پانزده اگست: پنج چراغ و خاکستر
نسیمه همدرد، نویسنده و روزنامهنگار
پیشازچاشت یک روز، خلاف هر روز دیگر، اتفاقی افتاد که زندگی پنج زن را تاریک کرد؛ پنج زنی که هر کدام سرشار از امید به فرداهای روشن بودند. چهرهی این روز هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت.
اولی که تازه دختری به دنیا آورده و لباسهای صورتی به تنش کرده بود، به ما میگفت؛ این دختر نسبت به مادرش خوشبختتر است. او با شور و شوق میگفت؛ تا دخترم دانشگاه را تمام نکند، نمیگذارم ازدواج کند و هر لحظه در ذهنش رویای آیندهای پر از موفقیت برای دخترش میبافت.
دومی، که در آن روز در سالن آرایشگاه منتظر نشسته بود تا نوبتش برسد که میخواست موهایش را اصلاح و رنگ کند. او زیبایی را حق خود میدانست و همیشه میخواست از زیباییاش در مقابل آینه لذت بیشتری ببرد. با لبخند ملایم میگفت: زیبایی یک زن در موهایش است.
سومی که دانشجوی پزشکی و در سالهای آخر دانشگاه بود، در آن روز باید برای کار عملی به شفاخانه میرفت. او منتظر پایان دورهی دانشگاه و پزشکشدن بود تا به زودی با مادرش شانهبهشانه کار کند؛ همان مادری که تجربهی تلخی در دوران دانشگاه سپری کرده بود و در جریان تحصیل در دانشکده پزشکی بود که نخستین دوره طالبان شروع شد و زنان از تحصیل محروم شدند. برای یک زن که عاشق پزشکشدن بود، وقفه و بیسرنوشتی پنجساله رنج بزرگی بود.
چهارمی در راه بین بامیان و کابل بود. او که پروژهی کاری میان چند ولایت داشت، بنا بر وظیفهاش در مسیرهای گوناگون و طولانی سفر میکرد. از کابل تا مزار تا هرات تا… مدام میگفت: در سفر باید بود! و آن روز هم در سفر بود.
پنجمی که خبرنگار صحنه بود و از کنفرانسهای خبری گزارش تهیه میکرد، آن روز نیز شبیه روزهای دیگر، گروهای شبکههای اجتماعی را بررسی میکرد تا فهرست اتفاقها و برنامهها را مرور کند. طبق معمول فکر میکرد که چه برنامهای را برای پوشش انتخاب کند و چه اقدامهایی برای تهیه یک برنامه بگیرد.
در ۱۵ آگست این پنج زن، از انبوه زنانی که میشناختم، با من در تماس بودند. آن زمان در ترکیه بودم و یک غربت موقت را با دشواری تحمل میکردم. با همهی خبرهای دلخراش باز هم امید من نسبت به آینده فرو نپاشیده بود. در میان ترس و نگرانی تصویر آینده شفاف به نظر نمیرسید و دلها مضطرب بودند؛ اما زندگی تا نیمههای روز پانزده آگست در جادهها و کوچهها و خانهها به صورت نسبتا عادی جریان داشت.
بیوقفه در گروهها و شبکههای اجتماعی پرسه میزدم و هنوز امیدوار بودم. یکباره رسانهها از سقوط گفتند و صحنههای تراژدیی که همه به یاد دارند، در رسانهها پخش شد. آن لحظهها را خیلیها نوشته و ثبت کرده اند و همه جهان به نحوی دیده است. از یادآوری آنها در این نوشته کوتاه میگذرم.
حالا پنج سال از آن روز بدفرجام و سیاه گذشته است. در این پنج سال از آن پنج چراغی که امیدوارانه روشن بودند چه خبر؟
اولی که دختری به دنیا آورده بود، حالا دخترش پنجساله شده است؛ ولی او که خودش هم خانهنشین است، گاهی خودش را مقصر میداند. گاهی میگوید هر قدر مادرانگی کنم باز هم آیندهی این دختر در این جغرافیا تاریک است. دخترک غرق کودکیهای خود است و نمیداند در سرزمینی چشم به جهان گشوده است که به جرم زنبودن باید در قفس باشد و اجازهی پرواز را از او گرفته اند. رنج او زمانی شروع میشود که به سن بلوغ برسد و با اندک مقایسه خود با زنان دنیای امروز، هزاران پرسش بیپاسخ ذهنش را درگیر خواهد کرد.
دومی که عاشق زیبایی بود، دیگر برایش زیبایی مفهومی ندارد. حالا حتا لبسرین نمیزند و با آینه هم انسی ندارد. آن قدر فروپاشیده است آخرین باری که از او خبر گرفتم، انگار از حال خود بیخبر بود و از تلاش برای زیبایی و رسیدگی به ظاهرش هم خبری نبود.
سومی که یگانه رویایش در زندگی پزشکشدن بود، پس از سقوط نظام به هر دری کوبید و از هر راهی تلاش کرد که ادامه دهد و سند فراغتش پزشکی را بگیرد، نشد که نشد. اگرچه در این سالها محیط روزبهروز تنگتر میشد، اما او باز هم تلاش میکرد که از هر راه ممکن در این سرزمین ادامه دهد. بلاخره کمکم شکست را پذیرفت و در خانه نشست. حالا می گوید دیگر حوصلهی تحصیل نیست و چنان چشمه امیدش خشکیده که دیگر به ادامه تحصیل در کشور دیگری هم فکر نمیکند.
چهارمی که همیشه در راه بود، پس از سقوط بهگونهای راه را گم کرده که انگار با بستهشدن پروژهاش، دروازههای خوشی و سرزندگیاش نیز بسته شدند.
و از پنجمی همین قدر میدانم که چند وقتی پشت دروازههای سفارتهای کشورهای اروپایی در ایران و پاکستان به سر برد و بعدا دوباره به هرات برگشته و در کنج خانه نشست. حالا نه حق اشتراک در کنفرانسهای خبری را دارد و نه هم شور و انگیزهی برای نوشتن چیزی.
روایت زنان در افغانستان چنین تلخ و تاریک است. انگار واژههایی چون امید، خوشبختی، آزادی و استقلال با زنان در آن سرزمین سر ناسازگاری گرفته اند. وقتی که زن در این سرزمین به سمت امید میرود، امید به بهانهای دور میشود. آزادی هم انگار در لای گیسوی زنان گیر مانده است.
به فردای این پنج چراغ که میبینم، فقط خاکستر است و بس. دختری که پنج سال پیش در افغانستان به دنیا آمده حتا اگر در جوانیاش هم نظام عوض شود و آزادی بیاید، باز هم سنگتهداب شخصیتش با سرکوب گذاشته شده است. این دختر بزرگ میشود؛ اما پر از زخمهای عمیق دیروز و تجربههای دردناک.
آن که از زیبایی زنانه خود لذت میبرد، دیگر زیبایی برایش بیمعنا میشود و تجربهی این روزهای زشت سبب میشود که جهان را فقط زشت ببیند. دختری که مشتاقانه شب و روز برای پزشکشدن درس میخواند، در عصری که دانش به سرعت عجیبی به پیش روان است، به یک پلک بههمزدن خود را در خانه شوهری میبیند که باید فقط کودک به دنیا بیاورد، در آشپزخانه باشد و نظر به قانون طالبان همیشه زیردستی را بپذیرد و هویتش به واسطه یک مرد تعریف شود.
تراژدی بیپایان این نسل زنان افغانستانی هر سال در همین تاریخ سنگینتر میشود. البته زنانی که چون من بعد از اتفاق تلخ پنج سال قبل از افغانستان بیرون شده نیز، رنج سنگینی را بر دوش میکشند. از یکسو غربت و بحران هویت در سرزمینی دیگر و از طرف دیگر احساس شراکت با درد و ناامیدی زنانی که در افغانستان ماندهاند، رنجشان را چندین برابر کرده است. هر کسی دلی در سینه داشته باشد، نمیتواند در این حالت آرام بگیرد.



