آموزش در افغانستان

در افغانستان آموزش به گونهیی است که بهطورتحمیلی بر شاگرد درس داده میشود. یعنی شاگرد را وادار میکنند که باید درس خود حفظ کند؛ این مهم نیست که از این متن که قرار است حفظ کند، آیا برداشت و یا تحلیل هم داشته باشد یا خیر. مهم این است که باید خط کتاب را همان قسم که است حفظ و در خاطر بسپارد.
پائولو فریره در کتاب آموزش ستمدیدگان میگوید: آموزش باید ذهنیت نقادانهی فرد را فعال کند نه این که آنرا تبدیل به ماشین میخانیک کند. اما متأسفانه نهادهای آموزشی ما بهطور میخانیکی آموزش میدهند و میخواهند که طوطیوار گفتههای آنها را تکرار کرد که موجب خفه کردن ذهن خلاق میشود و بهروز شدن ذهن کارپذیر میشود.
آموزگاران از این خرسند میشوند که دانشآموز خود را زیربار فهم و دانش خود برده و آنرا ساکت کنند که در واقع، برای دانشآموز و برای خود آموزگار ظلم بس بزرگیست. چنانچه فریره در کتاب پیداگوژی ستمدیدگان بیان میکند که آموزش باید هم برای دانشآموز و هم برای آموزگار راهی باشد برای بلند بردن سطح معلومات، فهم و دانش، یعنی اینکه دانشآموز از استاد خود و آموزگار از شاگردان خود میآموزد.
با توجه به این نکات، در افغانستان در بخش تدریس، هم به حق آموزگار ظلم میشود و هم به حق شاگرد. که این ظلم از سوی آموزگار هم بر خود و هم بر شاگرد تحمیل میشود. این ظلم ناشی از عدم آگاهی است که آموزگار گرفتار آن میشود؛ چون جامعه طوریست که هرکدام که توانست خود را بر دیگران تحمیل کند آدم بزرگ است و این تحمیل هرچه بر تعداد بیشتر باشد به همان اندازه انسان مهمتر و بزرگتر محسوب میشود.
این ظلم ناشی از کجا است؟ وقتی آموزگار امروزه، روزی شاگرد بوده همین قسم که آموزش میدهد، آموزش دیده و روح ستمگر استادش در درون این استاد جای گرفته که این باعث شده همان روش ستمگری را ادامه دهد. گرچه در کودکی شاید این روش را دوست هم نداشته ولی با این وجود بازهم آن روح ستمگر از سوی استاد در کودکی بر او تحمیل شده که همان روش ستمگرانه را پیشه میکند و مانند استاد خود خیلی از شاگردان خود را زیر اسارت خود، خلع استعداد ذهن نقادانه میکند و آنها را تبدیل به ستمدیدگان از جنس کارپذیران فرهنگ سکوت تبدیل میکند.
ما نیاز به آگاهسازی داریم تا جامعه را از بحران کنونی بیرون کشیم و باید که آموزگاران خود را متوجه مشکل شان کنیم، باید این درک را از خود نشان دهند که آموزش یک امر یکطرفه نیست بلکه یک امر دوطرفه و نقادانه است؛ یعنی آموزش باید از سوی طرفین انجام شود، هم از طرف شاگرد و هم از طرف آموزگار.
چهطور ممکن است که آموزگار از دانشآموز خود چیزی را فرا بگیرد؟
باید یک نکته را یادآوری کنم که فریره در کتاب خود بهنام (راه را با پیمودنش میسازیم) به این نکته اشاره دارد که هیچکس باسواد کامل نیست و هیچکس بیسواد نیست. مثلاً استاد دری ما در بخش ریاضی بیسواد است و یا اینکه معلم ما نسبت به کاری که یک دهقان بلد است به صورت کامل بیسواد است. یعنی سواد تنها به خواندن و نوشتن نیست، در واقع همان راه و روش که یک دهقان با آن کشت و زرع میکند، خود نوع سواد است که در کار خود حرفهیی است. یک آموزگار، داکتر، انجینر و غیره… کار آنرا درصورت که انجام نداده باشند بلد نیستند. برای اینکه آن کار را یاد بگیرند باید آموزش ببینند.
حالا یا این مسئله را فریره بیان کرده که هیچکس کامل نیست و هیچکس تهی نیست؛ پس باید به هرکس این فرصت را داد که خلاقیت خود را نشان دهد، نه اینکه آنرا در چهارچوب فهم خود محبوس کنی و از مقام خود استفاده کنی و اجازه ندهی که خلاقیت استعداد خود را و یا بهتر بگویم خلاقیت سواد خود را به ما منتقل کند، چون محبوس کردن شخصی در محدودهی فهم خود، هم به ما ضرر دارد و هم برای خود شخص.
دیگر اینکه ما از فهم آن شخص مستفید شده نمیتوانیم و آن شخص محبوس شده در فهم ما اعتماد بهنفس و خلاقیت خود را از دست میدهد و این امر خود به ذاتاش یک حقتلفی است.
این دانشآموز در آیندهی نزدیک از آموزگار همین روش تدریس را یاد میگیرد که باید شاگرد خود را سلب اختیار کند و به او اجازه ندهد که فهم و خلاقیت خود را به نمایش بگذارد. در واقع روح ستمگر استادش در او زنده است و او را تا آخر عمر همراهی میکند که در این مرحله نیاز به بیدارسازی دارد. باید آنرا بیدار کرد که این سلب اختیار کردن شاگرد در صنف، خود استبداد در حق شاگرد و خودش است.
باید دانشآموز در صنف خود آزاد باشد تا بتواند، راحت هر سوالی که در ذهنش میآید از استاد خود بپرسد و استاد روحیهی آن شاگرد را با پاسخ و تشویق، تقویت کند تا روحیهی پرسش و پاسخ در صنف درسی حکم فرما شود؛ حتی اگر سوال شاگرد خیلی در سطح پایینتر از سطح دانش ودرساش است.
در هیچ صورت نباید که شاگرد را سرکوب کرد، چون با یکبار سرکوب کردن باعث ازبین رفتن علاقهاش نسبت به پرسش و حتی آموزش میشود. ممکن است که در صنف حضور جسمی داشته باشد، اما روحاش سرگردان به خود میچرخد که این بزرگترین ضرر برای شاگرد است و برای آموزگاری هم که در صنف مورد سوال شاگردان خود قرار نگرفت فایده ندارد، چون پس از مدتی آموزش تبدیل به یک عادت روزانه میشود و دیگر اینکه استاد هم در این مورد که آموزشاش تبدیل به یک عادت روزانه شود، ضرر بس بزرگی میکند. آموزگار خلاقیت خود را در آموزش از دست داده و در عوض یک عادت روزانه را به جایش جایگزین میکند. ضرر دیگری که استاد را تهدید میکند در این روش آن ایستابودن فهم خودش است، به قول فریره که میگوید آموزش دوطرفه است این دوطرفه بودن آن در این روش از بین میرود.
نویسنده: امین الله رحمانی، عضو گروه حرکت برای تغییر



