زبان مادری؛ زبان گنگ و خاموش روایت تراژدی انسانیست

نویسنده: زهرا موسوی
مادری، حسرتِ داشتنِ آگاهیِ معطوف به عمل است. و «زبان مادری» زبانِ روایت این حسرت.
هنوز حوالی صبح است. کتابی را لای انگشتانم نگه داشتهام و در حال خواندنم. کتاب درباره رابطهی چند بُعدی نقش «زن» در مفهوم “ملتسازی” مدرن است. اینکه چگونه یک تاریخ است که از زنها صرف به مثابهی ماشین تولید کتلههای انبوه انسانِ سیاسی (شهروند مسئول جغرافیای مدرن ) استفاده میشود و در بازی پیچیدهی قدرت اجتماعی و اقتصادی همزمان که عنصر اصلی و مولد ملتها هستند در حوزهی تصمیمگیریهای سرنوشت ساز ملی(؟) به حاشیه رانده شده و میشوند. یک ساعتیست شروع به خواندن کردهام و هنوز در بخش مقدمهی کتابم که صدای گریهی پسر کوچکم مثل خیشی که دل زمین را بکند، تمام تمرکزم را رج میزند. «سبحان»، بعد از سه جیغ بلند و کشدار، حالا رسما زوزه میکشد. گویا بازی شطرنج را به برادرش باخته و از نتیجه راضی نیست. پلکهایم را فشار میدهم تا دوباره بتوانم تمرکز ریشریش و فکر پاشپاشام را جمع و جور مطالعه کنم اما صدای ملتمس پسر بزرگم از پشت در اتاق، تیشه به ریشهی این خیال خام میزند. «ایمان»، پشت در است و غذا میخواهد. به ساعت نگاه میکنم. هنوز یک ساعتی از جمع کردن میز صبحانه نگذشته اما صدای بیرمق «ایمان» گرسنهتر از این حرفهاست. با عذاب وجدان کاهندهای کتاب را میبندم و راهی آشپزخانه میشوم. سه ساعتی با عذاب وجدان، همنشین دیگ و گوشت و کارد و گازم تا شکم دو فرزند سیرمیشود. آشپزخانه مرتب میشود. ظرفها شسته میشوند و من میتوانم دوباره به کنج اتاق خاکستری و سردم بخزم. سیگاری آتش میزنم. پیالهی چایام را پر میکنم. مقدمهی کتاب را باز میکنم که اینبار پسر کوچکم با چشمانی اشکبار و تختهی شطرنج {دو نیمشده} وارد اتاق میشود. میخواهد بداند:
ـ چرا مجبور است همیشه با برادر ـ به ادعای او، متقلباش ـ همبازی شود؟
ـ چرا همبازی دیگری ندارد؟
ـ چرا من همبازیاش نیستم؟
حق به جانب میپرسد: اصلا چرا من با او شطرنج بازی نمیکنم؟
بدون اینکه انگشتم را از لای صفحه سی و دو (بیرون)بکشم، کتاب را میبندم و بی حوصله و مذبوحانه تلاش میکنم به زبان ساده کودک هفت سالهام توضیح بدهم که من «شطرنج» بلد نیستم. سبحان، سرش را عالمانه به نشانهی تأیید تکان میدهد اما راضی نمیشود. میپرسد:
ـ خب چرا بلد نیستی؟ اصلا چه کاری را بلدی؟
کلافه، مکث میکنم. واقعا چرا من شظرنج بلد نبودم؟
ایمان، به جمعمان میپیوندد. بیمقدمه با چشمهای پرسشگرش میپرسد:
ـ مادر، روز «زبان مادری» یعنی چه؟ روز زبان پدری هم داریم؟!
هنوز پاسخی به سئوال برادرش ندادهام. به این علامت سئوالها که میرسم
لُکنت زبان میگیرم. درست در روز «زبان مادری»! لال شدهام. میخواهم با زبان یک مادر توضیح بدهم:
ـ لابد چون من فقط، یک مادرم.
اما نمیدانم از کجا و از کَی شروع کنم. از کودکیام که کمترین شباهتی به کودکی پسرانم نداشت. از نوجوانیام که در اختیارم نبود یا از جوانیام که در بیست و اندی سالگی با «مادر» شدن مصادره شد …؟! کتاب را بهانه میکنم. هر دو اتاق را ترک میکنند و من در یک محاسبهی سرانگشتی در مییابم که امسال، دوازده {۱۲} سال؛ هجده {۱۸} فصل؛ هفتاد و دو {۷۲} ماه؛ بیست و شش هزار و دو صد و هشتاد {۲۶،۲۸۰} روز؛ و ششصد و سیهزار و هفتصد و بیست {۶۳۰،۷۲۰} ساعت است که یک «مادر»م. به عبارتی: مادری، مسئولیت و هویت اصلی در زندگی من زن تعریف شده است. بدون وجود کمترین حمایت و همکار و همکاریای. تا اینجا، لحظه لحظهی زندگیام بی دریغ در حول مادری گذشته و در محور مادری نیز خلاصه شده است. مثل میلیونها «مادر» دیگر، در تمام این سالها و ماهها و روزها، هرگز نتوانستم هیچ اولویت، هویت و شخصیت دیگری (آنگونه که نیاز بوده است) برای خودم دست و پا کنم. تمام ابعاد دیگرِ بودنم ، به نفع مادری و «مادرانگی» سوهان خورده و فروکاسته شده است. بودنی که امکان هرگونه «بودن» و انتخاب دیگر در من (زن) را بلعیده و خاموش کرده است. در تمام آن سالهایی که همزمان گویا شاغل (فاعل) بودم؛ در تمام آن روزهایی که همزمان گویا محصل بودم. در تمام آن ساعتهایی که همزمان عاشق (؟) و فارغ (؟) بودم و در تمام لحظههایی که همزمان میاندیشیدم (؟) یک مبارزم؛ که متفاوت میاندیشم جایی در بیرون گود جبرها، سنتها و سرکوبها ایستادهام.… همزمان، همواره و بدون وقفه، یک «مادر» بودم. این مادری و تنها مادری بود که ـ تا اینجا ـ کفهی سنگین بودنم بوده و{کماکان} است. که رخنهگرانه رنگ پاشیده به تمام ابعاد دیگرِ بودنم. حالا، این همه را چگونه به زبان «مادری» به کودکانم بگویم؟! اینکه مادر؛ بیش و پیش از آنکه بخواهد یا بتواند یک «ابژه» باشد، پیش از آنکه دریافتی از جهان دیگر و تجربه و درک و شناخت دیگری برسد، «سوژه» میشود. سوژه مادری! اعتراف به اینکه، تا اینجای کار، مادری، پررنگترین عرصهی بودن منِ «زن» بوده است. هویتی جبری/ تاریخی و آنقدر بزرگ؛ آنقدر سهمگین، آنقدر سلطهگر و آنقدر تمامیتخواه که در جوارش، هرگز مجال تام و تمام شدنی دیگر و بودنی دیگر {آنچنان که میباید یا میشد} در منِ زن پانگرفت. که فرصت درنگ کردن، واکاویدن، جُستن، پرداختن و برگزیدنِ{حتی} میل به بودنی دیگر را به منِ زن نداد. چگونه بگویم: در تمام این سالها، عملا بخش عمدهای از انگیزه، انرژی، عاطفه، توان و زمانام را نقش {جبر}ی دزدیده که میراثِ یک تاریخ نابرابریست. تمام قد در برابر میل به رهاییست. مادرى، جبر است؛ حصر است.
ـ کاش میشد به کودکانمان بگوییم: مادری، پیلهاى پیچیده در عاطفه و توهم «وظیفه» و«تقدس» است که زن را با میل خودش به سوى سوژگى تاريخى میبرد. و «زبان مادری» ـ در کنار همهی تعاریف متعارف ـ زبان گنگ و خاموش روایت این تراژدی انسانیست.




خیلی عالی بود خانم موسوی …چقدر زیبا ………