گوشی هم‌راه زنی زیر نگاه طالبان؛ «حریم خصوصی‌ای برایم باقی نمانده است»

صدای موتور ریکشا در هیاهوی خیابان گم می‌شود. گرمای تابستان بر شهر سنگینی می‌کند و جاده پیش روی‌شان، هرازگاهی پشت پرده‌ای از گردوغبار ناپدید می‌شود. مریم با لباس سرتاپا سیاه، آرام به مسیر خیره مانده است؛ در کنار مادر و خواهرش راهی بازار است تا خریدهای روزمره را انجام دهد. او هنوز نمی‌داند این مسیر معمولی، قرار است به یکی از پراسترس‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش تبدیل شود.

در حالی که ریکشا با سرعت عادی در حرکت است، مریم متوجه می‌شود چند نفر از نیروهای استخبارات طالبان آنان را دنبال می‌کنند. هنوز نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد. ریکشا متوقف می‌شود. چند نفر نزدیک می‌شوند و درباره‌ی مسیر، گذشته و دلیل بازگشت‌شان از پاکستان پرسش می‌کنند.

یکی از ماموران به سمت مریم می‌آید و تلفن هم‌راهش را می‌خواهد. برای بسیاری از مردم، تلفن هم‌راه فقط وسیله‌ای برای تماس گرفتن است؛ اما برای مریم، تلفن بخشی از زندگی شخصی اوست؛ جایی که عکس‌ها، پیام‌ها، ارتباطات و خاطره‌هایش را نگه داشته است.

آن روز، مریم دو تلفن هم‌راه با خود خود دارد؛ یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به پدرش. او تلفن پدرش را تحویل می‌دهد. مامور شروع به بررسی می‌کند؛ عکس‌ها، برنامه‌ها، پیام‌ها و واتساپ را مرور می‌کند. حساب واتساپ مادرش نیز که روی همان تلفن فعال است، بررسی می‌شود.

با وجود گذشت چند روز، مریم هنوز جزییات دقیق آن صحنه را به‌خاطر دارد. او می‌گوید که در آن چند دقیقه، ذهنش فقط درگیر یک پرسش است: اگر تلفن شخصی خودش را داده بود، چه چیزی ممکن بود دیده شود؟ او درباره‌ی آن لحظه می‌گوید: «احساس می‌کردم هیچ حریم خصوصی‌ای برایم باقی نمانده است.»

بررسی تلفن ادامه پیدا می‌کند. در مقطعی، مامور تلفن را داخل جیبش می‌گذارد و می‌گوید آن را با خودش می‌برد. برای مریم، همان لحظه شبیه ازدست‌دادن بخشی از زندگی‌اش است؛ بخشی که در چند ثانیه ممکن است از کنترل او خارج شود.

پس از مدتی، تلفن دوباره به او بازگردانده می‌شود. پیش از آن‌که مریم، مادر و خواهرش اجازه‌ی رفتن پیدا کنند، جمله‌ای می‌شنوند که در ذهن او باقی می‌ماند: «چون از پاکستان برگشته‌اید، تا شش ماه زیر نظر هستید.» مریم، می‌گوید که هنوز هم نمی‌داند این جمله دقیقاً چه معنایی دارد، اما از همان روز، هر بار که از خانه بیرون می‌رود، احتمال یک توقف دیگر را با خود حمل می‌کند.

بازگشت به جایی که ترس تازه آغاز می‌شود

ترس مریم از بازرسی تلفن هم‌راه، فقط به یک توقف در خیابان خلاصه نمی‌شود. پس از بازگشت طالبان به قدرت، مریم به دلیل شرایط دشوار افغانستان و محدودیت‌های گسترده علیه زنان، کشورش را ترک می‌کند و به پاکستان می‌رود. او حدود دو سال در آن‌جا زندگی می‌کند؛ سال‌هایی که با مشکل‌های اقامت، نگرانی از آینده و ترس از اخراج هم‌راه است.

اما بازگشت اجباری از پاکستان، او را دوباره به افغانستان برمی‌گرداند؛ جایی که حالا زندگی روزمره برای بسیاری از زنان با محدودیت و نگرانی هم‌راه است.

مریم، که در فعالیت مختلف حقوق‌بشری حضور داشت است، تلفن هم‌راه فقط یک ابزار ارتباطی برایش نیست؛ بخشی از ارتباطات، فعالیت‌ها و زندگی خصوصی اوست. «گوشی شخصی من شامل اطلاعات، ارتباطات و زندگی خصوصی‌ام است و ترس دارم که بررسی آن باعث ایجاد مشکل یا خطر برایم شود.»

پس از آن اتفاق، مریم شیوه استفاده از تلفن هم‌راهش را تغییر می‌دهد. تلفن اصلی خود را فقط در مواقع ضروری با خود بیرون می‌برد و بخشی از اطلاعات شخصی‌اش را پنهان می‌کند. حالا پیش از هر بار بیرون‌رفتن، فقط به مقصد فکر نمی‌کند. یک نگرانی دیگر نیز هم‌راهش است: اگر دوباره تلفنش را بخواهند، چه چیزی خواهند دید؟

برای بسیاری از زنان و دختران در افغانستان، تلفن هم‌راه فقط یک وسیله ارتباطی نیست. در آن عکس‌ها، خاطره‌ها، ارتباطات، تجربه‌های شخصی و بخش‌هایی از هویت آن‌ها نگه‌داری می‌شود.

امروز، هر بار که مریم از خانه بیرون می‌شود، تلفن هم‌راهش را مانند گذشته با خود حمل نمی‌کند. پیش از رفتن، نگاهی به صفحه آن می‌اندازد؛ نه برای دیدن پیام‌های تازه، بلکه برای این‌که مطمین شود چیزی در آن باقی نمانده که ممکن است روزی در یک ایست بازرسی علیه او استفاده شود.

در مسیر بازار، صداها همان صداهای همیشگی ‌اند؛ صدای رفت‌وآمد مردم، حرکت موترها و موتور ریکشاهایی که در خیابان‌ها عبور می‌کنند. اما برای مریم، یک مسیر عادی دیگر فقط یک مسیر عادی نیست. او هنوز آن لحظه را به یاد دارد؛ لحظه‌ای که دستی به سوی تلفنش دراز شد و چند دقیقه، تمام زندگی خصوصی‌اش در معرض نگاه دیگران قرار گرفت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا