز ناشی می‌شوند. وی مدعی است که برای ساختن هویت از منابع چون تاریخ، جغرافیا، نهادهای تولید و بازتولید، خاطره جمعی، دین وغیره استفاده می‌شود. افراد و گروه‌های اجتماعی این مواد خام را می‌پرورانند و معنای آن‌ها را مطابق به الزامات اجتماعی و فرهنگی که ریشه در ساخت اجتماعی و چارچوب زمانی و مکانی دارد از نو تنظیم می کنند.”

” آقای x، کلان قوم است. آقای Y، وکیل فلان ناحیه است. آقای Z…”

این رویکرد، جز سنت‌های جا افتاده‌ی است که بازتاب دهنده‌ی باور اجتماع به توانایی مرد و منعکس کننده‌ی ناپذیری توانایی زن، ناپذیری گیرش‌ها و نگرش‌های زن و ناپذیری مدیریت فراخانه‌یی زن است. این سنت‌ها با مشتق گیری مرد، در حوزه‌های چون کلان ایل و آل، ارباب منطقه و وکیل ناحیه، جا باز کرده است که به طور عموم با اشتقاق فرهنگ مردمحور و سنت پیر مدار، مردها بویژه مردهای مسن در مقام مرجع تصمیم گیرنده قرار می‌گیرند و زنان محض در مقام گیرنده و دریافت کننده!

در آن سوی دیوار نیز، آنچه که روحیه‌ی مصلحت جویی و محافظه کاری را در زنان تقویت نموده تا از گزند پیش داوری و پس داوری‌ها و رفتارهای نامطلوب احتمالی، در امان بمانند، برادر خطاب کردن مردانی است که در ردیف آشنایان، اقوام، صنفی‌ها و همکاران قرار می‌گیرند. این چشم انداز، بیانگر محافظه کاری، عدم احساس امنیت اجتماعی زنان و احتمال سؤنگری در روابط اجتماعی است که بکارگیری این روش توسط زنان، موجب خنثی سازی محیط و دیدگاه‌های اطرافیان نسبت به آنان می‌‌شود.

“قد بلند، زیبا روی و…”

ریز رفتارهای دیگری که در قالب ارزش جای گرفته اند و بر خواسته‌ها، انتظارات و توقعات پیش­ قراولان سنگ تمام گذاشته اند تا موجب محدود سازی خواسته‌ها، انتظارات، اهداف، برنامه‌ها و رفتارهای دختران شوند، عبارت است از: مردود شمردن خواسته‌های دختر مجرد از زندگی مشترک آینده‌اش، پنهان کردن سن واقعی دختر و کم گفتن آن، ارجحیت و مقبولیت ویژگی زیباشناختی دختر در امر ازدواج (قد بلند، چشم و ابرو درشت، سفید و…) جز طناب‌های است که از طرف اجتماع و فرهنگ به پیرامون دختر کشیده می شود و او را در رینگ  انتظارات دیگران محبوس می‌کند.

 این پیش­کاران و پیش قراولان، دختران را در لباس سربازانی می‌بینند که ملزم به پذیرش و پیاده سازی ویژگی‌های چون: مطیع بودن، منفعل بودن، دیگر پذیر و خود گریز بودن، سلطه پذیر بودن، انعطاف پذیر بودن، ابزار بودن و کالای لوکس بودن… هستند و برحسب فرمان مافوق که همانا فرهنگ عوامانه است، باید به سمت مسیر تعیین شده حرکت کنند.

عبارت دیگری که به عنوان میکروب در ذهن و فکر اکثریت سرایت کرده است: قدم نو عروس شان خشک بود که…!

در مقام گوینده یا شنونده، این عبارت را به وفور گفته و یا شنیده ایم. سوال اینجاست که این گزاره چه چیزی را تبیین می کند؟

این عبارت، بازتاب دهنده‌ی دید منفی نسبت به زنی است که پس از ازدواج وارد زندگی زناشویی‌اش می‌شود. در صورتی که حضور‌اش توأم با سقوط اقتصادی خانواده‌ی داماد، فوت یکی از اعضای خانواده و یا بیماری یکی از اعضای خانواده وغیره باشد، در محکمه‌ی عوام، دادستان حکم می‌دهد که ریشه‌ی مشکلات فوق در حضور نو عروس است. این قانون عوام وار، چکش نهایی مشکلات ارادی و غیر ارادی را بر فرق سر زنی می‌کوبد که بدون هیچ دخل و تصرفی در مشکلات وارده، زندگی زناشویی‌اش را آغاز کرده است.  چنین پس داوری خرافه گرایانه ناشی از دید منفی نسبت به سرشت زن و بدبینی نسبت به زن است. در واقع این دیدگاه، ردیابی ریشه‌ی واقعی مشکلات فوق را در یک بقچه می بندد و در گوشه ی تاقچه ی می‌گذارد و از پندارهای خود مایه می‌گذارد تا زن را مقصر بشمارد.

مصداق عینی نامتوازن بودن عدالت فرهنگی را می‌توان در موارد بی شماری دیگری یافت که برای زنان همواره  نقش از قبل تعیین شده را در نظر گرفته است. انتظارات نقشی زیاد از زنان را می‌توان در قالب چند نمونه ی دیگر بیان کرد از جمله: تسهیم کار در خانه، مورد عینی از تفکیک جنسیت در چارچوب خانواده است، طوری که حتا فردی ترین مسئولیت‌های هریک از اعضای خانواده نیز به عهده ی زن گذاشته می‌شود. به طور نمونه، نامنظم بودن لباس مرد و پسر خانواده را گواه بر بی نظمی مادر و همسر‌اش می‌دانند، کشیدن خط بطلان بر مسئولیت‌های فردی و بخشش آن به جنس دیگر یعنی همسر یا مادر، بیانگر تجمع انتظارات در نقش‌های جنسیتی و سنگین شدن سهم زن در جذب این انتظارات است. برداشت عوار وار فوق از بی نظمی مرد، نوعی برحق پنداری مسئولیت‌های زن در مقابل مرد است که لزومن علی رغم انجام مسئولیت‌های فردی، مسئولیت‌های که در حیطه‌ی فردی مرد قرار می‌گیرد را نیز باید انجام دهد. این دید ابزار گونه، به چندگانگی نقش زن پس از ازدواج مهر تایید می‌زند و انتظارات نقشی آن را افزون می‌سازد و زن را میان تعارض نقش‌ها، حل و هضم می‌کند.

آنچه که این پله را به نفع مردها و به ضرر زنان پایین و بالا می‌کند، محدودسازی فرصت‌ها و امتیازهای فردی-اجتماعی است که زن با ماندن در لاک خانه، از آن محروم می‌شود و در مواردی نیز حقوق غیر رسمی آنان به پشت گوش انداخته می‌شود چنانچه حق گزینش نام فرزند معمولا از مادران سلب شده و به بزرگ خانواده که اکثرا مرد است، داده می‌شود. این جابجایی، قفلی می‌شود بر صندوق حقوقی زن که دیگران بویژه مرد خانواده با در دست داشتن شاه کلید، حق باز کردن آن را دارد.

خِست فرهنگ عامیانه را زمانی می‌توان بهتر تشخیص داد که برای زنان دخترا زا، مقام پایین تری نسبت به زنان پسر زا قایل می‌شود. طوری که سرمایه‌های معنوی و پایگاه ارزشی خانواده ی دختردار را نسبت به خانواده ی پسر دار، کمتر می‌بیند.  این دو نگری، ناشی از ارجحیت بخشی و امتیاز دهی به یک جنس نسبت به جنس دیگر است.

در درخت مردسالاری، شاخه‌ی تازه از زن ستیزی می‌بینیم که در مقابل زنان مطلقه سبز شده است. در این شاخه‌ی تازه، زن پس از طلاق، با سپردن فرزند اش به همسر، ریشه‌ی مادرانگی‌اش خشک می‌شود. گرفتن طفل از او، طرد شدن از خانواده و اجتماع، نگاه حقیرانه و مقصرانه نسبت به آن، سلب منزلت فردی و اجتماعی‌اش، احساس تنهایی، بی پناهی، محرومیت عاطفی، اقتصادی و اجتماعی، هراس از آینده، انزوای اجتماعی، افسردگی اجتماعی، بد نگری، احساس ناکامی وغیره شاخه‌های نوباری است که پس از طلاق، برای زنان مطلقه جوانه می‌زند. اما آنچه که قابل تأمل و تعمق است، اینست که در درخت مردسالاری، این شاخه‌های نوبار برای مردان مطلقه، می‌خشکد و پیامدهای فوق را به همراه ندارد.

از طرفی، نگاه حقیرانه و مقصرانه ی دیگران نسبت به زن مطلقه را زمانی می‌توان بهتر دانست که زینت بخشی و ظاهر آرایی زنان مطلقه، استفاده از رنگ روشن در پوشش، جنب و جوش و شادی آنان و… از طرف عده‌ی مردم اعم از زن و مرد مردود شمرده می‌شود و با برچسب‌های چون لا ابالی گری، شوهر خواهی، بی حیایی وغیره روبرو می‌شوند. این محدودسازی‌ها و انگ‌ها منحصر به زنان مطلقه بوده و مردان مطلقه از آن مبرا هستند.

صدها کرم‌های فرهنگی دیگری نیز در باغچه ی مردسالار وجود دارد که خاک همدیگر پذیری را نامرغوب ساخته و باعث تخریب کشت ها شده است.

اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم

که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است

در فرجام:

“راه حل هرمشکل، در خود مشکل نهفته است”

دیدگاه‌های کاربران فیس‌بوک
Facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedinmail