وقتی نیمی از جامعه حذف شود؛ آیندهی ادبیات افغانستان به کدام سو میرود؟
حدیث حبیبیار
گفتوگو با فرح مصطفوی، پژوهشگر و نویسنده
ادبیات و فرهنگ افغانستان در سالهای اخیر با یکی از دشوارترین دورههای خود روبهرو شده است؛ دورهای که محدودیتهای گسترده بر زنان، حضور آنان را از دانشگاهها، رسانهها، هنر و بسیاری از عرصههای عمومی کنار زده است. حذف زنان تنها به معنای از دسترفتن فرصتهای فردی نیست، بلکه بخشی از حافظهی جمعی، روایتهای اجتماعی و تجربههای انسانی یک جامعه را نیز با خطر خاموشی روبهرو کردهاست.
در همین باره گفتوگویی داریم با فرح مصطفوی، پژوهشگر و نویسندهی افغانستانی، که به بررسی تاثیر حذف زنان از جامعه بر فرهنگ و هویت اجتماعی افغانستان پرداخته است.
حدیث حبیبیار: نخست دربارهی خودتان برای ما بگویید؟
من فرح مصطفوی هستم. سالهای زیادی از زندگی فکری و کاری من با مطالعهی جامعه افغانستان، فرهنگ، نقش زنان و تاثیر تحولات سیاسی بر زندگی اجتماعی انسانها پیوند خورده است. دانشآموختهی حقوق و علوم سیاسی، دیپلماسی، امنیت بینالملل و در سالهای اخیر پژوهش در رابطه به حقوق بشر در مقطعهای مختلف زندگی علمی خود هستم. امروز دور از افغانستان زندگی میکنم؛ اما وطن برای من تنها یک جغرافیا نیست که با فاصله مکانی از انسان جدا شود. وطن مجموعهای از حافظهها، زبان، تجربهها، رنجها، امیدها و پرسشهایی است که انسان با خود حمل میکند. برای من نوشتن تنها تولید متن نیست؛ نوشتن تلاشی است برای حفظ چیزی که در معرض فراموشی قرار گرفته است؛ یعنی حافظه. هر جامعهای پیش از آنکه سرزمین خود را از دست بدهد، ممکن است که حافظهی خود را از دست بدهد؛ زیرا انسان تنها با نان و امنیت زنده نمیماند. انسان با معنا، با روایت و امکان دیده شدن نیز زندگی میکند. زمانیکه انسان نتواند تجربهی خود را بیان کند و وقتی بخشی از جامعه از حضور در جهان مشترک محروم شود، مساله تنها یک محرومیت فردی نیست؛ بلکه بخشی از توانایی یک ملت برای شناخت خود از میان میرود.
حبیبیار: حذف زنان از جامعه چه تاثیری بر دانش، هنر و ادبیات افغانستان دارد؟
مصطفوی: دانش در خلأ تولید نمیشود. اندیشه زمانی شکل میگیرد که تجربههای متفاوت انسانی در کنار هم قرار بگیرند؛ زمانی که انسانها بتوانند پرسش کنند، مخالفت کنند، گفتوگو کنند و جهان را از زاویههای گوناگون نگاه کنند. دانشگاهی که زنان در آن حضور ندارند، تنها دانشجویان زن را از دست نمیدهد؛ بخشی از پرسشهای مهم جامعه را نیز از دست میدهد، رسانهای که زنان در آن نباشند، تنها چند خبرنگار را کم ندارد؛ بخشی از واقعیت زندگی را دیگر نمیتواند روایت کند و ادبیاتی که زنان در آن خاموش شوند، تنها چند نویسنده را از دست نمیدهد؛ یک بدنهی مهمی از تجربهی انسانی را که باید به زبان درآید، از دست میدهد.
اما در کنار مسالهی حذف زنان، باید پرسش بزرگتری را نیز مطرح کرد: بحران اندیشه در افغانستان.
مشکل افغانستان تنها این نیست که چه کسانی از حضور عمومی محروم شدهاند؛ مشکل این است که ما سالها فرصت تولید اندیشهای عمیق و اجتماعی را از دست دادهایم. اندیشهای که از نیازهای واقعی جامعه برخاسته باشد، نه از تکرار شعارها، قدرتها و واژههای بزرگ. گاهی چنان در میان جملهها و مفاهیم آماده گم میشویم که این پرسش در ذهن شکل میگیرد: آیا افغانستان بر بنیاد واقعیتهای انسانی خود ساخته شده است یا بر لایههایی از سرکوب، تکرار و ارزشهایی که بیشتر صدا تولید کردهاند تا معنا؟
زیرا هر صدایی ارزشمند نیست و بلندی صدا همیشه نشانهی حقیقت نیست. بلی، یکی از بحرانهای تاریخی ما این بوده است که میان «صدا» و «معنا» فرق نگذاشتهایم. ما توانستهایم ادبیات احساسی تولید کنیم؛ ادبیاتی که درد را بیان کند، رنج را فریاد بزند و زخم را نشان دهد؛ اما هنوز نیازمند ادبیات مفهومی هستیم. ادبیاتی که بتواند از سطح رنج عبور کند، پرسش بسازد، تحلیل کند و آینده را تصور کند.
رویهمرفته، فشار و قدرت ممکن است بخواهد چراغی را خاموش کند؛ اما چیزی که از جان انسان روشنشده باشد، به آسانی خاموش نمیشود. هر چیزی که با عشق، رنج و فداکاری ساخته شده باشد، حتا اگر مدتی پنهان بماند، راه خود را در آینده پیدا خواهد کرد. بگذارید بگویم که زنان تاریخ کهن دارند. حذف شدنشان شاید به یک گروه رادیکال آرزو و بخشی از راهبرد آنان باشد؛ اما با هر قدم تلاش برای حذف زنان، نتیجه برعکس میشود؛ زیرا زنان را بیشتر آگاه، بیدار و مصمم میکند.
حبیبیار: زنان در تاریخ افغانستان چه نقشی در فرهنگ و ادبیات داشتهاند؟
مصطفوی: اگر تاریخ رسمی را کنار بگذاریم و به زندگی واقعی مردم نگاه کنیم، تصویر دیگری آشکار میشود. تاریخ رسمی بیشتر تاریخ قدرت است؛ تاریخ کسانی که امکانات ثبتکردن داشتهاند؛ اما تاریخ زندگی، در بسیاری موارد در خانهها، در حافظهها، خانوادهها و روایتهایی حفظ شده است که زنان حامل آن بودهاند.
یعنی زنان از بزرگترین پاسداران و حافظان فرهنگ افغانستان بودهاند. زبان مادری، لالاییها، قصههای شب، شعرهای عامیانه، تجلیل از مناسبتهای فرهنگی، آیینهای خانوادگی، خاطرات جنگ و مهاجرت و بسیاری از ارزشهای اخلاقی جامعه، از طریق زنان از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. در ادبیات معاصر نیز زنان تنها دربارهی زنان ننوشتهاند؛ آنان دربارهی جنگ، عشق، فقر، مهاجرت، امید، ترس، شکست و آینده نوشتهاند.
حضور زنان در ادبیات افغانستان تنها افزایش تعداد نویسندگان زن نبود؛ بلکه ورود یک شیوهی تازهی دیدن انسانِ افغانستانی بود. من همیشه تاریخ رسمی را با احتیاط نگاه میکنم، زیرا در بسیاری از دورهها زنان در آن یا حذف شدهاند یا حضور نمایشی داشتهاند. حتا زمانی که از آزادی زنان سخن گفته شده، گاهی این آزادی نه از دل انتخاب خود زنان، بلکه به عنوان پروژهای از سوی قدرتها تعریف شدهاست. همانگونه که امروز حذف زنان نیز از سوی قدرت دیگری اعمال میشود.
در هر دو حالت، خطر این است که زن به جای آنکه شخص صاحب ارادهی تاریخی دیده شود، تبدیل به موضوع تصمیم دیگران شود. ولی من فکر میکنم تاریخ واقعی زنان، تاریخ حضور است؛ حضوری که حتا وقتی ثبت نشده، وجود داشته است.
حبیبیار: آیا محدودیتهای طالبان بر زنان، فرهنگ کشور را نیز متاثر کرده است؟
مصطفوی: این مساله را معمولاً نخست از زاویهی حقوق زنان بررسی میکنند؛ اما به باور من، پیش از آنکه موضوع حقوق باشد، موضوع فرهنگ و ماهیت جامعهی انسانی است. یک دانشمند با همین محتوا استدلال میکند که فرهنگ یک جامعه را از روی میزان مشارکت زنان آن در اجتماع میتوان استنباط کرد.
جامعه تنها مجموعهای از افراد نیست؛ جهانی مشترک است؛ جهانی که انسانها در آن یکدیگر را میبینند، سخن میگویند، تجربههای خود را شریک میسازند و معنا تولید میکنند. زمانیکه زنان از دانشگاه، رسانه، هنر، ادبیات و فضای عمومی حذف میشوند، تنها نیمی از جمعیت کنار گذاشته نمیشوند؛ بلکه بخشی از همان جهانی که جامعه از طریق آن خود را میشناسد، محدود میشود. این را هم باید بگویم که فرهنگ را دولتها خلق نمیکنند؛ فرهنگ در میان انسانها شکل میگیرد؛ در گفتوگو، تفاوت، تجربههای گوناگون و روایتها در کنار هم قرار میگیرند.
هرگاه یکی از صداهای اصلی جامعه، یعنی زن، خاموش شود، فرهنگ نیز بهتدریج تکصدا و بیمایه میشود و جامعهای که تنها از یک زاویه به خود نگاه کند، دیر یا زود بخشی از حقیقت خود را از دست خواهد داد.
زنان در میان خود تعبیر زیبایی دارند:
«چراغ خانهام را روشن نگه میدارم.»
این جملهی ساده، معنای بسیار عمیقی دارد.
این چراغ، چراغی برای روشنکردن یک اتاق در تاریکی شب نیست؛ چراغ، روشنایی فرداست؛ فردایی که در آن کودکان، خانواده و جامعه هنوز امکان نفسکشیدن دارند.
وای از روزی که زنان با ایجاد محدودیتها از بالا به پایین و بدون ارادهی خودشان، از روشن نگهداشتن چراغ خانه باز داشته شوند. اینکه خانه تنها آن چهاردیواری محض نیست؛ خانه «حافظه» است و خانه جایی است که زبان، فرهنگ، قصه، محبت و تجربهی انسانی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. تصور کنید که اگر این چرخه همهاش باز بایستد؛ آن گاه جامعه در تاریکی مطلق و فقر فرهنگی حل میشود. به همین سادگی، بازتولید روند انکار ساختارمند زنان، بر فرهنگ و هویت اجتماعی جامعه افغانستان تأثیر میگذارد و یک اجتماع تکقطبی، ایدیولوژیک، بدون پویایی و بالندگی ایجاد میکند؛ جامعهای ظلمانی، زنستیز، مردسالار، راکد و بسته را بار میآورد.
حبیبیار: پیامد این محدودیتها بر حضور زنان در حافظهی تاریخی افغانستان چیست؟
مصطفوی: بدون شک هر جامعهای از طریق روایتهایش زنده و جاوید میماند. ملتها تنها با مرزهای جغرافیایی یا ساختارهای سیاسی تعریف نمیشوند؛ ملتها با داستانهایی که دربارهی خود میگویند، خود را میسازند. اگر زنان نتوانند تجربههای خود را ثبت کنند، نسل آینده تنها بخشی از حقیقت افغانستان را خواهند شناخت. تاریخی که صدای زنان در آن نباشد، مانند کتابی است که نیمی از صفحات آن از بین رفته و پوسیده باشد.
اما ما امروز با وضعیتی پیچیدهتر روبهرو هستیم: در جهانی که بخش بزرگی از توجهی عمومی گرفتار جنگها، بحرانهای جهانی و نگرانی از آینده است و یک حذف سیستماتیک در سکوت ادامه پیدا میکند. گروهی توانسته است که نیمی از جامعه را از حضور عمومی کنار بزند؛ ولی نباید فراموش کنیم که ادبیات در برابر این حذف ایستاده است، ادبیات زنان افغانستانی، ادبیات «نان، کار، آزادی» و ادبیات گستردهی مبارزات زنان.
صدای آن عده از زنانی که در برابر محدودیتها ایستاده و تجربهی خود را ثبت میکنند، تنها یک اعتراض شخصی نیست؛ مستندسازی یک دورهی تاریخی بسیار ارزشمند است. حذف توسط مردان قدرت ممکن است حضور ما زنان را برای مدتی محدود کند، اما نمیتواند تجربهی انسانی را نابود کند؛ زیرا آدمها، چه خوب و چه بد، از زنان پدید آمدهاند. زن ریشه و اصل است؛ هرقدر به ریشه تبر و تیشه بزنند، نمیخشکد؛ دوباره بذر میدهد و دوباره سر برمیآورد. شاید این دوره دردناک باشد، اما امکان بازگشت به واقعیت نیز وجود دارد و باور دارم زنان این بار هم پیروز خواهند شد.
کشور ما در سالهای گذشته فرصتهای زیادی داشت، اما گاهی در میان هیاهوی قدرت، پروژهها، کمکهای خارجی و رقابتهای سیاسی، فرصت اندیشیدن عمیق از دست رفت و همه در یک خلأ ماندیم. شاید یکی از تلخترین فرصتهای تاریخ ما همین لحظه باشد؛ لحظهای که از دل فقدان و خلأ آمده است؛ فرصتی برای پرسیدن اینکه ما چه بودیم؟ چه شدیم؟ و چه میخواهیم شد؟
حبیبیار: در آخر بگویید که چه روایتهایی از زنان ممکن است در ادبیات افغانستان خاموش بماند؟
مصطفوی: در دو دههی گذشته، در میان حجم عظیم صداهای سیاسی و قدرت، زنان یکی از مهمترین تولیدکنندگان فرهنگ و ادبیات افغانستان بودند. ما شاهد ظهور شاعران، نویسندگان و پژوهشگران زن بسیاری بودیم که توانستند بخش تازهای از تجربهی افغانستان را به زبان بیاورند و معرفی کنند؛ اما امروز این توقف اجباری را نباید فقط نقطهی پایان دید؛ گاهی تاریخ در لحظههای توقف، امکان تولد دوباره پیدا میکند. شنیدهاید که ققنوس از خاکستر خودش دوباره تولد میشود. این افسانه یکی از تجربههای تلخ تاریخی است که در جامعهی افغانستان به حقیقت پیوسته است. امید دارم این بار نیز افغانستان «بعد از حمام، لباس چرکین خود را دوباره نپوشد».
اگر دختری امروز از خواب بیدار میشود و خود را در چرخهای تکراری از محدودیتها، انتظار و خستهگی پیدا میکند، باید بداند که همین لحظه میتواند آغاز ثبت یک تجربهی تاریخی باشد: بنویسد؛ نه تنها برای امروز، برای فردا. شاید امروز کسی نوشتهی او را نخواند، اما بنویسد؛ زیرا انسان بدون ثبت تجربه خود، بخشی از حضور تاریخی خویش را از دست میدهد. نباید منتظر بود که نوشته کامل، بیعیب و نقص و آماده نشر باشد. گاهی یک یادداشت ساده، یک جمله کوتاه یا یک خاطرهی شخصی، ارزش تاریخی بیشتری از صدها و متن رسمی دارد. به باور من نوشتن، اعلام حضور انسان است و همین حضور، روایت زن افغانستانی را حذفناشدنی و تاریخمند میسازد.



