نان دوخته‌شده با نخ امید؛ چرخ‌هایی که زندگی زنان کابل را می‌چرخانند

آی‌نور سعیدپور

صدای یک‌نواخت چرخ‌های خیاطی، برخورد قیچی با پارچه و خش‌خش نخ‌هایی که از میان انگشتان عبور می‌کنند، فضای اتاق را پر کرده است. آن‌قدر صداها درهم آمیخته که شنیدن هر گفت‌وگویی دشوار می‌شود. میزهای خیاطی به‌شکل منظم کنار دیوار چیده شده‌ و در میانه‌ی اتاق، دختران و زنانی نشسته‌ که هر کدام سرگرم کاری ‌اند؛ یکی دکمه می‌دوزد، دیگری مهره‌دوزی می‌کند و آن یکی با دقت خطوطی را که از پیش روی پارچه رسم شده، دنبال می‌کند. پارچه‌های رنگارنگ روی میزها پهن شده‌ و لباس‌هایی که آرام‌آرام شکل می‌گیرند، قرار است تن زنانی را بپوشانند که شاید خود نیز روزی در جست‌وجوی کار و امید بوده ‌اند.

این‌جا یک کارگاه خیاطی کوچک در حاشیه‌ی شهر کابل است؛ فضایی محدود اما پر از جنب‌وجوش، که برای شماری از زنان و دختران، نه فقط محل کار، بلکه روزنه‌ای برای ادامه‌ی زندگی شده است. در کشوری که زنان با گذشت هر روز بیش‌تر از حقوق اساسی‌شان محروم می‌شوند و از فضاهای آموزشی، کاری و اجتماعی کنار زده می‌شوند، چنین کارگاه‌هایی به آخرین گزینه‌های ممکن برای نفس‌کشیدن در اجتماع بدل شده‌اند.

خیاطی، یکی از معدود مشاغلی است که هنوز برای زنان در افغانستان تحت حاکمیت طالبان باقی مانده است. مشاغلی که هرچند درآمد آن اندک است، اما برای زنانی که درهای مکتب، دانش‌گاه، اداره و بسیاری از فضاهای عمومی به‌روی‌شان بسته شده، به معنای داشتن حداقلی از استقلال و امید است؛ امیدی کم‌رنگ اما زنده، در میان روزگاری تیره.

فرخنده، زن ۳۲ساله و باشنده‌ی کابل، بنیان‌گذار این کارگاه است. او خیاطی را نه در آموزش‌گاه رسمی، بلکه به‌صورت خودآموز فرا گرفته است. سال‌ها پیش، در گوشه‌ای از حویلی خانه‌اش، برای چند زن آشنا لباس می‌دوخت؛ کاری که آن زمان بیش‌تر از سر علاقه بود تا ضرورت. اما با تغییر شرایط و بسته‌شدن یکی پس از دیگری فرصت‌های کاری برای زنان، همان مهارت ساده، معنای تازه‌ای پیدا کرد.

او با احتیاط قیچی را روی خطوطی که از پیش بر پارچه‌ی قرمز رسم شده، حرکت می‌دهد. نگاهش دقیق و متمرکز است؛ گویی کوچک‌ترین لغزش می‌تواند همه‌چیز را خراب کند. پارچه را جابه‌جا می‌کند، دوباره اندازه می‌گیرد و سپس به کارش ادامه می‌دهد. در میان همین تمرکز، لب‌خند کوتاهی می‌زند و می‌گوید که امروز، با وجود همه‌ی سختی‌ها، از ساختن این کارگاه خوش‌حال است.

فرخنده سه سال پیش، با هزینه‌ی ابتدایی ۴۵ هزار افغانی، این کارگاه خیاطی را راه‌اندازی کرد؛ درست در زمانی که آخرین روزنه‌های کاری برای زنان یکی پس از دیگری بسته می‌شد. او می‌گوید شنیدن خبر ‌بی‌کارشدن زنان اطرافش، از بستگان گرفته تا همسایه‌ها، برایش طاقت‌فرسا بوده است. «هر روز می‌شنیدم که یکی دیگر کارش را از دست داده. احساس می‌کردم اگر کاری نکنم، خودم هم شریک این خاموشی شده‌ام.»

به گفته‌ی او، انگیزه‌ی اصلی‌اش از ایجاد این کارگاه، فراهم‌کردن حداقلی از فرصت برای زنانی بوده که هیچ گزینه‌ی دیگری پیش‌رو نداشتند؛ زنانی که دست‌کم بتوانند هنری بیاموزند، درآمدی داشته باشند و احساس مفیدبودن کنند.

فرخنده هنگام صحبت، نگاهی به اطراف می‌اندازد؛ به دختران و زنانی که هرکدام پشت چرخ نشسته‌اند یا پارچه‌ای را تا می‌زنند. بیش‌تر آن‌ها، به گفته‌ی خودش، از روی ناچاری به خیاطی روی آورده‌اند. او می‌گوید که تقریباً همه‌ی‌شان یا دانش‌آموز یا دانش‌جو بوده‌اند.

پارچه‌ی قرمز حالا شکل یک لباس را به خود گرفته و آماده‌ی دوخت است. فرخنده دوباره تأکید می‌کند که این کارگاه را با همان سرمایه‌ی اندک ۴۵ هزار افغانی ساخته است. «هدفم این بود که زنان بتوانند از زحمت دست‌های خودشان درآمد داشته باشند و محتاج کسی نباشند.»

او با اشاره به محدودیت‌های گسترده بر زنان و دختران، باور دارد که این سیاست‌ها نه‌تنها زنان، بلکه کل اقتصاد افغانستان را تحت تأثیر قرار داده است. «وقتی نیمی از جامعه را حذف می‌کنید، در واقع نیمی از توان کشور را از بین می‌برید.» به گفته‌ی او، زنان توانایی‌هایی برابر با مردان دارند و محروم‌کردن‌شان از آموزش و کار، به معنای محروم‌کردن آینده‌ی کشور است.

از نگاه فرخنده، استقلال مالی یکی از پایه‌های اصلی حضور فعال زنان در جامعه است. بدون کار و درآمد، سخن‌گفتن از برابری جنسیتی بیشتر شبیه شعار است تا واقعیت. «زنان باید بتوانند ثابت کنند که بخش بزرگی از جامعه‌اند. محدودکردن زنان یعنی محدودکردن جامعه.»

در گوشه‌ی دیگر کارگاه، شبنم مشغول دوختن است. او سرپرست یک خانواده‌ی پنج‌نفره است؛ زنی که فشار بحران اقتصادی را شاید بیش از بسیاری دیگر لمس کرده است. با ازبین‌رفتن فرصت‌های کاری برای زنان، مسئولیت تأمین هزینه‌های زندگی، باری سنگین‌تر از همیشه بر شانه‌هایش شده بود.

شبنم با صدایی آرام از روزهایی می‌گوید که حتا نان خشک هم بر سفره‌ی‌شان پیدا نمی‌شد. «بسیار شب‌ها بود که چیزی برای خوردن نداشتیم. فقط آب گرم می‌خوردیم تا بچه‌ها فکر کنند چیزی خورده‌اند.» او از شب‌هایی یاد می‌کند که با شکم گرسنه به خواب رفته‌اند؛ شب‌هایی که هنوز هم یادآوری‌شان برایش دشوار است.

اکنون اما، شبنم در همین کارگاه خیاطی کار تمام‌وقت دارد. درآمدش بسته به تعداد لباس‌هایی است که می‌دوزد یا هنرجویانی که آموزش می‌دهد. به گفته‌ی خودش، بعضی ماه‌ها درآمدش به بیش از ۱۰ هزار افغانی هم می‌رسد؛ پولی که هرچند زیاد نیست، اما برای نظم‌دادن به زندگی‌اش کافی بوده است.

او باور دارد که زنان باید در هر بخشی که مهارت و علاقه دارند، فرصت کار داشته باشند. «اگر این فرصت‌ها باشد، هیچ زنی مجبور نمی‌شود با این‌همه فشار زندگی کند.»

شبنم با لب‌خند می‌گوید که حالا خوش‌حال است؛ نه فقط به‌خاطر درآمد، بلکه به‌خاطر این‌که می‌تواند به دختران دیگر هم خیاطی یاد بدهد. «دوست دارم آن‌ها هم مثل من روی پای خودشان بایستند. روزهایی بود که با بچه‌ها گرسنه می‌خوابیدیم؛ حالا حداقل امید داریم.»

صوفیا، یکی دیگر از کارمندان این کارگاه، سه سال پیش دانش‌جو بود. بسته‌شدن دانش‌گاه، مسیر زندگی‌اش را به‌کلی تغییر داد. او می‌گوید هرچند خیاطی انتخاب رویایی‌اش نبوده، اما تنها راهی بود که می‌توانست او را از چهاردیواری خانه بیرون بکشد.

به گفته‌ی صوفیا، ماندن طولانی‌مدت در خانه، پس از بسته‌شدن دانش‌گاه، فشار روانی شدیدی برایش ایجاد کرده بود. «بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم نفس‌کشیدن هم سخت شده.» حالا اما، حضور در کارگاه، در کنار زنان دیگر، برایش فرصتی شده تا دست‌کم از تنهایی و افسردگی فاصله بگیرد.

او معتقد است که محدودشدن فضاهای عمومی در سال‌های اخیر، آسیب‌های روانی جدی برای دختران به‌ هم‌راه داشته است. «دختران زیادی مثل من بودند که به افسردگی شدید دچار شدند. بعضی‌ها حتا دست به خودکشی زدند.» صوفیا می‌گوید تصمیم گرفت هرطور شده از این وضعیت بیرون بیاید و کار، تنها راه ممکن بود.

در کنار این زنان، شماری از مشتریان نیز از ایجاد چنین کارگاه‌هایی ابراز رضایت می‌کنند. آن‌ها می‌گویند کارگاه‌های ویژه‌ی زنان، فضایی امن‌تر و راحت‌تر برای‌شان فراهم کرده است؛ جایی که می‌توانند آزادانه درباره‌ی لباس‌های‌شان صحبت کنند.

شکیبا، یکی از مشتریان، نزدیک به یک سال است که لباس‌هایش را به این کارگاه می‌آورد. او از کار زنان خیاط راضی است و می‌گوید این فضا برای خودش و دیگر دختران سهولت زیادی ایجاد کرده است. «قبلاً پیش خیاط مرد می‌رفتم، اما این‌جا خیلی راحت‌تر است. می‌توانم با خیال آرام لباسم را بسپارم.»

کارگاه هم‌چنان پر از صداست؛ صدای قیچی‌هایی که قطع نمی‌شوند و چرخ‌هایی که بی‌وقفه می‌چرخند. چرخ‌هایی که نه‌فقط پارچه، بلکه زندگی را به حرکت درمی‌آورند. برای زنانی که این‌جا کار می‌کنند، این صدا، صدای نان است؛ صدای ایستادن، در زمانی که بسیاری چیزها از آن‌ها گرفته شده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا