از خیابان تا زندان پل‌چرخی؛ منیژه صدیقی: «دچار بیماری چشمی و نفس‌تنگی شدم»

حدیث حبیب‌یار

هم‌زمان با بازداشت شماری از دختران در کابل توسط نیروهای «امر به معروف و نهی از منکر» طالبان و در آستانه‌ی چهارمین سال‌روز سقوط کابل به‌دست این گروه، منیژه صدیقی، پزشک و فعال حقوق زنان، روایت تکان‌دهنده‌ای از بازداشت، شکنجه، سلول انفرادی و زندگی پس از آزادی را بازگو می‌کند. او هفت ماه را در بازداشت‌گاه‌های طالبان، از ریاست ۴۰ استخبارات تا زندان پل‌چرخی، سپری کرده است. این گفت‌وگو، بازتاب بی‌سانسور از آن‌چه بر او گذشته و نمادی از مقاومت هزاران زن افغانستانی در برابر سرکوب است.

حبیب‌یار: خودتان را معرفی کنید و بگویید که پیش از بازداشت چه می‌کردید؟

من منیژه صدیقی هستم؛ پزشک و فعال حقوق زنان. پس از سقوط کابل و تسلط گروه تروریستی طالبان بر افغانستان، همه‌چیز برای زنان و دختران کشورم فرو ریخت. دختران از رفتن به مکتب و دانش‌گاه محروم شدند، زنان از کار در ادارات دولتی و غیردولتی کنار زده شدند، و صدای آزادی در جامعه خاموش شد. در برابر این سیاهی، نمی‌توانستم سکوت کنم.

از همان روزهای نخست، برای دفاع از حقوق بشر، حقوق زنان و رویای ناتمام خودم برای تحصیل و زندگی آزاد، به صف اعتراضات پیوستم. در ده‌ها تظاهرات خیابانی و گردهمایی مخفیانه علیه رژیم زن‌ستیز طالبان شرکت کردم؛ نه از سر شجاعت، بلکه از روی مسئولیت انسانی و وجدانی.

حبیب‌یار: چه زمانی بازداشت شدید و چگونه اتفاق افتاد؟

صدیقی: پس از چندین‌بار فرار از کمین نیروهای طالبان، سرانجام در روز یک‌شنبه، ۸ اکتبر ۲۰۲۳، حوالی ساعت ۲ قبل از ظهر، در جریان یک تظاهرات در چهارراهی حاجی یعقوب شهر نو کابل بازداشت شدم. پیامی از یکی از همکارانم دریافت کردم که مرا به یک گردهمایی اعتراضی دعوت می‌کرد، اما بعداً معلوم شد این پیام، بخشی از یک دام برنامه‌ریزی‌شده از سوی استخبارات طالبان بود.

به‌محض رسیدن به محل، نیروهای استخبارات مرا محاصره کردند. ابتدا موبایلم را خواستند و وقتی مقاومت کردم، با میل‌تفنگ و دنده برقی به من حمله‌ور شدند. پس از افتادن موبایلم، آن را گرفتند، با سیلی مرا به زمین زدند و با کیسه‌ی سیاه بر سر، به زور به داخل موتر انداختند. در مسیر، چندین لایه پارچه‌ی دیگر روی سرم انداختند و با تهدید و فشار از من خواستند رمز موبایلم را بگویم. مقاومت کردم و گفتم که این حریم شخصی من است.

مرا به مکانی نامعلوم منتقل کردند. در کنار یک تشناب، روی یک گلیم کهنه نشاندم و پس از برداشتن کیسه از سرم، یکی از مقامات استخبارات بار دیگر خواستار رمز موبایلم شد. وقتی باز هم امتناع کردم، مرا به اتاق شوک برقی بردند و حدود دو ساعت شکنجه دادند. در نهایت، پس از تهدید به بازداشت اعضای خانواده‌ام، ناچار شدم رمز را در اختیارشان بگذارم.

حبیب‌یار: در روزهای نخست بازداشت تان چه چیزهایی تجربه کردید؟

صدیقی: در یک اتاق سرد و تاریک با درهای آهنی زندانی شدم؛ بدون غذا و حتی اجازه‌ی استفاده از تشناب. روز بعد، بازجویی‌ها آغاز شد. عکس‌ها و ویدیوهای تظاهرات را مقابلم گذاشتند. هر روز مورد لت‌وکوب، تحقیر، توهین و تهدید قرار می‌گرفتم. برای گرفتن اعتراف اجباری، برگه‌هایی به زبان پشتو آوردند و گفتند باید آن را به فارسی، جلوی دوربین بخوانی: این‌که اعتراضات را برای رفتن به خارج، به نفع جبهه مقاومت و برای بدنام‌کردن طالبان انجام داده‌ای. هشدار دادند که اگر امضا نکنی، به یک سال زندان محکوم خواهی شد.

بازجویی‌ها ۲۱ روز ادامه داشت. پس از ۴۰ روز بازداشت، برای نخستین‌بار اجازه‌ی تماس با خانواده‌ام را یافتم. تا آن زمان حتی نمی‌دانستم کجا هستم. یک ماه کامل را در سلول انفرادی گذراندم. زیر فشار و شکنجه، حافظه‌ام دچار اختلال شد؛ رمز ایمیل و فیسبوکم را فراموش کرده بودم. بخشی از موهایم سفید شده بود و دچار لرزش شدید بدنی شده بودم.

پس از یک ماه، به ریاست چهل استخبارات طالبان منتقل شدم و دو ماه بعد، به زندان پل‌چرخی انتقال یافتم؛ جایی وحشتناک که صدها زن و دختر افغان، به اتهامات مختلف از جمله فعالیت‌های مدنی، در آن زندانی بودند.

حبیب‌یار: گفتید که دو ماه در ریاست ۴۰ استخبارات طالبان بودید. شرایط در آن‌جا چگونه بود؟

صدیقی: در مدت دو ماهی که در «ریاست چهل» استخبارات طالبان زندانی بودم، شرایط به‌شدت غیرانسانی و تحقیرآمیز بود. غذایی اندک، بی‌کیفیت و ناکافی به ما می‌دادند و تمرکز اصلی مأموران، روی بازجویی‌های مکرر و شکنجه‌ی جسمی و روانی بود. ما را مجبور می‌کردند در اتاق‌هایی با دوربین‌های نظارتی از چهار طرف، لباس‌مان را تعویض کنیم. اگر برای رفتن به تشناب یا تعویض لباس اجازه می‌خواستیم، با خشونت، تمسخر و توهین روبه‌رو می‌شدیم. مأموران با طعنه می‌گفتند: «شما حتی نمی‌گذارید ما لقمه‌ای غذا بخوریم!»

وقتی از شدت درد و شکنجه اشک می‌ریختم، می‌گفتند: «خودت خواستی. چرا مظاهره کردی؟ مگر ما کردیم؟» آن‌جا هیچ‌گونه دسترسی به دوا، داکتر یا مراقبت‌های پزشکی وجود نداشت؛ هرچند در آن مرحله هنوز دچار بیماری جدی نشده بودم. اما در زندان پل‌چرخی، وضعیت حتی از این هم بدتر بود. فشارهای روانی مداوم، خشونت، درگیری میان زندانیان، و توهین‌های روزمره‌ی طالبان به زنان، همه‌گیر و خفه‌کننده بود.

حبیب‌یار: آیا کسی در زندان اقدام به خودکشی کرد؟

صدیقی: زنان زیادی برای مجازات به کانتینرهای فلزی منتقل می‌شدند؛ جایی خفه و سوزان، بی‌نور و بی‌هوا. بعضی‌ها دچار فروپاشی روانی شدند، و برخی دیگر، حتی دست به خودکشی زدند.

در همین دوران، من نیز دچار بیماری چشمی، نفس‌تنگی، و اختلالات شدید روانی شدم. نه تنها هیچ نوع درمانی وجود نداشت، بلکه اجازه نمی‌دادند خانواده‌ام دوا یا وسایل بهداشتی بفرستد. شرایط بهداشتی فاجعه‌بار بود: بیش از ۴۰۰ زن در بند ما بودند، اما تنها دو تشناب و حمام داشتیم. محل خواب‌ها آلوده، فضای زندان کثیف و غیرقابل‌تحمل بود؛ بویی از انسانیت در آن‌جا وجود نداشت.

حبیب‌یار: در پل‌چرخی، برخورد ماموران با شما و دیگر زنان معترض چگونه بود؟

صدیقی: تقریباً هر روز مأموری برای بازجویی می‌آمد و می‌گفت: «اگر رهبران جنبش‌های اعتراضی را معرفی کنی، آزادت می‌کنیم.» حتی شورش‌ها و دعواهای داخلی زندان را نیز به من نسبت می‌دادند. می‌گفتند: «منیژه، این‌جا هم گروه تشکیل داده و علیه طالبان تحریک می‌کند.»

از شدت ترس، با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. حتی از تخت خود پایین نمی‌شدم. گاهی با التماس می‌پرسیدم: «آیا حتی اجازه ندارم به تشناب بروم؟»

برایم سه جاسوس تعیین کرده بودند: دو زندانی و یک کارمند زندان. فیلمی از شورش در زندان که گفته می‌شد برای سازمان ملل فرستاده شده، به من نسبت داده شد و گفتند: «این هم کار توست.»

تمام آن مدت را بدون درمان، بدون امید، و با دردهای عمیق جسمی و روانی سپری کردم. شکنجه‌ها، فشارها و بی‌عدالتی‌های پی‌در‌پی، مرا به اختلال عصبی دچار کرد. تعادل روانی‌ام را از دست داده بودم و دچار یادروی شده بودم. روزهایی بود که یقین داشتم دیگر زنده از آن‌جا بیرون نخواهم آمد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا