جستوجوی گرما میان سنگهای کوه؛ روایت دختر هراتی که هیزم جمع میکند
حدیث حبیبیار
باد سرد گردوغبار را در هوا میچرخاند، کوهها و صحرا برهنهاند، بیدرخت و بیسرسبزی، انگار سالهاست چیزی برای رویدن ندارند. همزمان با وزوز باد، صدای پای کودکانهای روی سنگها میپیچد؛ صدایی که نه بازی و نه تفریح است؛ بلکه صدای کار، صدای بقا و مبارزه در برابر ناملایمتیهای زندگی است.
پریسا، ۱۱ساله و در کنار یکی از کوههای هرات در خیمهای زندگی میکند. صبح زود بوجی بر شانه انداخته و همراه چند دختر دیگر از محل، راهی کوه شده است. در زمینهای خشک، دنبال خار، خسک و شاخههای شکسته میگردد؛ چیزی که برای او گرما، مواد سوختی برای پختوپز و انگیزهای برای فردا است.
«به آب، برق، گاز، خوراک و پوشاک دسترسی نداریم. مجبور هستم بهخاطر خانوادهی خود به صحرا بیایم و حداقل با جمع کردن هیزوم، خیمه را گرم کنم و با کمک مادرم چای یا غذایی آماده کنم.»
زمین زیر پایش پر از سنگهای تیز است. کفشهای کهنهاش بهسختی از پاهایش محافظت میکنند. گاهی میلغزد و گاهی تعادلش را از دست میدهد؛ اما متوقف نمیشود. او میگوید در همین صحرا بزرگ شده است؛ جایی که ایستادن و خستگی معنا ندارد و باید حتا با پاهای لرزان کار کند و به راهش ادامه دهد.
دستان پریسا، ترک خوردهاند و پوستش از سرما و کار شکاف برداشته است؛ دستانی که اکنون به جای گرفتن قلم، شاخه میشکنند و به جای دفتر مکتب، بوجی هیزم را میگیرند. پریسا میگوید که آرزو داشته روزی مکتب برود و در آینده آموزگار شود؛ اما در منطقهی آنان هیچ مکتبی نیست و خانوادهاش به این باور هستند که دختر باید در صحرا گوسفند بچراند، هیزم بیاورد و در خانه نیز مشغول پاککاری باشد.
او که از درد دستهایش و سرما رنج میبرد، لبهایش را به هم میفشارد و میافزاید که اگر زمینهی آموزش برایش مهیا شود، دوست دارد خانوادهاش را راضی کند و برای آیندهای بهتر و زندگی شهرنشینی از هیچ تلاشی دریغ نکند. «این کار باوجودی که سخت است، باز هم برایم عادت شده؛ اما آرزوی من چیز دیگری بود. دوست داشتم درس بخوانم، معلم بشم و خانوادهام را از این زندگی نجات بدهم.»
پریسا، پس از ساعتها کار در صحرا و پر شدن بوجی هیزم به خیمهای باز میگردد که در دامنهی کوه برپا شده است؛ خیمهای فرسوده که پناهگاه پنج کودک و مادرشان است. داخل خیمه، هوا سرد و تاریک است و تنها نور، از آتش کوچکی میآید که با همان هیزمهای جمعآوریشده روشن شده است.
او که چهار خواهر و برادر دارد، میگوید که زندگی کردن در فصل زمستان در خیمه برایش بسیار دشوار است و هر روز شاهد بیماری یکی از خواهر و برادرانش است. «شبها همه نزدیک هم میخوابیم که سردی کمتر احساس کنیم. گاهی هنگام شام که آتش روشن میشود، هوای داخل خیمه کمی بهتر و گرمتر میشود. اگر آتش نباشد، تا صبح میلرزیم.»
بوی دود در خیمه پیچیده و پریسا، مشغول آماده کردن چای است. او میافزاید که گاهی خواهر و برادرهایش گرسنه میخوابند و گاهی هم چای و نانخشک تنها غذای آنان در روز است. «نان که نباشه، فقط چای میخوریم.»
نبود پدر، زندگی این خانواده را سختتر کرده است. پدر پریسا دو سال میشود که در ایران زندانی است. او میگوید که پدرش برای کار رفته بود؛ اما دیگر برنگشت. «از وقتی بابایم نیست، همهچیز سخت شده است. هیچ کسی نیست که کار کند.»
پریسا میگوید که نبود درآمد ثابت، زندگی آنان را بهسوی فقر سوق داده است. او میافزاید که بهجز مامایش هیچ کس یا نهادی برای کمک به آنان نیامده است. «اگر حمایتهای مامایم نباشد، حتا زنده ماندن هم در این سردی ممکن نیست. بعضی وقتها هیچ چیزی نداریم. اگر مامایم کمک نکند، همان هیزم هم دیگر نجاتمان نمیدهد.»
او میگوید که مادرش تلاش میکند تا ناامید نشود؛ اما شبها گریه میکند. «وقتی فکر میکنه ما خواب هستیم، گریه میکنه. ما صداشو میشنویم، ولی چیزی نمیگیم.»
پریسا میافزاید که هر شب با این فکر میخوابد که فردا چه خواهد شد؛ بیآنکه بداند پدرش چه زمانی برمیگردد یا زندگی چه تغییری خواهد کرد. با این حال، هنوز تلاش میکند خانوادهاش را کنار هم نگه دارد.
خورشید آرامآرام پشت کوه غروب میکند. باد سرد شدت میگیرد و صدای آن در فضا بیشتر میشود. شعلهی آتش درون خیمه کوچکتر شده و سایهی کودکان روی دیوار پارچهای میلرزد. پریسا کنار آتش نشسته است؛ نگاهش میان شعلهها و هیزمهایی میچرخد که برای فردا باقی ماندهاند. خیمه در تاریکی فرو میرود؛ اما همان گرمای اندک، هنوز خانوادهی پریسا را گرد هم نگه داشته است.
پریسا به دیوار پارچهای خیمه تکیه داده است. آتش رو به خاموشی میرود و باد سرد از در نیمهباز خیمه داخل میدود. نگاهش از لبهی خیمه بیرون میلغزد و به ابرهایی گره میخورد که آرام در آسمان حرکت میکنند. لحظهای سکوت میکند، آه عمیقی میکشد و میگوید نگران فرداست؛ میترسد اگر باران ببارد، نتواند به صحرا برود و هیزمی جمع کند.



