«از بهشت به جهنم»؛ روایت یک زن اخراجشده از ایران در هرات
حدیث حبیبیار
صدای چرخ خیاطی سکوت اتاق را میشکند و دستان پینهبستهاش تکهای پارچه را زیر سوزن میچرخاند. نرگس، زنیست که چهار ماه پیش همراه با خانوادهاش از ایران اخراج شده و اکنون در گوشهای از هرات، میان نخها، پارچهها و آرزوهای نیمهکاره، روزهای دشواری را میگذراند. او با وجود مهارت در خیاطی، آرایشگری، بافندگی و خامکدوزی، هنوز نتوانسته زندگیاش را دوباره سر و سامان بدهد؛ این وضعیت سبب شده تا هرازگاهی، فکر بازگشت دوباره به ایران، مثل نخِ گرهخوردهای در ذهنش بپیچد.
نرگس، ۳۵ساله و مادر سه کودک که چهار ماه پیش از ایران اخراج شده و اکنون در هرات زندگی میکند. او میگوید که پس از اخراج، حتا برای شب چیزی برای خوردن در خانه ندارند. نرگس زندگی زیر حاکمیت طالبان را «شبیه زندان» توصیف میکند و میافزاید: «از وقتی اخراج شدم هیچ شب و روز خوشی ندارم. هر هنری که امتحان کردم به درآمد نمیرسد. گاهگاهی یکی دو جوره لباس میدوزم که آن هم چیزی برای ما در خانه نمیشود».
پنکهی کهنه تنها هوای داغ اتاق را جابهجا میکند و دو کودک خردسالش کنار دیوار، آرام با تکههای پارچه بازی میکنند. او میگوید روزهایی بوده که ساعتها پشت همین چرخ خیاطی نشسته، اما حتا یک سفارش هم نداشته است.
این زن که ۱۱ سال در ایران زندگی کرده، میافراید که اکنون در افغانستان زندگیاش را میان «محدودیتها و نگرانیها» میگذراند. به گفتهی او ترک ایران برایش انتخاب نبوده، بلکه اخراج، ناامنی و شرایط سخت مجبورش کرده دوباره به هرات برگردد؛ شهری که بهگفتهی او اکنون برایش «غریب و بیگانهتر» از هر جای دیگری شده است.
نرگس، صبحها پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، خانه را مرتب میکند، برای کودکانش غذا آماده میکند و بعد سراغ چرخ خیاطی میرود؛ همان وسیلهای که اکنون تنها امیدش برای زنده نگهداشتن خانواده است. گاهی لباس زنانه میدوزد، گاهی بافتنی میکند و بعضی روزها هم وسایل آرایشیاش را با حسرت نگاه میکند؛ وسایلی که زمانی بخشی از درآمد و استقلالش بودند.
او، میگوید در این ماهها بارها تلاش کرده تا کاری پیدا کند؛ از مراجعه به اتاق تجارت گرفته تا درخواست همکاری از افراد مختلف، اما هیچ حمایتی دریافت نکرده است. چهار ماه پیش نامش را در اتاق تجارت ثبت کرده، اما تا هنوز هیچ کسی برایش تماس نگرفته است. با این حال، به کمک دوستانش توانسته در یک نمایشگاه دهروزهی عید بازار شرکت کند؛ فرصتی کوچک که شاید بتواند چند لباس بفروشد و بخشی از هزینههای خانه را تأمین کند.
نرگس، هنگام مرتبکردن پارچهها میافزاید که چالشهای زیادی سد راه کارآفرینان زن در افغانستان وجود دارد و زنان در محیط کار، اجتماع و حتا زندگی روزمره با محدودیتهای زیادی از جمله نداشتن محرم مرد و حجاب اجباری روبهرو هستند.
همسر نرگس قصاب است، اما درآمدش ثابت نیست و بسیاری روزها دست خالی به خانه برمیگردد. او، میگوید زندگی در افغانستان آنقدر دشوار شده که اگر کوچکترین فرصت برای بازگشت به ایران پیدا کنند، دوباره خواهند رفت. به گفتهی او، زندگی در اینجا برای خانوادهاش «خفقانآور» شده است.
شامها زمانیکه صدای اذان در کوچه میپیچد، نرگس چادر سیاهش را مرتب میکند تا برای خرید کوتاهی از خانه بیرون برود. او، میگوید حتا بیرونرفتن ساده هم برای زنان با اضطراب همراه است؛ اضطرابی که از نگاه مردم، محدودیتهای اجتماعی و ترس از برخورد نیروهای طالبان سرچشمه میگیرد.
او با صدایی آرام اما خسته میگوید که محدودیتهای طالبان تاثیر «بسیار بد و منفی» بالای روحیهاش گذاشته و حتا بارها حجاب اجباری سبب جر و بحث میان او و همسرش شده است. «از زمانی که به افغانستان آمدهام، محدودیتها و فشارهای موجود بر زنان تأثیر بسیار سنگینی بر روحیهام گذاشته است. شبهای زیادی تا صبح گریه میکنم، چون این تغییرات و فشارها برایم غیرقابل تحمل است.»
نرگس، در حالی که پس از یک برش کوتاه دوباره تکهی پارچه را زیر چرخ منظم میکند، میافزاید که گرمای هوا برای زنانی که زیر چادرهای ضخیم و سیاه رفتوآمد میکنند، طاقتفرساتر از همیشه است. او میگوید هر بار که زنان را در دمای نزدیک به ۴۰ درجه با پوششهای کامل در خیابان میبیند، احساس میکند زندگی برای آنان به شکلی «دردناک» محدود شده است.
نرگس باور دارد در این چهار ماه، رنجی را تجربه کرده که در تمام عمرش هرگز ندیده بود. به گفتهی او، زندگی زیر سایهی محدودیتها و ترس، آرامآرام زنان را از درون فرسوده میکند؛ زنانی که زمانی برای ساختن آینده تلاش میکردند، اما اکنون بیشتر روزهایشان در چهاردیواری خانه و میان نگرانی برای نان شب میگذرد. او با صدایی گرفته و چشمانی خسته میگوید: «نه میتوانم آزادانه کار کنم، نه بیرون بروم و نه برای آیندهی فرزندانم امیدی داشته باشم».
پیش از بازگشت به کشور، زندگی برای نرگس شکل دیگری داشت. همسرش در ایران درآمد خوبی داشت و خودش نیز همزمان در خیاطی و آرایشگری کار میکرد.
او میگوید در ایران میتوانست آزادانه کار کند و برای آیندهی فرزندانش برنامه داشته باشد، اما اکنون بسیاری از همان کارها برای زنان یا ممنوع شده یا با ترس بازداشت و تهدید همراه است.
نرگس، در حالی که نخ سفید را از میان سوزن عبور میدهد، میگوید: «در این جا کار زنان جرم شده است. آرایشگران بازداشت میشوند و خیاطی و نقاشی از معدود کارهایی است که برای زنان مانده؛ آن هم بازاری ندارد».
او میافزاید که زنان اکنون در هرات نهتنها با مشکل اقتصادی، بلکه با محدودیتهای اجتماعی گستردهای نیز روبهرو تستند؛ از داشتن محرم مرد گرفته تا محدودیت در رفتوآمد و ارتباطات کاری. به باور او، این محدودیتها زنان را از جامعه حذف کرده و فرصت رشد و استقلال را از آنان گرفته است.
نرگس، گاهی هنگام دوخت لباس، برای چند لحظه نگاهش روی پنجرهای میماند که به کوچهی خاکآلود باز میشود. او، میگوید هر بار که از طریق تلویزیون تصویرهای زندگی زنان در کشورهای دیگر را میبیند و آن را با وضعیت زنان در جادههای هرات مقایسه میکند، بیشتر احساس میکند که زنان افغانستانی در «یک زندان بزرگ زندگی میکنند؛ زندانی که دیوارهایش از ترس، فقر و محدودیت» ساخته شده است.
او، میگوید از روزی که به کشور برگشته، احساس میکند از یک زندگی آرام وارد «جهنم» شده است؛ جایی که ترس، محدودیت و نگرانی برای نان شب، بخشی از زندگی روزمرهاش شده است. نرگس، باور دارد که زیر حاکمیت طالبان، بیشتر از هر زمان دیگری در تنگنا قرار گرفته و زندگی برایش تنها به «زنده ماندن» خلاصه شده است.
خورشید آرامآرام پشت دیوارهای گلی هرات پنهان میشود و سایهی اتاق کوچک خیاطی کشیدهتر از قبل روی زمین میافتد. نرگس بیآنکه حرفی بزند، لباس نیمهدوخته را با شتاب از زیر چرخ جمع میکند و تکههای پارچه را کنار هم میگذارد. به کودکانش آرام نگاه میکند و زیر لب میگوید: «شام شده و هنوز نمیدانم امشب برای بچهها چه آماده کنم.»



