از وزارت دفاع تا خانه‌نشینی اجباری «سحر»؛ روایت فروپاشی یک زندگی

آی‌نور سعیدپور

سحر رضایی، کارمند پیشین وزارت دفاع، روزگاری نان‌آور خانواده و زنی فعال در ساختار دولتی بود؛ اما با سقوط نظام جمهوری و روی‌کارآمدن طالبان، همه‌چیز برایش فرو ریخت. او نه‌تنها شغلش را از دست داد، بلکه در فاصله‌ای کوتاه همسرش را نیز از دست داد و اکنون به‌ عنوان سرپرست تنها، با فقر، بده‌کاری، محدودیت‌های شدید اجتماعی، امنیتی و بحران عمیق روانی دست‌وپنجه نرم می‌کند-روایتی تلخ از سقوطی که هنوز ادامه دارد.

گفت‌وگوی خبرگزاری بانوان افغانستان به کارمند پیشین وزارت دفاع:

سعیدپور: نخست از همه، دوست داریم کمی با شما آشنا شویم. لطفاً خودتان و پیشینه‌ی‌تان را معرفی کنید.
رضایی: سحر رضایی استم و حدود ۱۲ سال در وزارت دفاع وظیفه داشتم. در همان زمان هم مسوولیت خانه و خانواده بر دوش خودم بود و باید همه هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کردم، چون شوهرم بیمار بود.

سعیدپور: در زمان سقوط نظام، شما در چه شرایطی قرار داشتید؟
رضایی: زمانی که نظام سقوط کرد، دانش‌جوی سمستر دوم ماستری بودم. هم‌زمان وظیفه داشتم و زندگی‌ام جریان داشت، اما با سقوط نظام، همه‌چیز یک‌باره دگرگون شد.

سعیدپور: پس از سقوط نظام جمهوری، چه تغییراتی در زندگی شما به‌وجود آمد؟
رضایی: در اوایل سقوط نظام، شوهرم متأسفانه وفات کرد و خودم هم بی‌کار شدم. پس از آن، نه‌تنها اجازه ادامه وظیفه به ما داده نشد، بلکه معاش ما هم پرداخت نشد و سرنوشت ما نامشخص باقی ماند.

سعیدپور: آیا تلاشی برای بازگشت به کار یا دریافت حقوق انجام داده‌اید؟
رضایی: بله، بارها به وزارت دفاع مراجعه کردیم تا معاش‌مان را بدهند یا ما را دوباره به کار برگردانند، اما نتیجه‌ای نداشت. حتی به اداره امور طالبان هم عریضه دادیم، ولی هیچ پاسخی نگرفتیم.

سعیدپور: اکنون وضعیت زندگی شما چگونه است؟
رضایی: از آن زمان تا حالا خانه‌نشین شده‌ام. خانه شخصی ندارم و در یک خانه کرایی زندگی می‌کنم. مسوولیت فرزندانم کاملاً به عهده خودم است.

سعیدپور: اکنون که بی‌کار استید، چگونه هزینه‌های زندگی را تأمین می‌کنید؟
رضایی: گاهی بستگان، آشنایان و همسایه‌ها به شکل قرض یا کمک همکاری می‌کنند. همچنان کمک‌های محدودی که از سوی وکیل کوچه از طریق نهادهای جهانی، از جمله برنامه جهانی غذا، به زنان بیوه داده می‌شود هم هست. با همین‌ها زندگی را پیش می‌برم.
قرض‌داری مرا به شدت تحت فشار قرار داده است. به خاطر درمان شوهرم و دیگر مشکلات، بده‌کار شده‌ام و حالا توان پرداخت آن را ندارم.

سعیدپور: وضعیت تحصیل فرزندان‌تان چگونه است؟
رضایی: دخترم از مکتب محروم شده و پسرم هم به دلیل مشکل‌های اقتصادی مجبور شد درس را رها کند. او نیمه‌وقت دنبال کار بود، اما حتا به عنوان شاگرد هم جایی او را قبول نمی‌کردند، چون نصف روز مکتب می‌رفت. به همین خاطر مجبور شد برای تأمین هزینه‌های زندگی، مکتب را ترک کند.

سعیدپور: بی‌کاری چه تأثیری بر وضعیت زندگی و سلامت شما گذاشته است؟
رضایی: مشکل‌های زیادی را متحمل شدم. مجبور شدم وسایل خانه را بفروشم، با بی‌خانمانی مواجه شدم و احساس می‌کنم مثل یک زندانی در چهاردیواری خانه محبوس هستم. بی‌کاری باعث شده بیماری‌های زیادی بگیرم، اما توان درمان ندارم.
دخترم هم مشکل انحراف زانو دارد، اما به دلیل فقر نمی‌توانم او را درمان کنم.

سعیدپور: وضعیت روحی خود را چگونه توصیف می‌کنید؟
رضایی: زندگی دیگر برایم معنایی ندارد، فقط نفس می‌کشم. نمی‌توانم خودکشی کنم، اما شدیداً افسرده‌ام. از هیچ‌چیز لذت نمی‌برم. زندگی‌ام شده «ای کاش»؛ ای کاش قرض‌دار نبودم، ای کاش وظیفه می‌داشتم.

سعیدپور: محدودیت‌های اجتماعی چه تأثیری بر زندگی شما گذاشته است؟
رضایی: اکنون حتی نمی‌توانیم آزادانه رفت‌وآمد کنیم. چون ما قبلاً نظامی بودیم، این وضعیت برای ما خطرناک است. مواردی از کشته‌شدن دختران قطعه خاص هم بوده، به همین دلیل کمتر از خانه بیرون می‌روم و اگر هم بروم، خودم را کاملاً می‌پوشانم.

سعیدپور: اگر گفتنی دیگری داشته باشید:
رضایی: زنانی که سال‌ها درس خوانده‌اند و در اجتماع فعال بودند، حالا در شرایط بسیار سختی قرار دارند. این وضعیت تأثیر بسیار منفی بر سلامت روان ما گذاشته است.

*نام مصاحبه‌شونده به دلیل وضعیت امنیتی‌اش در افغانستان، مستعار آورده شده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا