۱۵ اگست؛ روزی که زندگیام یکشبه فرو ریخت
نویسنده: بنفشه احمدی | ویراستار: آینور سعیدپور
۱۵ اگست برای هر زن و دختر در افغانستان یک خاطره است؛ اما برای من، یک روز سیاه و تلخ است؛ روزی که زندگیام یکشبه تغییر کرد و بسیاری از آنچه داشتم، با خود برد.
در آن روز، فقط یک کشور سقوط نکرد؛ دنیای من فرو ریخت. عزیزانی را از دست دادم، خانه و زندگیام را از دست دادم، وطنم را ترک کردم و مهاجر شدم. از پدر و مادرم، از خانواده و عزیزانم دور افتادم و پنج سال است که در غربت، مهاجرت و تنهایی روزگار میگذرانم.
پنج سال است که هر صبح با دلتنگی وطن بیدار میشوم و هر شب با حسرت چیزهایی میخوابم که دیگر در دسترسم نیستند. خانهای که روزی در آن احساس امنیت میکردم، خانوادهای که کنارشان آرامش داشتم و آیندهای که برای خودم و فرزندانم تصور کرده بودم، همه به خاطره تبدیل شدند.
بدترین قسمت مهاجرت برای من فقط دوری از وطن نیست؛ این است که در جایی زندگی میکنیم که گاهی حتا ابتداییترین حقوق انسانیمان را نیز به رسمیت نمیشناسند. جایی که با تحقیر و توهین روبهرو میشویم و گاهی احساس میکنیم فقط به خاطر مهاجربودن، انسان بودنمان دیده نمیشود.
درد بزرگتر این است که فرزندان ما نیز، تاوان این سرنوشت را میدهند. کودکانی که حق دارند درس بخوانند، آینده بسازند و مانند همهی کودکان جهان رویا داشته باشند، از ابتداییترین حق خود، یعنی حق آموزش، محروم ماندهاند.
من فقط خانهام را از دست ندادم؛ بخشی از هویتم، آرامشم، جوانیام و سالهایی از زندگیام را در غربت جا گذاشتم.
۱۵ اگست برای من یادآور تمام چیزهایی است که از دست رفت؛ یادآور خانواده، وطن، خانه، عزیزان، رویاها و سالهایی که دیگر برنمیگردند.
اما با تمام این دردها، هنوز یک چیز را از دست ندادهام: امید. امید به روزی که دوباره به وطن برگردیم؛ روزی که هیچ زن و دختری به خاطر جنسیتش از تحصیل و زندگی محروم نباشد؛ روزی که کودکان در افغانستان با خیال آرام به مکتب بروند؛ روزی که هیچ مهاجری به خاطر مهاجربودن تحقیر نشود و هیچ انسانی مجبور نباشد برای داشتن ابتداییترین حقوق خود، سالها در غربت سرگردان باشد.
۱۵ اگست برای من فقط یک تاریخ نیست؛ روایت پنج سال دلتنگی، آوارگی، تنهایی و از دست دادن است. روایتی که هنوز ادامه دارد؛ اما من هنوز امیدوارم پایان این روایت، روز آزادی و بازگشت به زندگی باشد



