«عبور از مرز یا عبور از خود؟» نامه‌ای از یک فعال رسانه‌ای در مهاجرت

حدیث حبیب‌یار

آن‌چه با شنیدن واژه‌ی مهاجرت در ذهنم شکل می‌گیرد، تنها عبور از یک مرز جغرافیایی، بستن چند چمدان و ترک یک سرزمین نیست؛ بلکه عبور از «خودِ سابق» است.

مهاجرت، آن‌گونه که برخی تنها جابه‌جایی مکانی می‌دانند، تجربه‌ای عمیق و زیسته است؛ تجربه‌ای که احساس تعلق و هویت انسان را نیز دگرگون می‌کند. 

پرسش اصلی این‌جاست: مهاجرت چگونه احساس تعلق و بازسازی هویت را شکل می‌دهد؟

هویت را نمی‌توان در یک تعریف ثابت خلاصه کرد، اما در تجربه‌هایی چون مهاجرت، بیش از هر زمان دیگری خود را آشکار می‌سازد؛ همان شیوه‌ای که انسان از طریق آن، خود را تعریف و بیان می‌کند.

تعلق نیز همان حس پذیرفته‌شدن و طرد نشدن از سوی یک جمع است؛ احساسی از پیوند با مکان، فرهنگ و مردمی که انسان در میان آن‌ها رشد کرده و خود را شناخته است. در حقیقت، انسان در بستر همین پیوندهاست که هویت خویش را می‌سازد.

کوچه‌های شهری که فرد در آن قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود، مردمی که با آنان روزگار را می‌گذراند و فرهنگی که در آن خاطره می‌آفریند، همگی نوعی تعلق عمیق و ناگسستنی ایجاد می‌کنند. برای بسیاری از افغانستانی‌ها، این تعلق می‌تواند در کوچه‌های کهنه‌ی کابل، بام‌های هرات، دشت‌های لاله‌زار مزار و سنت‌ها و مهمان‌نوازی مردم افغانستان معنا پیدا کند.

به همین دلیل، مهاجرت و دور‌شدن از این فضاها می‌تواند تأثیری عمیق بر احساس هویت و تعلق افراد بگذارد. مهاجرت نوعی گسست از بستری است که انسان سال‌ها در آن رشد کرده و شکل گرفته است. شاید نخستین رنج هر مهاجر، جدا‌شدن از زبان مادری باشد؛ زبانی که با آن بزرگ شده، اندیشیده و جهان را فهمیده است.

فرد مهاجر نه‌تنها از زبان، بلکه از خانواده، فرهنگ و محیطی فاصله می‌گیرد که هویتش در آن ساخته شده است. از همین‌رو، اگر مهاجرت را در لایه‌های عمیق‌تر ببینیم، تنها عبور از یک سرزمین نیست؛ بلکه عبور از بخشی از هویت انسان نیز هست.

با این حال، مهاجر وارد جامعه‌ای تازه می‌شود؛ جامعه‌ای که بسیاری از رفتارها، ارزش‌ها و باورهایش برای او ناآشناست. همین ناآشنایی می‌تواند به‌تدریج فاصله‌ای میان فرد و محیط تازه ایجاد کند؛ فاصله‌ای که حس «دیگری بودن» را در انسان شکل می‌دهد.

گاهی این فاصله به نوعی دوگانگی هویتی می‌انجامد؛ حالتی که فرد خود را میان آن‌چه بوده و آن‌چه اکنون هست، گم می‌کند.

در این میان، زبان نقشی اساسی در ساختن هویت در کشور دیگر دارد. شاید بتوان گفت نبض مهاجرت، زبان است. در نخستین مواجهه‌ی مهاجر با جامعه‌ی میزبان، زبان بیش از هر چیز خود را نشان می‌دهد. فرد در محیطی قرار می‌گیرد که نمی‌تواند به‌سادگی با دیگران ارتباط برقرار کند و همین ناتوانی، احساس انزوا و گاه ازخودبیگانگی را در او ایجاد می‌کند.

در چنین شرایطی، پرسش‌هایی چون «من کی‌ام؟» و «متعلق به کجا هستم؟» در ذهن فرد شکل می‌گیرد. ناتوانی در بیان احساسات، دردها و تجربه‌ها، مهاجر را به‌سوی انزوا سوق می‌دهد و این وضعیت در درازمدت می‌تواند به نوعی اجتماع‌گریزی ناخواسته منجر شود.

در سال‌های اخیر، برخی جوامع تلاش کرده‌اند با آموزش حداقلی زبان، زمینه‌ی ورود مهاجران به بازار کار را فراهم کنند؛ اما در بسیاری موارد، ارتباط فرد هم‌چنان سطحی و محدود باقی می‌ماند و حضور او تنها در چارچوب کار تعریف می‌شود. مهاجر هنوز نمی‌تواند خود را به‌طور کامل بیان کند و همین مسئله بر احساس هویت او تأثیر می‌گذارد.

اما اگر فرد زبان بیاموزد و بتواند از طریق کار، تحصیل یا روابط اجتماعی جایگاهی در جامعه‌ی میزبان پیدا کند، پرسش دیگری مطرح می‌شود: آیا این تجربه‌ی تازه به معنای شکل‌گیری هویتی جدید است؟

پاسخ به این پرسش همیشه روشن نیست. تجربه‌ی بسیاری از مهاجران نشان می‌دهد که حتا پس از سال‌ها زندگی در کشور جدید، هنوز با نوعی سردرگمی هویتی روبه‌رو هستند و برای پرسش «من کی‌ام؟» پاسخ شفافی ندارند.

اینجاست که مفهوم «هویت ترکیبی» یا «چندلایه» مطرح می‌شود. بسیاری از مهاجران میان فرهنگ مبدأ و مقصد، نوعی هویت تازه می‌سازند؛ نه کاملاً از فرهنگ نخست خود جدا می‌شوند و نه به‌طور کامل در فرهنگ جدید حل می‌شوند. آن‌ها در وضعیتی میان «این» و «آن» قرار می‌گیرند؛ وضعیتی که گاه می‌تواند زمینه‌ساز تعارض‌ها و دشواری‌های تازه شود.

در کنار همه‌ی این‌ها، نقش جامعه‌ی میزبان را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. این‌که جامعه تا چه اندازه پذیرای تازه‌واردان باشد، فرصت مشارکت اجتماعی، آموزشی و کاری فراهم کند و امکان شکل‌گیری روابط انسانی را به وجود آورد، تأثیر مستقیمی بر احساس تعلق مهاجر دارد. هرچه فاصله میان «میزبان» و «مهاجر» کم‌تر شود، زمینه‌ی ادغام اجتماعی نیز بیش‌تر خواهد شد.

با این حال، حتا در بهترین شرایط و با فراهم بودن امکانات ادغام، آیا انسان می‌تواند به‌سادگی از بستری فرهنگی که در آن رشد یافته فاصله بگیرد و خود را با فرهنگی تازه هماهنگ کند؟

در نهایت، مهاجرت هویت را از یک وضعیت نسبتاً ثابت، به فرایندی پویا و همواره در حال تغییر تبدیل می‌کند؛ فرایندی که آثار آن نه‌تنها بر فرد مهاجر، بلکه بر نسل‌های بعدی نیز باقی می‌ماند.

نویسنده: نسیمه همدرد، فعال رسانه‌ای

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا