دختران شیشهپاک در هرات؛ ترس خاموش و رویاهایی که زیر چادر پنهان میشود
گزارشگر: الینا حیدری | ویراستار: آینور سعیدپور
چهارراهی شلوغ است و موترها پشت سر هم میایستند، بوق میزنند و دوباره حرکت میکنند. گرد و خاک در هوا معلق است و سرما از زیر لباسها بالا میخزد. فرزانه شیشهپاکن را محکم در دست گرفته؛ اما چشمش بیش از شیشههای موتر، به اطراف است. هر بار که موترهای سفیدرنگ یا چهرههای آشنا به طالبان را میبیند، شیشهپاکن را بیدرنگ زیر چادرش پنهان میکند. این حرکت را آنقدر تمرین کرده که حالا برایش مثل نفس کشید، غریزی شده است.
فرزانه، چهار سال است که در سرکها و چهارراهیهای شهر هرات شیشهی موترها را پاک میکند. هنوز نوجوان است؛ اما صورتش زودتر از سنش خسته شده. دستهایش زبر و ترکخوردهاند؛ دستهایی که باید کتابچه و قلم را نگه میداشتند، حالا هر روز با آب سرد و شیشهی کثیف سر و کار دارند.
پدرش فرزانه کراچی تکچرخ دارد که با کار بر آن چرخ زندگی نمیچرخد. مادرش پیر و معیوب است و توان کارکردن ندارد. در خانه، پنج برادر دارد که آنان هم مانند خودش در تلاش زندهماندن استند، هر روز از بام تا شام زبالهجمع میکنند. خرج خانه، کرایه، نان و زندگی، روی شانههای همین کودکان افتاده است. فرزانه میگوید اگر کار نکند، کسی دیگر نیست که این بار را بر دوش بکشد.
او روزانه میان ۱۰۰ تا ۲۰۰ افغانی درآمد دارد؛ پولی که باید کرایهی ماهانهی خانهشان را که هزار و ۵۰۰ افغانی است، پرداخت کند. حسابوکتاب این پولها همیشه در ذهنش میچرخد: اگر امروز کمتر درآورم، فردا چه میشود؟ اگر بیمار شوم، کرایه از کجا بیاید؟
با این همه، فرزانه هنوز از «آینده» حرف میزند. وقتی از آرزویش میپرسم، مکث میکند و بعد آرام میگوید میخواهد پزشک شود؛ نه فقط برای خودش، بلکه برای اینکه بتواند خرج خانوادهاش را بدهد. رویای پزشکشدن در کشوری که آموزش دختران بالاتر از صنف ششم در آن ممنوع است و نیمی از جمعیت آن برای زندهماندن به کمکهای انساندوستانهی خارجی نیاز دارند. «حرف من این است تا میتوانید درس بخوانید.» این جمله را مثل نصیحت یک آدم بزرگ میگوید، نه یک دختر نوجوانی که هر روز میان موترها میدود.
جادههای ناامن
فرزانه بارها در جریان کار مورد آزار و اذیت قرار گرفته است. بعضیها حرف میزنند، بعضیها نگاه میکنند، بعضیها چشمک میزنند. او یاد گرفته واکنش نشان ندهد. «گاهی چشمک میزنند و ما بیتوجهی میکنیم.» بیتفاوتی، برای او یک نوع دفاع است؛ سپری نازک در برابر چیزی که نمیشود جلویش را گرفت.
در چهارراهیها، خطر فقط از سمت مردم نیست. حضور نیروهای طالبان، ترسی دیگر است؛ ترسی خاموش اما دائمی. فرزانه و دختران دیگری مثل او میدانند که دیدهشدن، میتواند به معنای ناپدیدشدن باشد.
رابعه، یکی دیگر از دختران نوجوانی که در جادههای هرات شیشهی موترها را پاک میکند، خالهی فرزانه است. او ۱۳ سال دارد و تنها دختر خانواده است. پدرش زن دوم گرفته و خانه را ترک کرده؛ دیگر نه سراغی از آنان میگیرد و نه خرجی میدهد. رابعه سه برادر دارد که آنان هم زبالهجمع میکنند تا به مقداری از آن خانه را گرم کنند و بخشی از آن را فروشد.
پیش از آنکه مکتبها به روی دختران بسته شود، رابعه دانشآموز صنف ششم بود. او از شیشهپاکی متنفر است و میگوید هرگز دوست ندارد این کار را انجام دهد، اما مجبور است. «حس خوبی ندارم که کار میکنم. ما از اجبار از خانه بیرون میشویم و کار میکنیم. من دوست داشتم کار دیگری انجام بدهم.»
وقتی از آرزویش میپرسم، چشمهایش برای لحظهای برق میزند. میگوید دوست دارد پولیس شود و به وطنش خدمت کند. بعد، بیدرنگ اضافه میکند که آرزو دارد مکتبها دوباره باز شوند تا همهی دخترها بتوانند درس بخوانند. میان این خواستنها و واقعیتی که هر روز در چهارراهی تجربه میکند، فاصلهای عمیق وجود دارد.
برای دخترانی مثل فرزانه و رابعه، کار کودک فقط فقر نیست؛ جنسیت هم به آن اضافه میشود. آنان نهتنها کودک اند، بلکه دخترانی اند که حضورشان در فضای عمومی، زیر ذرهبین است؛ حضوری که همواره میتواند به تهدید تعبیر شود.
این ترس، بعد از ناپدید شدن یک دختر دیگر، واقعیتر شده است. فرزانه آن روز را خوب به یاد دارد. دختری که از او بزرگتر بود، حدود دو ماه در فلکهی ۲۹ حمل هرات تکدگری میکرد. آن روز با هم سوار سهچرخهای شدند و از ۶۴متره به طرف چوک گلها میآمدند. فرزانه به او گفت میرود از دکان شیشهپاکن بخرد و از او خواست کمی منتظر بماند. میگوید وقتی برگشت، دختر دیگر نبود.
رابعه با یادآوری آن روز میگوید که ترافیک سنگین بود، موترها میآمدند و میرفتند، اما از آن دختر هیچ نشانی نبود. او میافزاید که بعدتر فهمید که طالبان او را با خود بردهاند. از آن روز تا حالا، هیچ خبر دقیقی از سرنوشتش در دست نیست.
فرزانه میگوید خودش از طالبان پرسیده که آن دختر کجاست. آنها گفته او را به خانهاش رساندهاند، اما فرزانه این حرف را باور ندارد. «طالبان دروغ میگویند.»
این ناپدید شدن، برای فرزانه و رابعه یک زنگ خطر بود. از آن به بعد، هر بار که طالبان را میبینند، شیشهپاکنها را زیر چادر پنهان میکنند یا فرار میکنند. گاهی از زیر موترها میدوند، گاهی خود را به کوچههای فرعی میرسانند. فرزانه یکی از این فرارها را چنین توصیف میکند: «از زیر موترها فرار کردیم، چون داخل کوچهها راههای فرعی زیاد بود و ممکن بود ما را ببینند.»
بعد از آن شب، تصمیم گرفتند شبها کار نکنند و دیروقت بیرون نشوند. تصمیمی که به معنای کمترشدن درآمد است، اما شاید تنها راهیست که حس میکنند میتواند آنان را امنتر نگه دارد.
پایان روز، برای این دو دختر، به خانهای ختم میشود که بیشتر شبیه پناهگاه است تا خانه. آنان در خانهای زندگی میکنند که ماهانه ۱۵۰۰ افغانی کرایه دارد. زمستان امسال، بخاری و کمپل ندارند. فرزانه میگوید هیچ چیزی نیست که خودشان را با آن گرم کنند. سرما، شبها بیشتر از روز احساس میشود.
او میگوید اگر کسی چیزی دارد، کمک کند؛ جملهای ساده، بیالتماس، اما سنگین. انگار گفتنش هم برایش سخت است.
زندگی فرزانه و رابعه، نمونهی کوچکی از واقعیتی بزرگتر است؛ واقعیتی که زنان و دختران در افغانستان هر روز با آن روبهرو استند. با افزایش محدودیتها بر آموزش، کار و حضور اجتماعی زنان، خیابانها برای دختران فقیر به محل کار تبدیل شدهاند؛ محل کاری که نه امن است، نه انتخابی، و نه موقت.
چهارراهیها هر روز همان اند. موترها میآیند و میروند. شیشهها کثیف میشوند و دوباره پاک. اما برای فرزانه، هر روز یک محاسبهی تازه است: پول، ترس، فرار، و رؤیایی که هنوز، با تمام فشارها، زنده مانده است.
او شیشهپاکن را دوباره در دست میگیرد. به سمت موتر بعدی میرود. و پیش از آنکه دستش را بالا ببرد، یکبار دیگر اطراف را نگاه میکند؛ مطمئن میشود که کسی نگاهش نمیکند. بعد، کارش را ادامه میدهد.



