نان در برابر نگاه‌های تحقیرآمیز؛ روایت زنان کهنه‌فروش در مزارشریف

گزارش‌گر: مژده افغان | ویراستار: آی‌نور سعیدپور

هوا هنوز به سپیدی نزده است. سرمای صبح‌گاهان روی سنگ‌های سرد پیاده‌رو نشسته و شهر به‌زحمت از خواب بیدار می‌شود. فاطمه، چادرش را محکم‌تر دور صورتش می‌پیچد و آرام، بقچه‌ای را که بر دوش دارد روی زمین می‌گذارد. پارچه را باز می‌کند؛ چند دست لباس کهنه، یک جفت کفش کودکانه و چند تکه پارچه رنگ‌ورورفته، تمام سرمایه‌ی امروز اوست. با دست‌هایی که از سرما خشک شده‌اند، لباس‌ها را صاف می‌کند و گوشه‌ای می‌نشیند. پیش از آن‌که ره‌گذران شتاب‌زده از راه برسند، او باید بساطش را آماده کرده باشد.

در گوشه‌وکنار شهر مزارشریف، مرکز بلخ، زنان زیادی مانند فاطمه هر روز پیش از طلوع آفتاب در پیاده‌روها می‌نشینند. آنان برای تجارت بزرگ نیامده‌؛ برای زنده‌ماندن آمده‌اند. برای آن‌که شب، دست خالی به خانه برنگردند و با خودشان قرص نان خشکی سر سفره ببرند.

نان برای عزت، نه ترحم

فاطمه ۳۵ سال دارد و مادر چهار فرزند است و سه سال می‌شود که کهنه‌فروشی می‌کند. پیش از آن، زندگی‌شان هرچند ساده، اما باثبات‌تر بود. شوهرش کار می‌کرد و دخل‌وخرج خانه می‌چرخید. اما بیماری، توان کار را از او گرفت و بار خانه روی شانه‌های فاطمه افتاد.

او درباره‌ی کارش و مجبوریت که او را برای دست‌فروشی به کنار جاده کشانده است، می‌گوید: «اولش خیلی سخت بود. وقتی زن در خیابان می‌نشیند، مردم زیادی حرف می‌زنند. اما وقتی شکم بچه‌ها گرسنه باشد، باید از حرف‌های مردم بگذری.»

فاطمه هر روز مسیر نسبتاً طولانی‌ای را از خانه تا سرک طی می‌کند. گاهی پیاده، گاهی با کرایه‌ای که بخشی از سود ناچیز روزش را می‌بلعد. وقتی می‌نشیند، دیگر تا غروب همان‌جا می‌ماند؛ در گرمای تابستان یا سرمای زمستان.

درآمدش ثابت نیست؛ وضعیتی که توان خرید و تنظیم مصرف‌های روزانه را نیز فاطمه گرفته است. درآمدی که از این طریق دارد، همه‌ی هزینه‌های زندگی را کفاف نمی‌کند، با این حال هر روز به امید فروش بیش‌تر لباس‌های دست‌دوم به این‌جا می‌آید. «گاهی ۱۰۰ یا ۱۵۰ افغانی، گاهی هیچ. اگر مشتری پیدا شود، شکر می‌کنم. اگر نه، فردا دوباره می‌آیم.»

مشتری‌هایش بیش‌تر زنان کم‌درآمد و کودکانی ‌اند که با دست مادرشان لباس‌ها را زیرورو می‌کنند. افزایش گراف فقر و بی‌کاری توان خرید لباس‌های نو را از بسیاری از شهروندان گرفته و آنان را وادار کرده که لباس‌های دست‌دوم بپوشند. فاطمه با نگاهی که هم خستگی دارد و هم نوعی سماجت خاموش، می‌گوید: «همه دنبال لباس‌های ارزان ‌اند؛ حالا کم‌تر کسی توان خرید لباس نو را دارد.»

او یک جمله را با تأکید تکرار می‌کند؛ جمله‌ای که انگار خلاصه‌ی تمام این سال‌هاست: «ما برای عزت نان پیدا می‌کنیم، نه برای ترحم.»

کار در سایه‌ی نگاه‌ها

نشستن در پیاده‌رو، فقط نشستن روی سنگ سرد نیست؛ نشستن زیر نگاه‌هایی است که گاهی سنگین‌تر از هر باری ‌اند. فاطمه از برخوردهای تحقیرآمیز بعضی ره‌گذران می‌گوید: «بعضی‌ها فکر می‌کنند ما گدا هستیم، بعضی‌ها هم با بی‌احترامی صحبت می‌کنند. خیلی جگرخون می‌شوم، اما مجبورم ادامه بدهم.»

هیچ‌کس از آنان نمی‌پرسد چرا این‌جا نشسته‌اند. کم‌تر کسی داستان پشت این بساط‌های کوچک را می‌داند. به گفته‌ی فاطمه، گاهی از این وضعیت خسته می‌شود؛ اما با آن‌هم مجبور به ادامه‌دادن است. او می‌افزاید که بسیاری از مشتری‌ها زنانی را که در کنار جاده لباس‌های دست‌دوم می‌فروشند به سادگی قضاوت و گاهی هم توهین می‌کنند.

نشستن‌های طولانی‌مدت، دردهای خاموش خودش را دارد. فاطمه از پا درد و کمر درد شکایت می‌کند. «اگر مریض شویم، دیگر نمی‌توانیم کار کنیم.» و این جمله، برای او فقط یک نگرانی ساده نیست؛ تهدیدی است واقعی. چون در زندگی او، مریض شدن مساوی است با قطع درآمد. با این‌همه، او انتخاب دیگری ندارد. «اگر روی جاده ننشینیم، خانه چه ببریم؟»

کمی آن‌طرف‌تر، ظریفه بساط کوچک‌تری دارد. او در روستای شیرآباد شهر مزارشریف زندگی می‌کند و هر روز بیش از یک ساعت پیاده‌روی می‌کند تا به مرکز شهر برسد. شوهرش به‌تازگی فوت کرده و حالا او مانده و چند فرزند و خانه‌ای که باید بچرخد.

درآمدش اگر خوب باشد، به ۱۵۰ افغانی می‌رسد. اما همه‌ی این پول برای او نمی‌ماند. با صدایی که خستگی در آن موج می‌زند، می‌گوید: «شاید روزانه ۱۵۰ افغانی به دست بیاورم، اما ۵۰ افغانی آن را طالبان به بهانه این‌که در خیابان نشسته‌ایم از ما می‌گیرند.»

ظریفه، باوجودی که همه‌روزه از بام تا شام برای فروختن لباس‌های دست‌دوم تلاش می‌کند؛ اما با آن‌هم توان تامین نیازهای روزمره‌اش را ندارد. او می‌گوید که در کنار درآمد اندکش، زندگی‌اش گاهی به کمک‌های بستگان و همسایه‌هایش نیز وابسته است. «ما روزانه عاید زیادی نداریم. گاهی اوقات اقارب و همسایه‌ها لباس‌های کهنه‌شان را به ما می‌دهند.»

اما گرفتن پول پایان ماجرا نیست. نشستن کنار جاده، سبب شده که کارمندان شهرداری طالبان نیز، برای این زنان مزاحمت‌هایی را ایجاد کند. ظریفه و زنان دیگر، ۵۰ افغانی به آن‌ها پرداخت می‌کند با این حال، بازهم آزار و اذیت‌ها ادامه دارد و گاهی زنان مجبور می‌شوند که در جریان روز چندین بار تغییر موقعیت بدهند. «طالبان ما را اذیت می‌کنند. می‌گویند که در خیابان ننشینید و خرید و فروش نکنید. حتا در جایی که ما می‌نشینیم، از ما پول می‌گیرند.»

ظریفه با مقایسه‌ای کوتاه می‌گوید که در گذشته‌ی نه چندان دور وضعیت دست‌فروشان زن به مراتب بهتر بود. «در دوران جمهوریت، ما اذیت نمی‌شدیم. حتا نیروهای امنیتی برای ما سایه‌بان می‌ساختند تا در هوای سرد و گرم اذیت نشویم.» حالا اما سایه‌بان جای خود را به هراس داده است؛ هراسی از جمع شدن بساط، از جریمه شدن، از رانده شدن.

برای این زنان، پیاده‌رو فقط محل کار نیست؛ میدان تحمل است. تحمل سرما و گرما، تحمل درد جسم، تحمل نگاه‌ها، و تحمل بی‌ثباتی هرروزه. آنان نه حمایت مشخصی دارد و نه برنامه‌ای برای توان‌مندسازی. کمک‌های مقطعی اگر هم باشد، دوام ندارد. فاطمه می‌گوید که گه‌گاهی کمک‌هایی به نیازمندان صورت می‌گیرد؛ اما این وضعیت دایمی نیست و مشکل معیشتی شان را حل نمی‌کند. «کمک‌های مقطعی کافی نیست. ما به فرصت‌های پایدار کاری نیاز داریم.»

آرزویی به نام تحصیل

در میان همه نگرانی‌ها، یک دغدغه از همه پررنگ‌تر است: آینده‌ی فرزندان. فاطمه و زنان دیگری که در این صف در تلاش فروش لباس‎های دست‌دوم استند، می‌گویند که نمی‌خواهند کودکانش سرنوشت آنان را تکرار کنند.

فاطمه، با اشاره به دشواری‌های کارش می‌گوید که آرزو دارد فرزندانش به آموزش‌های شان ادامه بدهند و زندگی‌شان به کارهای روزمره و روزمزد وابسته نباشند. «می‌خواهم بچه‌هایم تحصیل کنند. نمی‌خواهم مثل من مجبور شوند در خیابان بنشینند.»

فقر، فقط خالی‌بودن سفره نیست؛ تنگ‌شدن دایره انتخاب است. فاطمه می‌ترسد همان‌طور که فقر حق انتخاب را از او گرفت، از فرزندانش هم بگیرد. او با هر لباس فروخته‌شده، با هر ۱۰۰ افغانی که به دست می‌آورد، در واقع برای آینده‌ای می‌جنگد که شاید خودش هرگز تجربه نکرده است.

خورشید آرام‌آرام پایین می‌رود و سایه‌ها کشیده‌تر و ره‌گذران کم‌تر می‌شوند. فاطمه لباس‌ها را یکی‌یکی جمع می‌کند، گردوغبارشان را می‌تکاند و دوباره در بقچه می‌گذارد. فروش امروز زیاد نبوده است. اما ناامیدی، در چهره‌اش جایی ندارد. می‌گوید: «فردا دوباره می‌آیم.»

شاید همین جمله، خلاصه‌ی زندگی این زنان باشد؛ بازگشت هرروزه به پیاده‌رو، با وجود تمام خستگی‌ها و تحقیرها و فشارها. آنان در هیاهوی شهر گم می‌شوند، بی‌آن‌که نامی داشته باشند یا آماری دقیق از تعدادشان ثبت شود. اما هر بساط کوچک، داستانی بزرگ پشت خود دارد؛ داستان زنی که برای نان، برای عزت، و برای آینده‌ی فرزندانش، هر صبح پیش از سپیده‌دم از خانه بیرون می‌زند.

پیاده‌روهای مزارشریف، فقط محل عبور ره‌گذران نیست؛ محل ایستادگی زنانی است که بی‌صدا، بار زندگی را بر دوش می‌کشند و با همه فشارهای اقتصادی، اجتماعی و امنیتی، هنوز یک خواسته ساده دارند: کار، اما با احترام.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا