روایت زنی از آشپزی تا بی‌کاری؛ «بار دوش دیگران شدم»

آی‌نور سعیدپور

در خانه‌ی کوچک مهتاب، سوزن و نخ در دست دو دخترش از صبح تا شام می‌چرخد؛ اما پولی که از خامک‌دوزی، گل‌دوزی و بافندگی به دست می‌آید، همیشه به اندازه‌ی یک سفره‌ی کامل نیست. مهتاب که سه سال است کارش را از دست داده، اکنون هم‌راه با دخترانش با بی‌کاری، فقر و نگرانی از فردا دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ گاهی نان خشک و آب داغ غذای آنان است و بیماری، با هزینه‌ی پزشک و دارو، بار دیگری بر دوش خانواده می‌گذارد.

در یکی از خانه‌های کرایی در مرکز بامیان، مهتاب ۵۰ساله هم‌راه با دو دخترش زندگی می‌کند. خانه‌ای کوچک با هزینه‌هایی که هر روز سنگین‌تر می‌شود؛ کرایه، غذا، لباس، درمان و دیگر نیازهای ابتدایی زندگی. مهتاب سال‌ها پیش از روی‌کارآمدن طالبان، در یکی از نهادهای بین‌المللی به عنوان آشپز کار می‌کرد و درآمدی منظم داشت. آن زمان، زندگی خانواده‌اش اگرچه پر از آسایش نبود، اما دست‌کم می‌دانست برای هزینه‌های روزمره از کجا پول تهیه کند.

اکنون اما سه سال است که او بی‌کار است. با از دست‌رفتن شغل، بخش مهمی از درآمد خانواده نیز از میان رفته است. مهتاب می‌گوید گاهی کمک نهادهای خیریه به دست‌شان می‌رسد، اما این کمک‌ها برای تأمین زندگی یک خانواده کافی نیست. دو دخترش نیز برای به‌دست‌آوردن درآمدی اندک به صنایع دستی روی آورده‌اند؛ از بام تا شام سوزن و نخ به دست می‌گیرند و خامک‌دوزی، گل‌دوزی و بافندگی می‌کنند.

اما همین کار نیز درآمد ثابت و قابل اتکایی برای آنان فراهم نمی‌کند. دختران مهتاب، که از آموزش محروم مانده‌اند، مهارت دیگری برای یافتن شغل ندارند و ناچارند کارهای دشوار صنایع دستی را با دست‌مزد اندک انجام دهند. در شرایطی که فرصت‌های کاری برای زنان محدود شده، همین درآمد ناچیز نیز برای خانواده اهمیت حیاتی دارد.

مهتاب می‌گوید که سه وعده غذا در روز را به دشواری فراهم می‌کنند. گاهی آن‌چه بر سر سفره می‌آید، غذایی نیست که بتوان آن را یک وعده کامل نامید؛ نان خشک و آب داغ بخشی از روزهای آنان را می‌سازد.

او، بخشی از مسیر پرفرازونشیب زندگی را چنین روایت می‌کند: «در یک دفتر کار می‌کردم. حالی سه سال است که در خانه استم و بی‌کارم. گاهی نهادهای خیریه با ما کمک می‌کند، اما کافی نیست. دخترهایم است که گل‌دوزی می‌کنند. زیادی وقت غذای کافی نداریم، فقط همان قدر است که زنده بمانیم، چون درآمد نداریم و بیش‌تر وقت لباس هم خریداری نمی‌توانیم.»

زندگی مهتاب پس از مرگ شوهرش دشوارتر شد. او سرپرستی خانواده را بر عهده گرفت و سال‌ها با کارکردن هزینه‌های زندگی را تأمین کرد. اکنون فرزندانش هر کدام درگیر زندگی خود هستند و پسرش نیز جدا از آنان زندگی می‌کند و توان کمک منظم به مادر و خواهرانش را ندارد.

بی‌کاری برای مهتاب تنها به معنای ازدست‌دادن درآمد نیست؛ خانه‌نشینی طولانی‌مدت بر روحیه او نیز سایه انداخته است. او احساس می‌کند استقلالی را که زمانی با کارکردن داشت، از دست داده و به باری بر دوش دیگران تبیل شده است. «تا وقتی که خودم کار می‌کردم بار دوش کسی نبودم. حالا که بی‌کار شدم و ناتوان هم شدم، حتماً بار دوش شدم. بار دوش همین دو دختر استم. گوشه‌گیر شدم و همه از آدم بد میایه.»

این جمله، بخشی از رنج زنی است که سال‌ها تلاش کرده روی پای خودش بایستد، اما اکنون شرایطی که خارج از اختیار اوست، امکان کار و استقلال اقتصادی را از او گرفته است.

نگرانی او تنها برای خودش نیست. مهتاب زمانی آرزو داشت دخترانش درس بخوانند، شغل داشته باشند و مانند او برای تأمین زندگی‌شان وابسته به دیگران نباشند. اما دخترانش اکنون به جای رفتن به مکتب و دنبال‌کردن آموزش، بیش‌تر ساعت‌های روز را صرف صنایع دستی می‌کنند؛ کاری که درآمد آن نیز به سختی پاسخ‌گوی نیازهای ابتدایی خانواده است.

درمان نیز برای مهتاب و دخترانش آسان نیست. او می‌گوید به دلیل مشکل‌های مالی توان مراجعه به پزشک شخصی را ندارند و در صورت بیماری به کلینیک مراجعه می‌کنند و همان دارویی را که دریافت می‌کنند، استفاده می‌کنند. «وقتی مریض می‌شویم به کلنیک می‌رویم چون مشکل مالی داریم و نمی‌توانیم پیش داکتر شخصی برویم. از کلنیک دارو می‌گیریم و همان را استفاده می‌کنیم.»

او هم‌چنان از محدودیت رفت‌وآمد و نداشتن محرم برای رفتن به مکان‌های دورتر می‌گوید؛ محدودیتی که دست‌رسی او به خدمات مورد نیاز را دشوارتر کرده است.

داستان مهتاب تنها روایت یک خانواده نیست؛ تصویری است از زندگی زنانی که پس از ازدست‌دادن فرصت‌های کاری، در میان فقر، محدودیت اجتماعی و نگرانی از آینده گرفتار شده‌اند. زنانی که پیش از این می‌توانستند با کارکردن بخشی از هزینه‌های خانواده را تأمین کنند، اکنون برای یافتن راهی جهت زنده‌ماندن به کمک‌های پراکنده یا کارهای خانگی و صنایع دستی وابسته‌اند.

در بامیان، پیش از آن‌که سرمای زمستان به استخوان مردم برسد، نگرانی آن در خانه‌هایی مانند خانه مهتاب نشسته است. برای او و دخترانش، زمستان تنها چند ماه سرد سال نیست؛ آزمونی دیگر برای خانواده‌ای است که مدت‌هاست با کم‌ترین امکانات تلاش می‌کند دوام بیاورد.

مهتاب هنوز از روزهایی می‌گوید که کار می‌کرد و درآمد داشت؛ روزهایی که احساس می‌کرد بار زندگی خودش و خانواده‌اش را به دوش می‌کشد. اکنون اما خواسته‌اش بزرگ نیست: کاری که بتواند با آن نان خانواده را فراهم کند و دوباره احساس کند که برای زندگی خودش تصمیم می‌گیرد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا