از بستهشدن دانشگاه تا لغو ویزای آموزشی بریتانیا؛ روایت دختری در حاکمیت طالبان
زمانی که شنیدم بریتانیا، صدور ویزای آموزشی برای بسیاری از متقاضیان افغانستانی را متوقف کرده است، احساس کردم بار دیگر دروازهی دانشگاه به رویم بسته شد. برای خیلیها شاید این تنها یک تصمیم مهاجرتی باشد؛ اما برای من، پایان آخرین امیدی بود که برای ادامهی آموزش و ساختن آیندهای بهتر به آن دل بسته بودم.
پساز آن که طالبان دختران را از رفتن به دانشگاه محروم کردند، با خودم عهد بستم که تسلیم محدودیتهای این گروه نشوم. فعالیتهای فرهنگی و داوطلبانه را آغاز کردم و در کنار تمام مشکلات اقتصادی، یادگیری زبان انگلیسی را ادامه دادم؛ زیرا باور داشتم شاید بتوانم برای ادامهی تحصیل به بریتانیا بروم و زندگیام را از نو بسازم.
اما خبر توقف صدور ویزای آموزشی بریتانیا، این امید را نیز از من گرفت. آن زمان از خودم پرسیدم: تفاوت طالبان با بریتانیا چیست، وقتی در نهایت نتیجه یکی است؟ وقتی در هر دو حالت، راهرسیدن به آموزش و آینده بسته میشود؟
اما روایت من از این جا آغاز نمیشود.
هیچوقت فکر نمیکردم روزی آرزوهای سادهام، مثل رفتن به دانشگاه و ساختن آیندهای بهتر، به بزرگترین مبارزهی زندگیام تبدیل شود؛ اما زندگی مسیر دیگری را برایم رقم زده بود.
انگار سرنوشت از همان کودکی با رؤیاهایم بازی میکرد. وقتی فقط ۱۲سال داشتم، ساعتها مقابل آیینه میایستادم؛ یک بار نقش گردانندهی یک برنامهی تلویزیونی را بازی میکردم و بار دیگر خودم را در قالب یک زن موفق و تجارتپیشه تصور میکردم. آن آیینه، تنها یک آیینه نبود؛ صحنهای بود که من آیندهام را روی آن میساختم و رویاهایم هر روز جان تازهای میگرفت.
همین رؤیاها سبب شد زمانی که در صنف یازدهم مکتب بودم، در اکادمی آمادگی کانکور ثبتنام کنم. شب و روز درس خواندم تا بتوانم در رشتهی اقتصاد پذیرفته شوم. تمام تلاش من این بود که با دانش و تلاش، آیندهای را بسازم که سالها در ذهنم تصور کرده بودم؛ اما نمیدانستم تلخترین روزهای زندگیام در راه است.
درست زمانی که بیش از هر وقت دیگری به پدرم نیاز داشتم، تنها دو ماه مانده بود به آزمون کانکور سال ۱۳۹۵، او را بر اثر «سکته مغزی» از دست دادم.
این غم کمرم را شکست. امیدم را از دست دادم و دیگر انگیزهای برای ادامهی آموزش نداشتم. روزها برایم سخت میگذشت و از نظر جسمی و روحی آنقدر ضعیف شده بودم که روز آزمون کانکور، هنگام ایستادن در صف ورودی دانشگاه، بیهوش شدم، با کمک دوستان و آشنایان وضعیتم بهتر شد و این آزمون را پشت سرگذاشتم.
پس از اعلام نتایج، به دلیل اشتباه در انتخاب کد ولایت، به جای هرات در ولایت قندهار پذیرفته شدم؛ اما بهعنوان یک دختر، با توجه به محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی، امکان رفتن به قندهار را نداشتم. خانوادهام نیز نمیتوانستند چنین سفری را بپذیرند. برای همین، با وجود تمام سختیها، مجبور شدم در یکی از دانشگاههای خصوصی هرات در رشتهی اقتصاد ادامهی تحصیل بدهم.
با این حال، آن آیینه، آن رؤیا و آن اشتیاق هرگز از ذهنم پاک نشد. هر روز خودم را به یاد آرزوهایی میانداختم که هنوز برایشان میجنگیدم.
در دوران تحصیل، به دلیل مشکلات اقتصادی و پرداختنکردن هزینهی تحصیل بارها در آستانهی اخراج از دانشگاه قرار گرفتم. گاهی شرایط آنقدر دشوار میشد که ادامهدادن برایم سخت بود، اما ارادهام آنقدر قوی بود که ترک تحصیل را شکست زندگیام میدانستم. همیشه با خودم میگفتم: «حتا اگر جانم را از دست بدهم، نباید دانشگاه را رها کنم. من آرزوهای بزرگی دارم و باید روزی به آنها برسم.»
تمام سختیها، شببیداریها، اشکها و حرفهای ناامیدکننده مردم را تحمل کردم؛ کسانی که باور داشتند دختر نباید دانشگاه برود. اما من به خودم میگفتم همهی این سختیها ارزشش را دارد و باید ادامه بدهم.
بیخبر از آن که بزرگترین فاجعه هنوز در انتظارم بود.
در سمستر هفتم دانشگاه، وزارت تحصیلات عالی طالبان با یک مکتوب رسمی اعلام کرد که دختران دیگر حق ادامهی تحصیل ندارند. با همان یک مکتوب، آیندهی من و هزاران دختر دیگری که با هزاران سختی برای رسیدن به دانشگاه تلاش کرده بودند، در یک لحظه ویران شد.
این بار، مانعی بود که هیچ کنترلی بر آن نداشتم.
اما باز هم تسلیم نشدم. فعالیتهای فرهنگی و داوطلبانه را آغاز کردم و در کنار تمام مشکلات اقتصادی، یادگیری زبان انگلیسی را ادامه دادم؛ زیرا باور داشتم که شاید با سپریکردن آزمونهای بینالمللی بتوانم برای ادامهی تحصیل به بریتانیا بروم و زندگیام را از نو بسازم.
اما این بار نیز امیدم با مانع دیگری روبهرو شد. توقف صدور ویزای آموزشی بریتانیا، بار دیگر رویاهای بسیاری از متقاضیان افغانستانی، را به خاک یکسان کرد.
اکنون نزدیک به پنج سال است که دختران افغانستانی، یکی پس از دیگری، با بستهشدن راههای آموزش، کار و پیشرفت روبهرو شدهاند. با این حال، من هنوز دست از تلاش برنداشتهام. هنوز همان دختر دوازدهسالهای را به یاد دارم که روبهروی آیینه میایستاد و آیندهای روشن را برای خودش تصور میکرد.
شاید مسیر رسیدن به آن رؤیا دشوارتر از همیشه شده باشد؛ اما هنوز باور دارم که رؤیاها ارزش جنگیدن دارند.
امیدوارم تصمیمی که از سوی کشورهای جهان دربارهی آیندهی دانشجویان و مهاجران افغانستانی گرفته میشود، سرنوشت دخترانی را که تنها خواستهیشان ادامهی آموزش و ساختن آیندهای بهتر است، در نظر بگیرد؛ دخترانی که سالها برای رسیدن به آموزش تلاش کردهاند و هنوز امیدشان را از دست ندادهاند.



