کاشتن گل خنده بر لب کودکان

در آغازین سالهای دهه ۱۹۹۰وقتی شعلههای جنگ داخلی در افغانستان زبانه میکشید، من برنامه قصههای کودکان را برای بیبیسی مینوشتم و اجرا میکردم. این برنامهها از لندن پخش میشد. با درک کمبود فاحش چنین قصهها برای کودکان افغان، میکوشیدم برای آنها لحظههایی فراهم شود تا خوش باشند و برقی از شادی در چشمانشان بدرخشد و چند لحظهی حتا کوتاه، بمبها، گرسنهگی و ترس را فراموش کنند و شاید هم خود را در فضایی بیابند که در آن نیکی و زیبایی بر بدی و زشتی غالب آمده و در آن فضا از عمق تاریکی راه به سوی روشنایی باز میشود. این فضا و اینجا را بُرهه کوتاهی از زمان در برنامههای پشتوی رادیو بیبیسی فراهم میساخت که به قصههای کودکان اختصاص داشت و روزهای چهارشنبه روی امواج متوسط و کوتاه در افغانستان و مناطق قبایلی شمالغرب پاکستان پخش میشد.
بیشتر وقتها، دختر خردسالم نخستین شنوندهام بود. صریحترین و منصفانهترین بازتاب قصههای خود را، همانگونه که یک نویسنده آرزو دارد، از او میشنیدم. اگر از قصه خوشش آمده بود، آن خوشی را در چشمان او میدیدم. من برای او از موری میگفتم که طبل مینواخت. آنگاه تبسم شیرینی بر لبان او نقش میبست و ادای طبلزن را درمیآورد. اما اگر روایتم ذهنش را مغشوش و مأیوس میکرد، سیمای او زود احساسش را آشکار میکرد. روی درهم میکشید و میپرسید: «چرا؟» و یا «آیا همین است و بس؟» آنگاه من پی میبردم که قصه به بازنویسی نیاز دارد.
با مشاهده واکنش دخترم، من همچنین درک میکردم که وقتی کودکان شخصیتهای قصه را در ذهن خود تصور میکنند، پندار و تخیلشان چگونه کار میکند. شامگاهی برای او قصهی دهکدهای را میگفتم که مهر و محبت از آن رخت بربسته بود و مردمش در خشم و قهر با یکدیگر زندهگی میکردند. هیچ کسی از آنها با پریها و درختها خوشرفتاری نمیکرد و کسی به دیدار آنها نمیرفت. از این رو پریها تصمیم گرفتند که بارشان را ببندند و دهکدهی خالی از عشق را ترک کنند. واکنش سریع دخترم این بود: «آیا پریها جامهدان دارند؟ لباس آنها از چه چیزی ساخته شده است؟»
وقتی کودکان به قصه گوش دادند، شنیدند که لباس پریها از گلبرگها و کفشهایشان از برگهای سبز پرطراوت ساخته شده بود و آنها لباسهایشان را در نیمکاسههای کوچک پوست چهارمغز حمل میکردند.
برای گفتن این قصهها به زودی «خرکی»، خرگوش خاکستری را به عنوان کمک قصهگو به مدد خواستم. خاکستری مثل من مصون از تلف شدن بود، اما عشق عظیم به سرزمین کوهستانی خود داشت. او شوخ بود و خوشمزهگی داشت. او به من در گفتن بخشهای دشوار و پیچیده قصه کمک میکرد. عین پرسشهایی را مطرح میکرد که در ذهن کودکان مطرح میشد. خاکستری، غالب اوقات قصه را با تعبیر و برداشت خود روایت میکرد.
افغانها عاشق خاکستری قصهگوی کمکی من شدند. شمار نامهها، تحفهها و بازیچههایی که میرسید، بیپیشینه بود. اینهمه، تنها از جانب کودکان نبود. در حین یک دیدار کاری از افغانستان، در پایان یک گفتوشنود جدی همکارم کمال بهزادی با یک فرد مهم و شناخته شده، مصاحبهشونده تبسمی کرد و پرسید که در برنامه قصهها برای کودکان در رادیو بیبیسی کی است که به جای خرگوش سخن میگوید (تا امروز به این پرسش پاسخ داده نشده است.)
در سال ۲۰۱۷ وقتی برای تلویزیون پشتوی بیبیسی شروع به نوشتن و اجرای برنامه للوللو، قصههای خوابهنگام کودکان کردم، برای معاون قدیم رادیویی خود و دخالتهای خوشمزه او دلتنگ شدم. همین باعث شد که «ورکی کوچک» دختر «خرکی»، در برنامه للوللو، رشتهای جدید از قصههای کودکان، با ما همراه شود.
امروز کودکان میتوانند قصههای ما را به جای شنیدن، ببینند. اما کودکان افغان را هنوز جنگ محاصره کرده است. درست مثل سالهای ۱۹۹۰ عیسوی، اکثر آنها با صدای چرخبالهای آتشبار آشنا هستند. آنها شاهد انفجار در بازار و مکتبشان بودهاند. برای بسیاری از کودکان، کودکی در سنین چهار و پنج سالهگی پایان مییابد و آنها به کار شروع میکنند. مهم نیست که رویدادهای افغانستان با چه گستردهگی در سراسر جهان گزارش میشود، چیزی که دشوار است، درک و فهم گستره درد و رنجی است که کودکان با آن روبهرو هستند. من به یاد دارم که یک فلمبردار زن در استدیوی بیبیسی هنگام ثبت چند قصه، این عنوانها را بلند خواند: «ماینهای زمینی، بریدهاندامها، بیمادر…» آنگاه با شگفتی پرسید: «نجیبه، آیا مطمین هستی که متنهای درست را برای قصههای خوابهنگام کودکان با خود آوردهای؟»
من با تأسف توضیح دادم که اینها همه قصه امروز اند. «قصه ماین زمینی درباره موشهایی است که در جستوجوی یک میدان جدید بازی هستند، اما زمینشان همه پر از ماین است.» «آیا موشها علامات را خواهند دید؟ قصه دوم درباره یک پری کوچک است که یک پای خود را از دست داده و هنوز با چوبِ زیر بغل راه میرود تا از باغچهاش مواظبت و نگهداری کند. قصه آخر هم درباره روباه کوچکی است که مادرش را از دست داده است. روباه خردسال سخت غمگین است، اما وقتی مادرش را در خواب میبیند، حال او دیگر میشود و دیدار مادر کمک میکند که از اندوهش کاسته شود.»
چشمان فلمبردار نمناک شد. گلویش را صاف کرد و آهسته گفت: «متأسفم، کودکان افغان در خردسالی مصیبت بسیار دیدهاند. من واقعاً افتخار میکنم که در بیان این قصهها سهمی دارم.»
در هژده ماه گذشته ما ۷۸ قصه تولید کردهایم. قصههایی درباره صحت، مصونیت، آموزش و اخلاق. من میدانم که همکار جدیدم با شوخیهای خوشمزه و افسونگریهای پررنگ به این قصهها میافزاید که هرکودکی مستحق و شایسته آن است. بگذارید ببینیم که هواداران تلویزیونی او چگونه میتوانند او را همتای مادر سرشناس رادیویی او سازند.
بیبیسی پشتو بخشی از سرویس بیبیسی افغانستان است. خبرهای بیبیسی به زبان پشتو در افغانستان، پاکستان و سایر نقاط جهان در هفته بیش از ۱۰ میلیون مخاطب دارد.
للوللو را میتوانید از طریق شبکههای اجتماعی و تلویزیون شمشاد ببینید و یا دریافت کنید.
منبع: روزنامه هشت صبح



