«بارها دست به خودکشی زدم»؛ روایت دختری از زندگی زیر حاکمیت طالبان

زمانی که طالبان دوباره بر افغانستان حاکم شدند، من ۱۲‌ساله و هنوز کودک بودم؛ دختری که هر شب با هزار آرزو می‌خوابید و هر صبح به امید روز‌های بهتر بیدار می‌شد. همیشه فکر می‌کردم روزی روان‌شناس می‌شوم؛ می‌خواستم به آدم‌هایی که مثل خودم درد و رنج دارند، کمک کنم تا روح و روان‌شان بهتر شود؛ اما نمی‌دانستم قرار است پیش از آن‌که بزرگ شوم، تمام رویاهایم یکی‌یکی از من گرفته شود.

با آمدن طالبان، ترس وارد خانه‌ی ما شد. همه از چیزی حرف می‌زدند که حتا شنیدنش برای یک کودک وحشتناک بود. می‌گفتند که دخترها نباید از خانه بیرون شوند، چون طالبان آنان را به زور شوهر می‌دهند و یا با خودشان نکاح می‌کند. آن روزها هر بار که صدای موتر یا کوبیدن در خانه را می‌شنیدم، قلبم می‌خواست از سینه بیرون بزند. نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است بی‌افتد؛ اما می‌دانستم دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست.

چند ماه بعد، دروازه‌های مکتب بسته شد. من در صنف ششم ماندم. کتاب‌هایم روی طاق‌چه ماندند، قلم‌هایم خشک شدند و یونیفورم مکتبم دیگر پوشیده نشد. هر روز کتاب‌هایم را ورق می‌زدم و با خودم می‌گفتم: «مگر من چه گناهی کرده‌ام؟ مگر آرزوی درس‌خواندن جرم است؟»

یک سال تمام عمرم و لحظه‌هایم در خانه گذشت. هر روز از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم و حس می‌کردم زندگی از کنارم می‌گذرد، اما من اجازه ندارم همراهش بروم. گاهی دفترهایم را باز می‌کردم، چند خط می‌نوشتم و دوباره با اشک می‌بستم. نمی‌توانستم باور کنم دختری که تا دیروز برای آینده‌اش نقشه می‌کشید، اکنون حتا اجازه‌ی رفتن به مکتب را هم ندارد.

زمانی‌که۱۳‌ساله شدم، با خودم گفتم شاید هنوز راهی مانده باشد. تصمیم گرفتم به دارالحفاظ بروم و قرآن حفظ کنم. فکر می‌کردم اگر مکتب را از من گرفته‌اند، دست‌کم می‌توانم این مسیر را ادامه بدهم؛ اما آن امید هم خیلی زود از بین رفت. به دلیل مشکلاتی خانواده‌‌گی و محدویت‌های روزافزون طالبان، نتوانستم ادامه بدهم. برای چندمین بار، آرزویم نیمه‌کاره ماند.

دیری نگذشت که دوباره امید در دلم زنده شد و وارد اکادمی زبان انگلیسی شدم. هر روز با شوق درس می‌خواندم و در ذهنم آینده‌ای را می‌دیدم که در آن ترجمان گردش‌گران خارجی شده‌ام، کار می‌کنم، به کشورهای دیگر سفر می‌کنم و خانواده‌ام به من افتخار می‌کنند. نزدیک به یک‌ونیم سال درس خواندم. هر واژه‌ای که یاد می‌گرفتم، انگار یک قدم به آرزوهایم نزدیک‌تر می‌شدم.

اما باز هم گروه طالبان این رویا را نیز از من گرفت و مرکز‌‌های آموزشی را به روی دختران بست. آن روز زمانی که به خانه برگشتم، احساس کردم دیگر چیزی در وجودم نمانده است. ساعت‌ها گریه کردم. آن‌قدر گریه کردم که دیگر اشکی برایم نمانده بود. فقط رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا، اگر قرار است هیچ‌وقت درس نخوانم، اگر قرار است هیچ‌وقت به آرزوهایم نرسم، پس چرا این همه امید را در دلم گذاشتی؟»

سال‌های نوجوانی‌ام با حسرت گذشت. نه اجازه‌ی درس‌خواندن داشتم، نه می‌توانستم برای آینده‌ام تصمیم بگیرم. چند بار هم خانواده‌ام می‌خواستند که من را برخلاف خواسته‌ام شوهر بدهند. من هنوز کودک بودم، هنوز هزار آرزو داشتم، اما انگار همه می‌خواستند پیش از آن‌که زندگی‌ام آغاز شود، برایش پایان بنویسند.

کم‌کم احساس کردم دیگر توان ادامه‌دادن ندارم. هر دری که به سوی آینده باز بود، بسته شده و شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم، به سقف اتاق خیره می‌شدم و از خودم می‌پرسیدم: «آیا زندگی من همیشه همین‌طور خواهد بود؟ آیا من هیچ‌وقت حق انتخاب نخواهم داشت؟»

گاهی کتاب‌هایم را در آغوش می‌گرفتم و آن‌قدر گریه می‌کردم که خوابم می‌برد. دلم برای مکتب، برای هم‌صنفی‌هایم، برای صدای زنگ مکتب و حتا برای تکلیف‌هایی که روزی از آن‌ها خسته می‌شدم، تنگ شده بود. تازه فهمیده بودم انسان وقتی چیزی را از دست می‌دهد، ارزشش را بیش‌تر می‌فهمد.

فشارهای روحی و روانی آن‌قدر زیاد شد که دیگر هیچ نوری در زندگی‌ام نمی‌دیدم. احساس می‌کردم دنیا مرا فراموش کرده است. بارها از خودم می‌پرسیدم چرا تنها به خاطر این‌که دختر هستم، باید همه‌ی آرزوهایم دفن شود؟

چند بار دست به خودکشی زدم. نه به این دلیل که زندگی را دوست نداشتم، بلکه دیگر راهی برای ادامه‌دادن نمی‌دیدم. احساس می‌کردم که تمام درها به رویم بسته شده و هیچ‌کس صدای دختری را که تنها حق آموزش می‌خواست، نمی‌شنود. آن روزها فکر می‌کردم شاید اگر نباشم، دیگر این همه درد را حس نخواهم کرد.

اما تقدیر چیز دیگری بود. زنده ماندم، شاید برای این‌که هنوز باید برای رویاهایی که از من گرفته شده بود، بجنگم. تصمیم گرفتم دوباره از صفر شروع کنم. وارد کار رزین شدم. نه سرمایه داشتم، نه تجربه و نه کسی که دستم را بگیرد.

تنها چیزی که داشتم، امیدی بود که با وجود همه شکست‌ها هنوز در گوشه‌ای از دلم زنده مانده بود.

رزین‌کاری آسان نبود. ساعت‌های طولانی کار می‌کردم، بارها اشتباه می‌کردم، بارها کارهایم خراب می‌شد و دوباره از نو آغاز می‌کردم. حدود ۵۰ هزار افغانی بدهکار بودم و خیلی‌ها می‌گفتند این کار را رها کن؛ آینده‌ای ندارد.

اما این بار نمی‌خواستم که دوباره تسلیم شوم. سرانجام توانستم در یک نمایش‌گاه شرکت کنم. هنوز هم آن روز را فراموش نکرده‌ام. مردم کنار غرفه‌ام می‌ایستادند، از کارهایم تعریف می‌کردند، محصولاتم را می‌خریدند و شماره تماس مرا می‌گرفتند تا دوباره سفارش بدهند. برای اولین بار بعد از سال‌ها، احساس کردم کسی توانایی‌هایم را دیده است.

همان روز امید دوباره به زندگی‌ام برگشت. توانستم بخشی از بدهی‌هایم، حدود هشت هزار افغانی، را پرداخت کنم و باور کنم که هنوز هم می‌شود آینده را ساخت؛ حتا اگر هزار بار تو را شکسته باشند.

اکنون آرزو دارم که کارگاهم را گسترش بدهم و به دخترانی که مانند خودم از درس محروم شده‌اند، آموزش بدهم تا آنان هم بتوانند روی پای خود بایستند؛ اما هنوز جای مناسبی برای آموزش ندارم و توان مالی‌ام محدود است.

من سال‌ها از حق آموزش محروم شدم، بارها امیدم را از دست دادم، چند بار تا مرز پایان‌دادن به زندگی‌ام رفتم، اما هنوز ایستاده‌ام. هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که هیچ دختری به خاطر دختر‌بودن، از مکتب، از رویا و از آینده محروم نشود. من هنوز همان دختر کودکی هستم که تنها می‌خواست آموزش ببیند؛ با این تفاوت که اکون برای زنده نگه‌داشتن همان رویا، هر روز می‌جنگم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا