نخستین زن موتورسایکل سوار هرات

ترتیب: مرضیه حسینی
لیلا حسینی بانویی که نصف عمرش را در جنگ سپری کرده است. او هم اکنون به عنوان تکاور یا کماندوی در چوکات عملیات نظامی کشور در قطعه خاص ولایت هرات وظیفه دارد. وی برای بار نخست در زمان آخرین رییس جمهور حکومت جمهوری دموکراتیک افغاستان داکتر نجیب الله به عنوان سرباز به صفوف نیروهای ارتش پیوست. بعد از سقوط داکتر نجیب الله به کوههای کشور متواری و با مجاهدین یکجا در برابر دشمن جنگیده است. وی در کنار اینکه یک افسر پولیس است در سینما و بازیگری نیز دست بازی داشته و درد زنان جامعه را با کشیدن تصویر بیان میکند. نا گفته نماند از وی به عنوان اولین بانوی موتورسایکل سوار در هرات نیز نام گرفته میشود. برای معرفی بیشتر از زندگی این بانو گفتگویی را ترتیب دادهام که در ادامه میخوانید.
پرسش: خانم حسینی میخواهم به عنوان پرسش نخست، برای مان از دوران کودکی و تحصیلات تان بگویید؟
لیلا حسینی: کودکی خوبی داشتم، در مکتب اول نمره بودم و درس میخواندم متاسفانه شرایطی پیش آمد که دیگر نتوانستم به درس خواندن ادامه دهم. زمان کودکیام زمانی بود که دختران را از رفتن به مکتب منع میکردند. پدر و مادرم بر عکس این زمان به مکتب روغن، برنج و گندم رشوت میداد تا دیگر مرا به مکتب راه ندهند. بنابراین در آن زمان تا صنف چهار مکتب، بیشتر درس نخواندم. در زمان مکتب برعلاوه درس، تیاتر هم کار میکردم و به عنوان پیشاهنگ برای فراگیری رقص، آواز خوانی، ساز و آرمونیه به مدت شش ماه به اتحاد جماهیر شوروی رفتم.
پرسش: برای مان از زمانی بگویید که سلاح به دست گرفتید؟
لیلا حسینی: من در دو دوره سلاح به دست گرفتم، یکی زمان حکومت داکتر نجیب بود و دیگری بعد از آن. زمانی که داکتر نجیب رییس جمهور بود سه سال به عنوان سرباز به کشورم خدمت کردم. بعد از سقوط حکومت داکتر نجیب از وظیفه خارج شده و خودسرانه به مجاهدین پیوستم و همرای شان به کوهها رفتم تا اینکه حکومت طالبان سقوط کرد. بعد از طالبان خانه نشین شدم تا اینکه حامد کرزی رییس جمهور شد و دوباره به پولیس رفتم.
در حال حاضر نزدیک به 15 سال است که در چوکات نیروهای ارتش وظیفه دارم، من در کابل، مزار شریف وظیفه اجرا کردم و یک سال هم میشود که به هرات تبدیل شدم. درشهر مزار شریف به حیث عضو استخبارات و در کابل هم به حیث عضو کشفیات وظیفه اجرا کردم.

پرسش: از جریان نبرد برای مان بگویید، چقدر دشوار است؟
لیلا حسینی: در جنگ حلوا و کلوچه نه بلکه گلولههای واقعی پخش میشود یا گلوله میخوری یا گلوله میزنی! چون از خاک و مردمم دفاع میکنم و کمرم را برای خدمت بستم به فکر مردن نیستم و از کشته شدن نیز هیچ هراسی ندارم.
هر جایی که جنگ باشد همراه با هم قطارانم هستم. لباس ارتش، لباس شیر است و پوشیدن آن دل شیر میخواهد و من هم دوست دارم به مانند شیر غرش کنم و در دفاع از خاکم استوار بمانم. چون بیشتر به جاهای پر خطر برای جنگ سفر میکنم مهارتم در نشانه زنی عالی است.
پرسش: اگر امکانش هست خاطرهیی از هنگام نبرد با دشمن برایمان بگویید؟
لیلا حسینی: برای بار اول که فهمیدم نشانم به هدف میخورد زمانی بود که برای جنگ به یکی از ولسوالیهای پر خطر شهر مزار شریف رفته بودیم. چون همکاران آقا فکر میکردند نسبت به آنان کم دل و جرات داریم من و چند تا از همکاران خانم را در ردیف دوم قرار میدادند. در اسثنای جنگ بود که یکی از همکاران مرد کشته شد، دویده به جلو رفته و سلاحاش را که به زمین افتاده بود برداشتم و چندین طالب را از بین بردم همان جا بود که مهارتم در شلیک پی بردم.
پرسش: از این بگویید که چی شد به سینما راه پیدا کنید؟
لیلا حسینی: مهر تیاتر به دلم بود. از زمانی که متعلم بودم به تیاتر علاقه داشتم اما به واقعیت زمانی که پلیس بودم راه سینما را یافتم. یکی از همکارانم همزمان در پلیسی به سینما هم کار میکرد و مرا هم با خود به سینما کشاند. در مزار شریف در جریان وظیفه بازیگری هم کردم. در چندین فیلم کوتاه نقش یک زن افغان را داشتم. به کشور هندوستان و ایران هم در اجرای تیاتر شرکت داشتم که بیشترین نقشم به تصویر کشیدن درد و رنج زنان افغان بود، بیشتر اوقات نقش یک زن بیوه را داشتم که حنای دستش خیس ولی شوهرش را از دست داده است. در کابل هم کارهای سینمایی داشتم.
پرسش: میخواهم برای خوانندهگان سایت مان از دست آوردهای تان بگویید؟
لیلا حسینی: در کنار دهها تقدیرنامه که از بازیگری و پلیسی گرفتم، مدال هم گرفتم. در کنار آن بخاطر کارکردم در صفوف نیروهای امنیتی، جوایز بسیاری دریافت کردم. برای تعلیمات بیشتر نظامی به کشور ترکیه برای شش ماه سفر کردم. در کاپیتانی کشتیرانی نفر دوم شدم.هدایت کشتیهای بزرگی را در ازمیر و سامسون کشور ترکیه و جایی به اسم آی داغلو را داشتم که توانستم کشتیرانی را هم به شکل حرفهیی بیاموزم.
پرسش: چی شد که از شما به عنوان اولین زن موتورسایکل سوار در هرات نام گرفته شد؟
لیلا حسینی: برای بار اول در شهر مزار شریف بود که موتورسایکل سوار شدم. قسمی که گفته بودم تا صنف چهار مکتب خواندم، خجالت میکشیدم در قطعه خاص کار کنم و سواد نداشته باشم، همین شد که به سواد حیاتی ثبت نام کردم. بعد از سواد حیاتی به مکتب شبانه رفتم. چون تا ساعت چهار وظیفه داشتم و در کنار وظیفه به عنوان یک خانم و مادر در خانه وظیفه داشتم مجبور بودم زود به خانه رسیده و غذای شب را آماده کنم، برای خود موتوری خریدم و رفت و آمد میکردم. هشت سال تمام در مزار با موتور رفت و آمد کردم تا اینکه بعد از تبدیل وظیفه به هرات آمدم. یک سال هم میشود در هرات با موتور سایکل رفت و آمد میکنم.

پرسش: دید مردم نسبت به این کارتان چگونه است، از اینکه همسرتان دیگر زنده نیست، زندگی برای تان مشکل نیست؟
لیلا حسینی: من در مزار شاگرد هم داشتم، به بسیاری از خانمها موتورسایکل سوار را آموزش دادم. دوست دارم دیگر زنان هم به مانند من، به عنوان یک انسان آزاد بوده و آزاد زندگی کنند. هر چند جامعه هرات نسبت به مزارشریف سنتیتر است اما با آنهم من توانستم آزادیام را البته در چوکات آن حفط کنم. مردان هرات دوست دارند که زنان را تحت تسلط خود داشته باشند که به هیچ وجه قابل قبول نیست در صورتی که زن هم به مانند یک مرد انسان است و حق آزادی دارد.
من همیشه با لباس ارتش و موتورسایکل رفت و آمد میکنم و میخواهم دیگر زنان هم جرات پیدا کنند. بار اول که در هرات موتور سوار شدم هر یکی با دیدنم به نفر همراه خود با همان لهجهیی که داشت میگفت:انی انی بدیدی؟ ( اوه، دیدی؟) برایم بسیار جالب بود،از طرفی هم قهرم میآمد که چرا مردم هرات اینگونه اند! اما من به مبارزهام در برابر این مفکورههای غلط میجنگم تا دیگر زنان هم همت کنند اگر همت نمیکنند حداقل بدانند کسانی هستند که در برابر رنجهای شان میجنگند. خودم پنج سال میشود که شوهرم را از دست دادهام اما خوشبختترین زن در دنیا هستم چون تنها کسی که مرا به هر کاری تشویق کرد شوهرم بود.
پرسش: طبعا مخالفانی هم دارید، زندگی سخت نیست؟ چقدر مورد تشویق قرار گرفتید؟
لیلا حسینی: همانطور که گفتم تنها کسی که مرا تشویق کرد، شوهرم بود. وظیفه شوهرم رانندگی بود همیشه مرا به موتر و موتورسایکل سواری تشویق میکرد. غرورم اجازه نمیداد نزد شوهرم رانندگی را یاد بگیرم بنابراین پنهان پنهان از شوهرم یاد گرفتم. تنها مشوقم شوهرم بود اما در مورد مخالفانم باید بگویم که دو تا از همکارانم ترور شد و نفر سوم که قرار بود ترور شود من بودم. همانطور که گفتم در هرات زندگی نسبت به دیگر ولایتها کمی مشکل است، یک روز دو نفر به خانهام حمله کردند که قصد کشتنم را داشتند یکی از آنان توسط پسرم از بین رفت و دیگری هم فرار کرد که در حال حاضر تحت تعقیب است. از اینکه دیگر مشوقی ندارم باید بگویم که مخالفانی هم ندارم فقط میشنوم که برایم میگویند نوش جانش هم خانم خانه است هم مرد بیرون!
پرسش: از بزرگترین آرزوی تان برای مان بگویید و آخرین حرفتان برای خواننده گان سایت مان چیست؟
لیلا حسینی: خودم زندگی را سخت نمیگیرم و توصیهام به دیگران این است که سخت نگیرند،انسان باید زندگی را آسان گیرد، هر قسمی که باشد میگذرد، شکر داشته باشند. تنها آرزویم صلح و آرامش در کشور است. اگر امنیت باشد طبعا ما زنان هم دیگر شاهد خشونت نخواهیم بود. میخواهم این را به مردان سرزمینم بگویم هر چند آنان از لحاظ زور، قوت نسبت به ما زنان توانایی دارند اما توانایی مغزمان یکسان است.



