۱۵ اگست؛ روزی که وطن، شغل و بخشی از وجودم را گرفت
نویسنده: زینب بیگزاد | ویراستار: آینور سعیدپور
۱۵ اگست برایم فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ یادآور تلخترین خاطرههای زندگی من است. روزی که در یک چشم برهمزدن، تمام آنچه سالها برای ساختنش تلاش کرده بودم، از دست رفت؛ خانه، آرامش، کار، آینده، وطن و بسیاری از آرزوهایم.
یکی از تلخترین خاطرههای من از آن روزها، سقوط پنجشیر است؛ روزهایی که در برابر چشمان ما جوانان پنجشیر را به خاک و خون کشیدند، جوانان ما تیرباران شدند، خانههای مردم مورد هجوم و غارت قرار گرفت و ترس و وحشت جای آرامش را گرفت.
دیگر خانه برایمان معنای امنیت نداشت. دیگر نمیدانستیم فردا چه چیزی در انتظارمان است. زندگیای که سالها با زحمت ساخته بودیم، در مدت کوتاهی از هم پاشید.
من یک آموزگار بودم. آموزگاربودن برای من فقط یک شغل نبود؛ عشق، هویت و بخشی از زندگی من بود. دوست داشتم در صنف باشم، به دانشآموزانم درس بدهم، برایشان امید بسازم و شاهد رشد و موفقیتشان باشم.
اما ۱۵ اگست همهچیز را از من گرفت.
پنج سال است که دیگر آموزگار نیستم. پنج سال است که آرزوی ایستادن دوباره در برابر تختهی صنف و دیدن دانشآموزانم، فقط به یک حسرت در قلبم تبدیل شده است.
اما درد من فقط ازدستدادن شغلم نیست.
فرزندان من نیز در غربت، از حق آموزش و تعلیم محروم شدهاند. دردناک است که منی که سالها آموزگار بودم، امروز باید برای ثبتنام فرزندان خود در مکتب، بارها درخواست و التماس کنم؛ باید زاری کنم تا فقط دروازهی یک مکتب به روی فرزندانم باز شود.
چه درد بزرگی است که من روزی به فرزندان دیگران درس میدادم، اما امروز برای اینکه فرزندان خودم بتوانند درس بخوانند، باید با نگرانی و اضطراب دنبال یک جای در مکتب باشم.
و تلختر از آن، تحقیر و توهینهایی است که در این مسیر تحمل میکنم. گاهی چنان با یک مادر مهاجر رفتار میشود که انگار حق ندارد برای آیندهی فرزندش تلاش کند. هر بار که برای آموزش فرزندانم مراجعه میکنم، با نگاهها و برخوردهایی روبهرو میشوم که عزت و غرورم را جریحهدار میکند.
من فقط یک مادر مهاجر نیستم؛ من یک انسانم، یک آموزگارم و حق دارم برای آیندهی فرزندانم تلاش کنم.
پنج سال است که در غربت زندگی میکنم؛ پنج سال دور از وطن، دور از خانواده و دور از آن زندگیای که روزی داشتم. مجبور شدیم خانه و زندگیای را که در طول سالها ساخته بودیم، رها کنیم و راهی مهاجرت شویم.
برای رسیدن به امنیت، از راههای سخت و خطرناک مهاجرت عبور کردیم؛ راههایی که در آن جانمان بارها در خطر افتاد. با ترس و اضطراب از مسیرهای قاچاق عبور کردیم، فقط برای اینکه زنده بمانیم و شاید بتوانیم زندگی تازهای بسازیم.
وقتی به کشور دیگری رسیدیم، تصور میکردیم شاید بالاخره آرامش پیدا کنیم؛ شاید بتوانیم دوباره زندگی کنیم، کار کنیم و آیندهای برای خودمان و فرزندانمان بسازیم.
اما غربت نیز برای ما آسان نبود. به خاطر افغانستانی و مهاجربودن، بارها با نگاههای سنگین، توهین، تحقیر و بیاعتنایی روبهرو شدهام. گاهی احساس میکنم اینجا حتا برای انسان بودنمان نیز، باید ثابت کنیم که شایسته احترام هستیم.
پنج سال است که زندگیام میان دلتنگی وطن، نگرانی فرزندان، دوری خانواده و تلاش برای زندهماندن خلاصه شده است.
زنی که روزی آموزگار بود، رویا داشت، کار میکرد و برای آینده برنامه میساخت، امروز با کولهباری از خاطرههای تلخ و سالهای از دسترفته زندگی میکند.
گاهی احساس میکنم فقط جسمم در اینجا زندگی میکند و بخش بزرگی از وجودم هنوز در افغانستان، در خانهام و در صنفی که روزی در آن درس میدادم، جا مانده است.
بدترین درد این است که من نهتنها وطنم را از دست دادم، بلکه مجبور شدم در غربت برای ابتداییترین حقوق خود و فرزندانم بجنگم.
من فقط میخواهم فرزندانم درس بخوانند. میخواهم مثل همه کودکان، بدون اینکه مادرشان مجبور به زاری و التماس باشد، وارد مکتب شوند. میخواهم خودم دوباره آموزگار باشم و با عزت و آرامش زندگی کنم.
با همه این دردها، هنوز یک آرزو در قلبم زنده است: آرزوی آزادی افغانستان. آرزوی روزی که وطنم دوباره امن و آزاد شود؛ روزی که به خانه برگردیم؛ روزی که فرزندانم در وطن خودشان درس بخوانند و من دوباره در صنف خودم، با افتخار، آموزگار باشم. من چیز زیادی نمیخواهم؛ فقط میخواهم دوباره در وطنم، با عزت و آرامش زندگی کنم.
۱۵ اگست برای من روز سقوط یک نظام نبود؛ روز سقوط بخشی از زندگی، آرزوها، شغل، آرامش و آینده من بود.
اما هنوز امید دارم. امید دارم روزی این غربت پایان پیدا کند، افغانستان آزاد و آباد شود و ما دوباره به خانه برگردیم. شاید آن روز بتوانم بعد از پنج سال، یک نفس عمیق بکشم و با تمام وجود بگویم: «بالاخره برگشتم؛ به خانهام، به وطنم، به زندگیام وطنم را از من گرفتن اما امید برگشت به وطن هنوز هم در من زنده است.»



