«عشق به روایتها، مسیر مرا به سینما رساند»؛ گفتوگو با زینب انتظار، نویسنده و فلمساز
حدیث حبیبیار
زینب انتظار، فیلمساز و نویسندهی افغانستانی، سالهاست تجربههای انسانی و اجتماعی را در قالب داستان و تصویر روایت میکند. او فعالیتش را از نویسندگی آغاز کرده، در ادامه به فیلمسازی نیز روی آورده و با ساخت اثرهایی چون «مریم»، «بایسکل» و «خانه» در جشنوارههای بینالمللی حضور یافته است. در این گفتوگو با خانم انتظار، دربارهی مسیر زندگی، تحصیل، نویسندگی و فیلمسازی او صحبت کردهایم.
حدیث حبیبیار: در آغاز، دربارهی مسیر تحصیلی و علاقهیتان به سینما بگویید؟
انتظار: من در ابتدا در دانشگاه کابل در رشتهی «داروسازی» تحصیل کردم، اما علاقهی اصلی من از همان سالها به ادبیات، نوشتن و سینما بود. در واقع، نویسندگی و فیلمسازی برای من دو مسیر جدا از هم نبودند؛ من این دو را تقریباً همزمان شروع کردم و همیشه احساس کردهام که این دو هنر یکدیگر را کامل میکنند. چیزی که در ذهنم شکل میگرفت، گاهی ابتدا به شکل یک داستان و نوشته روی کاغذ میآمد و گاهی از همان ابتدا تصویر و صحنه در ذهنم شکل میگرفت.
من همیشه عاشق سینما بودم و دوست داشتم بهصورت آکادمیک سینما و کارگردانی بخوانم، اما به دلیلهای شخصی و شرایطی که آن زمان داشتم، امکان تحصیل سینما در دانشگاه کابل برایم فراهم نشد. به همین دلیل تلاش کردم رشتههایی را انتخاب کنم که بتوانند به نوعی به مسیر مورد علاقهام نزدیک باشند.
حبیبیار: در این میان، خبرنگاری چه جایگاهی در مسیر شما پیدا کرد؟
انتظار: برای همین خبرنگاری را انتخاب کردم، چون احساس میکردم خبرنگاری به سینما نزدیک است؛ هر دو با انسان، جامعه، واقعیت و روایت سروکار دارند. خبرنگاری به من یاد داد چگونه به اطرافم نگاه کنم، جزییات زندگی مردم را ببینم، سؤال بپرسم و واقعیتهای پنهان جامعه را کشف کنم. بعدها فهمیدم بسیاری از همین مهارتها در فیلمسازی مستند و داستانی بسیار به کارم آمدند.
بعد از آن، مدیریت دولتی را انتخاب کردم. البته کاملاً آگاه بودم که مدیریت دولتی با کارگردانی تفاوتهای زیادی دارد، اما در آن شرایط، این نزدیکترین رشتهای بود که میتوانستم برای مقطع ماستری انتخاب کنم.
از طرفی همیشه فکر میکردم کارگردانی فقط ساختن یک فیلم نیست؛ کارگردان باید بتواند یک گروه را هدایت کند، با آدمهای مختلف کار کند، تصمیم بگیرد، برنامهریزی کند و یک ایده را از مرحله فکر تا اجرا پیش ببرد. به همین دلیل احساس میکردم دانش مدیریت میتواند در مسیر حرفهای فیلمسازی به من کمک کند.
اما اگر بخواهم صادقانه بگویم، تحصیلات دانشگاهی مسیر زندگی من را تعیین نکرد؛ عشق من به روایتها، سینما و داستانگویی بود که مسیرم را تعیین کرد. من فیلمسازی و نویسندگی را در کنار هم ادامه دادم و هر کدام به دیگری کمک کرد. نویسندگی به من یاد داد چگونه روایت بسازم و فیلمسازی به من یاد داد چگونه همان روایت را به تصویر، صدا و احساس تبدیل کنم.
حبیبیار: اثرهای شما چقدر از تجربههای واقعی زندگیتان الهام میگیرند؟
انتظار: بیشتر داستانهایی که من روایت میکنم یا از زندگی خودم آمدهاند یا از زندگی آدمهایی که واقعاً دیدهام و با آنها زندگی و ارتباط داشتهام. برای همین نمیتوانم بگویم داستانهایم صرفاً تخیلی هستند. حتا وقتی از تخیل استفاده میکنم، نقطه شروع آن معمولاً یک واقعیت انسانی است.
مثلاً «مریم»، داستان یک کودک یازدهساله است که توسط پدرش به فروش میرسد. برای من این فقط داستان یک کودک نیست؛ داستان جامعهای است که در آن گاهی فقر، سنت، قدرت و نگاه مردسالارانه میتواند سرنوشت یک کودک را تعیین کند.
همچنان «بایسکل»، کاملاً از زندگی خودم آمده است. زمانی که دانشجو بودم، فاصله دانشگاه تا خانه آنقدر کوتاه بود که نه ارزش داشت برایش پول رفتوآمد بدهم و نه آنقدر طولانی بود که پیاده رفتن منطقی نباشد. من یک بایسکل داشتم و خانه یکی از دوستانم نزدیک دانشگاه بود.
بنابراین بایسکل را در خانه او میگذاشتم و از آنجا مسیر کوتاهتری را با پای پیاده تا دانشگاه میرفتم.
چیزی که برای من دردناک بود این بود که بسیاری از دانشجویان پسر خیلی عادی با بایسکل به دانشگاه میآمدند، اما برای یک دختر موضوع کاملاً متفاوت بود. در جامعهای که هنوز این مساله از نظر فرهنگی پذیرفته نشده بود، استفاده یک دختر از بایسکل میتوانست باعث قضاوت و حرف مردم شود.
من خودم هم به دلیل نوع پوشش و ظاهر و شخصیتی که داشتم، برای دیگران شاید آدمی بسیار سختگیر و مذهبی به نظر میرسیدم و همین باعث میشد این رفتار برای بعضیها حتا غیرقابلفهمتر باشد. اما واقعیت این بود که من فقط میخواستم یک مسیر کوتاه را با بایسکل طی کنم. همین تضاد ساده، برای من تبدیل به یک داستان شد.
حبیبیار: اثری به نام «خانه» نیز تجربه شخصی شماست، چه چیزی از آن تجربه در ذهنتان مانده است؟
انتظار: «خانه» هم بخشی از تجربه شخصی خود من است. زمانی که به عنوان یک دانشجو در کابل دنبال خانه میگشتم، پیداکردن خانه برایم بسیار دشوار بود. زنبودن من باعث میشد بعضی صاحبخانهها نگاه متفاوتی داشته باشند و گاهی با من تحقیرآمیز صحبت کنند. حتا با جملات و کلمات رکیکی روبهرو میشدم که نشان میداد این نگاهها و تبعیضها از کودکی در ذهن بعضی افراد شکل گرفته است.
بنابراین وقتی من داستانی مینویسم یا فیلمی میسازم، معمولاً از یک تجربه واقعی شروع میکنم. ممکن است بعداً تخیل وارد داستان شود و شخصیتها یا اتفاقات تغییر کنند، اما ریشه داستان برای من واقعی است. کتابهایم هم همین ویژگی را دارند؛ تلفیقی از واقعیت و تخیل، با چاشنی تجربههای شخصی و اجتماعی.
حبیبیار: فکر میکنید چه چیزی در داستانهایتان برای مخاطبان خارج از افغانستان جذاب است؟
انتظار: شاید یکی از دلایلی که این داستانها توانستهاند با مخاطبان کشورهای مختلف ارتباط برقرار کنند، همین باشد که بر اساس واقعیت نوشته میشود. من درباره یک دختر افغانستانی، یک کودک افغانستانی یا تجربه یک زن افغانستانی صحبت میکنم، اما احساساتی که در این داستانها وجود دارد، فقط متعلق به افغانستان نیست.
تبعیض، ترس، تنهایی، آرزوی آزادی، تلاش برای پیداکردن یک خانه و تلاش برای اینکه انسان بتواند خودش باشد، تجربههایی انسانی و جهانی هستند.
من تلاش نمیکنم داستانم را برای مخاطب خارجی «جهانی» کنم؛ من داستان واقعی خودم و آدمهایی را که دیدهام، صادقانه روایت میکنم. قسمی که گفتم، شاید همین صداقت است که باعث میشود مخاطب در هر جای دنیا بتواند خودش را در بخشی از آن پیدا کند.



