«با پیراهن عروسیام زیر پای مردم شدم»
حدیث حبیبیار
دو سال نامزد بودیم؛ دو سالی که بیشتر آن به انتظار گذشت. شوهرم برای کار به ایران رفته بود و من در هرات منتظر برگشتنش بودم. قرار بود وقتی کارش تمام شد و توانست مقداری پول پسانداز کند، برگردد و زندگی مشترکمان را شروع کنیم. در این دو سال، عروسی برای من فقط یک مراسم نبود؛ چیزی بود که هر دو برای رسیدن به آن تلاش میکردیم.
شوهرم در ایران کارگری میکرد و هرچه میتوانست پسانداز میکرد. ما هم در این طرف تلاش میکردیم هزینههای عروسی را آماده کنیم. هر بار که با هم صحبت میکردیم، از روزی میگفتیم که برمیگردد، خانهای آماده میکنیم و بالاخره بعد از دو سال انتظار، زندگیمان را شروع میکنیم. برای من همین امید باعث میشد سختی انتظار را تحمل کنم.
وقتی برگشت، احساس میکردم بالاخره آن روزی که مدتها منتظرش بودم، نزدیک شده است. با هم دنبال خانه گشتیم و برای زندگی مشترکمان خانهای آماده کردیم. وسایل ضروری زندگی را یکییکی تهیه کردیم. هر چیزی که میخریدیم، برای من معنای خاصی داشت؛ چون میدانستم بخشی از زندگیای است که دو سال برای آغازش منتظر ماندهام.
برای عروسی هم خانوادهها هزینه کرده بودند. لباس، تالار، غذا، آرایش و دیگر وسایل آماده شده بود. هر بار که چیزی برای عروسی تهیه میکردیم، بیشتر احساس میکردم به آن روز نزدیک شدهام. من برای لباس عروسیام خیلی ذوق داشتم. در ذهنم بارها روز عروسی را تصور کرده بودم؛ خودم را با لباس سفید، شوهرم را در کنارم و خانوادههایی که دور ما جمع شده بودند.
بالاخره ۱۲ آگست رسید.
از صبح حال دیگری داشتم. با شوق آماده شدم. لباس سفیدم را پوشیدم و آرایشگر مشغول آمادهسازی موهایم بود. برای من همهچیز شبیه همان چیزی بود که در این دو سال تصور کرده بودم. به شوهرم تماس گرفتم و با شوق گفت که «همه چیز عالی است و مهمانها یکییکی میآیند، خانوادهها خوشحال هستند و تالار پر از رفتوآمد مردم شده است». من فکر میکردم سختترین بخش زندگیام، یعنی دو سال انتظار برای برگشتن شوهرم، تمام شده و از این روز به بعد قرار است زندگی آرامتری داشته باشم.
در تالار، همهچیز برای آمدن عروس و داماد آماده شده بود. من منتظر لحظهای بودم که وارد شوم و مراسم کمکم به شادی و خوشی پایان یابد. صدای صحبت مهمانها و شادی مردم در تالار میپیچید، موسیقی چنان بلند بود که از شوق دلم بود رقصکنان وارد سالون شوم. هیچوقت تصور نمیکردم همان جایی که قرار است شاهد آغاز زندگی مشترکم باشد، چند دقیقه بعد به محل ترس و فرار مردم تبدیل شود.
کمکم خبرهایی رسید. اول بعضیها از وضعیت شهر صحبت میکردند. بعد خبرها جدیتر شد. گفتند طالبان وارد هرات شدهاند و شهر سقوط کرده است.
در ابتدا نمیخواستم باور کنم. با خودم میگفتم شاید شایعه باشد، شاید اتفاقی نیفتاده باشد و مراسم ما ادامه پیدا کند. اما وقتی چهره مهمانها را دیدم، فهمیدم موضوع جدی است. همان لحظه با داماد تصمیم گرفتیم که برای آرامشدن مهمانها وارد سالون شویم؛ اما مردم حتا بادیدن ما هم آرام نشدند و فقط به فرار فکر میکردند و هر کسی دنبال تلفن و خبر از خانه و خانوادهاش بود.
تمام فضای تالار تغییر کرد. تلفنهایی که پیش از آن به دلیل نظم مراسم در ورودی تالار جمع شده بود، صدای زنگشان در آن فضای پر از اضطراب بیشتر از هر چیزی به گوش میرسید. خانوادهها میخواستند بدانند بیرون چه خبر است، راهها باز است یا نه و آیا باید هرچه زودتر تالار را ترک کنند.
دیگر کسی منتظر عروس نبود.
مهمانها با عجله به سمت دروازه میرفتند. کودکان ترسیده بودند و جیغ میکشیدند. مادرها دست بچههایشان را گرفته بودند و تلاش میکردند آنها را از میان جمعیت بیرون ببرند. بعضیها دنبال اعضای خانوادهشان میگشتند و بعضیها فقط میخواستند هرچه زودتر از تالار خارج شوند.
من هنوز لباس عروس بر تن داشتم و باورم نمیشد چنین اتفاقی در روز عروسیام افتاده است. در همان لحظه، عروسی دیگر برایم هیچ معنایی نداشت. فقط میخواستم بدانم چه شده در شهر چه میگذرد و سرنوشت ما چه خواهد شد؟ شوهرم دستم را محکم گرفته بود و فکر میکردیم که خانوادههای ما کجا هستند و آیا همه سالم از این وضعیت بیرون میشوند یا نه؟
در میان آن ازدحام، مردم برای خارجشدن از تالار به هم برخورد میکردند. من هم برای اینکه هنگام هجوم جمعیت زمین نخورم، دست دیگرم را به یک میز گرفتم. ناگهان با برخورد مردم میز دور شد، زمین خوردم و دستم بهشدت آسیب دید. چند دقیقه با پیرهن سفید و بلندم زیر پای مردم لگدمال شدم، دقیقا زمانی که شهر و رویاهایمان زیر پای طالبان لگدمال میشد. مدتی بعد از آن روز هم درد و زخم دستم با من بود. همان لحظه حتا فرصت نمیکردم به دستم نگاه کنم؛ فقط تلاش میکردم خودم را حفظ کنم و از میان جمعیت بیرون شوم.
سه نفر از مهمانها نیز در آن ازدحام زخمی شدند. دیدن وضعیت آنها، ترس را بیشتر میکرد. کودکان هنوز گریه و جیغ میکشیدند و بزرگترها تلاش میکردند راهی برای بیرونبردن خانوادههایشان پیدا کنند.
هنوز نمیتوانم آن صحنه را فراموش کنم.
لباس سفیدی که برای پوشیدنش ذوق کرده بودم و قرار بود در آن یکی از خوشترین روزهای زندگیام را تجربه کنم، در میان ازدحام مردم روی زمین افتاده بود. مردم برای نجات خودشان میدویدند و کسی فرصت نمیکرد به لباس من توجه کند.
من هم فقط نگاهش کردم و با خودم گفتم: «این همان لباس عروسی من است؟»
دو سال منتظر مانده بودم. شوهرم برای کارگری به ایران رفته بود، پول جمع کرده بود، برگشته بود، خانه آماده کرده بودیم و برای این روز هزینه کرده بودیم. تمام آن انتظار و برنامهریزی به این لحظه رسیده بود؛ لحظهای که من با لباس سفید در تالار ایستاده بودم و مردم برای فرار میدویدند.
حتی لحظهای که قرار بود ورود من و شوهرم با شادی و موسیقی همراه باشد، دیگر معنایی نداشت. هیچچیز شبیه چیزی نبود که در ذهنم ساخته بودم. قرار بود دستدردست هم وارد زندگی مشترک شویم، اما همان روز، هرات وارد فصل دیگری از تاریخش شد و زندگی ما نیز همراه با آن تغییر کرد.
آن شب و روزهای سیاه و بد برای همیشه در ذهنم ماند. مدتی از نظر روحی وضعیت خوبی نداشتم. افسرده شده بودم و نمیتوانستم مثل قبل با خاطره عروسیام ارتباط برقرار کنم. برای خیلیها عکس عروسی یعنی لبخند و شادی؛ برای من پشت همان عکسها صدای زنگ مبایلها، جیغ کودکان، فرار مهمانها، سقوط شهر و لباس سفیدی بود که زیر پای مردم افتاده بود.
گاهی به خودم میگفتم چرا باید عروسی من در چنین روزی اتفاق میافتاد؟ چرا درست در همان لحظهای که بعد از دو سال انتظار قرار بود زندگیام را شروع کنم، همهچیز باید اینگونه تغییر میکرد؟
شوهرم هم فشار زیادی را تحمل کرد. ما تازه میخواستیم زندگی مشترکمان را بسازیم، اما شرایطی که بعد از سقوط هرات به وجود آمد، اجازه نمیداد با خیال راحت به آینده فکر کنیم. تمام برنامههایی که برای زندگیمان داشتیم، تحت تأثیر شرایط جدید قرار گرفت. بهجای اینکه درباره خوشیهای زندگی مشترک حرف بزنیم، بیشتر نگران آینده و وضعیت خانوادهها و زندگی خودمان بودیم.
پول و هزینههای عروسی هم برای ما کم نبود. خانوادهها برای آن روز هزینه کرده بودند و دو سال انتظار کشیده بودیم تا بتوانیم آن مراسم را برگزار کنیم. اما امروز که پنج سال گذشته، دیگر وقتی به پولی که خرج شد فکر میکنم، میبینم خسارت اصلی ما پول نبود. پول را شاید بتوان دوباره به دست آورد؛ چیزی که از دست رفت، یک خاطره و رویای یک زندگی مشترک بود.
امروز، پنج سال پس از آن روز، پانزدهم آگست برای من فقط سالگرد بازگشت طالبان نیست. هر سال که این تاریخ میرسد، من به همان دختر برمیگردم؛ دختری که بعد از دو سال انتظار، لباس سفید پوشیده بود و فکر میکرد بالاخره زندگی مشترکش را شروع میکند.
پنج سال است که وقتی به عروسیام فکر میکنم، نخستین تصویر ذهنم موسیقی و شادی نیست. آن تالار است؛ مردم نگراناند، کودکان جیغ میکشند، تلفنها در ورودی تالار زنگ میخورند.
گاهی فکر میکنم اگر آن روز هرات سقوط نمیکرد، امروز چه خاطرهای از عروسیام داشتم؟ شاید از ورود شوهرم میگفتم، از خندههای مهمانها، از موسیقی و عکسهایی که گرفتیم. شاید لباس سفیدم هنوز برایم فقط یادآور یک شروع شیرین بود.
اما امروز، پنجمین سالگرد بازگشت طالبان برای من دو خاطره را همزمان زنده میکند؛ خاطرهی شروع زندگی مشترکم و خاطرهی تلخ سقوط شهری که در آن زندگی میکردم و رویا میبافتم؛ اما دیگر هرگز آزادیاش برنگشت.
آن روز قرار بود آغاز زندگی من باشد؛ اما برای همیشه با روز سقوط هرات گره خورد.



