زن و خرد تابوی «زندگی به سفارش پشه‌ها»

نویسنده: صور اسرافیل

«زندگی به سفارش پشه‌ها» دومین کتاب رمان کاوه جبران، نگاهی دارد به اعتقادات و ارزش‌هایی که سرنوشت آدمیان را شکل می‌دهد و سبب می‌شود تا آن‌ها از خود بیگانه و به باید و نباید‌هایی که تعیین‌کننده‌ی رفتار و اعمال آن‌هاست گرفتار آیند.در این کتاب همه‌ی داستان و ماجراهای ان از زبان شخصیت اول داستان روایت می‌شود به طوری که مخاطب، خود را نه در جای شخصیت اول که روایت‌گر است، بلکه خویش را در مقام مخاطب در شنیدن گفتگوهایی که پیرمرد با او دارد، پیدا می‌کند.
موضوع داستان، زندگی مردی است که بر اثر نیش پشه یا چیزی شبیه آن، به خواب می‌رود و بعد از سی سال که دوباره بر اثر نیش پشه‌ای از خواب بیدار می‌شود، خود را در بیمارستانی می‌بیند مجهز به تمام وسایل تکنولوژی روز، چیزهایی که در زندگی قبل از خواب سی ساله ندیده بود و خودش را می‌بیند که تبدیل به پیرمردی ضعیف و بیمار شده که حتا پیرشدن تدریجی‌اش را نیز ندیده است. در می‌یابد او تنها باقی مانده از نسلی است که زیر پرچم حکومت خلیفه‌ی مومن زندگی می‌کرده و دارای اطلاعاتی مهم و خبردار از راز‌هایی است که ارزشمندی و اهمیت آن را برای مقامات موجه می‌سازد و همین سبب شده تا سی سال تمام، با توجه ویژه‌ای، از او مراقبت و نگهداری شود و پس از بیداری، تمام رفتار و گفتار او زیر نظر گرفته شود. همین‌جا است که نویسنده با زیرکی خاصی، دست مخاطب را می‌گیرد و از بیمارستانی شیک امروزی به زندگی و شهر غبارآلود و مذکری که راوی متعلق به آن است، می‌برد. هر چند این شهر در قصه، کابل نامیده شده است، اما در توصیف‌های پراکنده‌ای که گاه‌گاه در کتاب دیده می‌شود، هیچ نزدیکی با کابل امروز یا کابلی که ما آن را می‌شناسیم از لحاظ جغرافیایی ندارد.

شهری که در کتاب از لحاظ جغرافیایی به تصویر کشیده می‌شود، شهر کوچکی است با خانه و حجره‌های کم‌‌ارتفاع که بلندترین مکان آن قلعه‌ی خلیفه است و مزارع کوکنار. خالی از رودخانه و درخت است و همه‌ی تصاویر غبارآلود و خاکی به مخاطب القا می‌شود. درست مثل زندگی آدم‌هایی که در آن شهر ساکن‌اند.
یکی دیگر از مشخصه‌های داستان، بُعد تاریخی آن است. تاریخ و مقطع زمانی آن. هر چند در جاجایی، از داستان با تاریخ‌هایی مثل ۱۵۰۷ در صفحه ۱۴۳ کتاب و نام ماه‌های قمری روبه‌رو می‌شویم که با تقویم هجری قمری اگر سر دهیم داستان در آینده اتفاق افتاده است، اما هنگامی که با ماجرا‌ها، شخصیت‌ها و نماد‌ها روبه‌رو می‌شویم. می‌توان به صراحت گفت که منظور نویسنده از آوردن چنین کد‌های تاریخی، کاملا عمدی است برای خلق بستری که بدون هیچ پس‌زمینه‌ی ذهنی برای مخاطب، فضایی را ترسیم کند که در آن جزم‌اندیشی و مذهب‌زدگی تا اندازه‌ای رشد یافته است که دیگر قدرت اندیشیدن از انسان‌ها گرفته شده است. نگاه تلخی که نویسنده به رشد گروه‌های افراط‌گرای مذهبی در جهان دارد، در تمام داستان قابل لمس است. مخصوصا هنگامی که پیرمرد به گذشته نگاه می‌کند و تنها حسی که نسبت به گذشته‌اش دارد، اندوه و حسرت‌های پی در پی است که با هر لبخند پرستار و شادی دیگران، قلبش را می‌فشرد.
آن‌جا که او به آیینه خیره می‌شود و تصویر خودش را می‌بیند، پیرمردی لاغراندام و چروکیده که اندام و هیکلش برای خودش ناآشنا است، زیرا هیچ‌گاهی فرصت دیدن همه‌ی هیکلش را نداشته است. بنا بر این، از مقایسه‌ی تن امروز پیرمرد با مرد جوانی که گذشته‌ی او بوده، هیچ تصویری ندارد. زیرا او در گذشته تنها سه بار صورتش را دیده بود. یکبار در آیینه و دو بار هم در آب. زیرا خلیفه و صاحبان درس‌خانه بر شیطانی‌بودن نفس آیینه و شرارت آن هم‌نظر بودند و برای همین، آیینه‌داشتن و در آیینه‌دیدن، گناه بزرگ شمرده می‌شد و تنها صاحبان درس‌خانه حق داشتند که آن را در نزد خود داشته باشند. آیینه نماد راستی و حقیقت است. چیزی که صاحبان درس‌خانه و خلیفه آن را منع کرده‌اند و نویسنده با آوردن آیینه، به کتمان حقیقتی که بعد‌ها ترابی با استفاده از آیینه برای خواندن روزنامچه‌ها آن را کشف می‌کند، استفاده کرده است.
حقیقت فارسی‌بودن خط روزنامچه، چه حرفی برای گفتن دارد؟ شاید اشاره‌ی غیر مستقیم نویسنده به سایر کتاب‌های دینی است و یا هم به قصه‌بودن آن. بدیهی است که چنین کتابی نمی‌تواند حلال مشکلات باشد چنان‌که ترابی نخستین کسی است که بر این حقیقت دست می‌یابد و بعد‌ها همه‌ی مردمی که بر اثر پشه‌گزیدگی (که در جایی مشخص می‌شود آن واکسن یا داروی خرد بوده است) خردمند می‌شوند، به ناکارابودن روزنامچه و راهنمایی‌هایش پی می‌برند. همین سبب سوزانده‌شدن روزنامچه‌ها می‌شود.
ترابی تنها کسی است که در بین مردم شهر، قدرت اندیشیدن و تحلیل‌کردن دارد و به حقیقت روزنامچه و اتفاقاتی که در شهر می‌افتد، پی می‌برد. آن‌جا است که ترابی تنها و مایوس شده از مردمی که آن‌ها را ناتوان در اندیشدن می‌بیند و آن‌ها را تشبیه به اسب گادی می‌کند که مسخ شده از خویش و گرفتار شکلیات نامفهوم گذشته‌گرایی شده‌اند. می‌توان در این داستان ترابی را نماد روشنفکر جامعه‌ی امروزی خواند که آگاه است و می‌داند، اما به تنهایی قادر به ایستادن در برابر سنت‌ها و قوانین پیرامونش و شکستاندن حصارهایی که در ذهن مردم شهر و رفقایش کشیده شده نیست. برای همین خودش را تنها می‌بینید و این تنهایی سبب انزوا، دیوانگی، حکم زندانی‌شدن و مردن می‌شود. اعتراضی به وضعیت روشنفکری در افغانستان که در هر نسل به دلایل کاملا سیاسی رشد و نمو نکرده و انقطاع رابطه‌ با نسل‌های پیش را به میان می‌آورد. سهم زنان اما در آرمان‌شهر خلیفه‌ی مومنین، تصویر شرور و گناه‌آلودی دارد که نبودشان بهتر از بودن‌شان هست. به طوری که مردان حتا مادران خود را به یاد نمی‌آورند و نمی‌دانند که زن چگونه موجودی است که سبب گناه و شرارت می‌شود. حتا مادر خلیفه نیز که از حشر شیطان، جان به سلامت برده، تنها به واسطه‌ی زهدانی است که پسرش خلیفه در آن رشد کرده و به نسبت پسرش، دارای امتیاز زنده‌ماندن در سرزمین خلیفه است و خودش به تنهایی ارزشی ندارد و زنی است که با مرگ او، آخرین نفس شیطانی از شهر برداشته می‌شود.
وجود مادر آل نیز چیز وحشتناک و گناه‌آلودی است که بعدها معلوم می‌شود آن دو مادر آل، زن بوده‌اند. موجوداتی نفرت‌برانگیز که برای مردان هراس می‌آورند و میل به گناه؛ که البته پرداختن و ترسیم آپارتاید جنسی در بافت داستان به خوبی جا انداخته شده است. زیرا آن‌چنان فضا و سیمای شهر مومنین این سوی حصار کابل زشت و خشن هست که زن در آن جای نداشته باشد. چنین شهری تنها مردانی را سزد که ترابی آن‌ها را اسب گادی خطاب می‌کند و آنگاه که مرد از میان ماجراهای گذشته و خاطراتش به زندگی امروز باز می‌گردد. زن برایش موجود ترسناک و شیطانی که قبلا در ذهنش ساخته بودند، نیست. بلکه او در لبخند زیبای پرستار، شوق زندگی را می‌بیند که پنهانی و دور از نگاه‌های پرستار به لب‌ها‌ی سرخ و سینه‌ی سفیدش خیره می‌شود و در ذهنش خیال‌بافی می‌کند. هر چند برپیری خود واقف است، اما مانند یک پسر نوجوان چشم‌چرانی‌ها و قضاوت‌های خود را در باره‌ی زنانی که در اطراف او هستند و یا با آن‌ها روبه‌رو می‌شود، دارد. نام‌ها و صفت‌هایی که او بالای زنان می‌گذارد، کاملا برخاسته از شوق جنسی‌اش نسبت به آن زنان است. مثلا زن سینه‌کته، زن زیبا، زنی که پاهایش تراشیده و سفید است. در حالی که در مورد مردان توصیف‌های دیگری دارد. مرد چاق، مرد طاس، مرد موبلند. البته با آن‌چه بیشتر نگاه راوی را در مورد زنان می‌توان سکسی خواند، بی‌توجهی او به زنان پیر است که هیچ‌گاه از اندام آن‌ها حرف نمی‌زند. مثلا در مورد زن صفاکار، زن فربه و زن سرخ‌مو که در جایی سینه‌های او را مچاله شده در زیر پیراهنش توصیف می‌کند که می‌تواند این نوع نگاه سکسیستی را به جنس مخالف (زنان) با توجه به زندگی گذشته و آپارتاید جنسیتی که نویسنده قبلا توصیف کرده است را در نگاه راوی پیدا کرد.
اما آن‌چه در این کتاب بسیار ماهرانه جا انداخته شده، به طوری که خواننده با آن درگیر می‌شود و شاید کمتر به آن آگاهانه توجه کند، بحث بی‌هویتی راوی است. راوی می‌تواند خود نماینده از نسلی باشد که هنوز به تعریفی از خود نرسیده و آگاهی از خود ندارد. در این داستان، همه‌ی اشخاص اصلی نام دارند، غیر از راوی که تا آخر بی‌نام می‌ماند و تمام مدت برای او ضمیر«من» یا «پیرمرد» به کار رفته است. ژکاره که نماد یک شخص تندرو و تعصبی است، از خود نام دارد. ترابی هم که از بتدا دارای شخصیت متفاوت است و در آخر به آگاهی دست می‌یازد و منکر همه‌چیز می‌شود، نام دارد. تنها راوی است که حتا ساده‌ترین هویت او از دیگران که نام مشخص است، معلوم نمی‌شود و تا آخر داستان میان برزخ زندگی اکنون و گذشته با دنیایی از حسرت و پشیمانی باقی می‌ماند.
در این رمان، کاوه جبران هر چند با آوردن تصویر سوریالیستی دست باز دارد تا آن‌چه را که می‌خواهد بدون هیچ هراسی بیان کند، تا آن‌جا که او با اقتباس از واقعیت‌های فرقه‌گرایی مذهبی در طول تاریخ، تا اکنون و آینده می‌رسد و نشتر سختی دارد بر وضعیت افراط‌گرایی دینی که در جهان هر روز گسترده می‌شود و عاقبت این رشد و ظهور و گروه‌های تندرَوی دینی در تداعی شهر خلیفه و عاقبتش که جز کشتن انسانیت و کاشتن حسرت‌ها و عقده‌ها خلاصه می‌شود. تا آن‌جا که وقتی مردم آگاهی حاصل می‌کنند آن‌قدر دیر است که دموکراسی و آزادی‌های فردی، تنها در انتخاب مراسم تدفین مردگان تحقق می‌یابد. نگاه نویسنده در پایان داستان اما بیشتر متوجه نسل خودش است آن‌جا که گروه‌ها در بند حلقه‌ی انگشت کشیده‌ی شحنه هستند و اختیاری از خود ندارند. با آنکه همه به آگاهی دست یافته‌اند، اما باز هم انگشت شحنه است که برای آن‌ها تعیین تکلیف می‌کند و بی‌حافظگان و مراسم تدفین آن‌ها برای مردگان بر می‌گردد به زمانه‌ی نویسنده که گلایه‌دار از زبان راوی حکایت می‌شود و بیهودگی از آگاهی به مخدر و کوکنار می‌رسد. سرگشتگی‌ای که شاید نویسنده کتاب آن را به عنوان آسیب جامعه‌ی خود لمس کرده و در پایان آن را عامل نابودی و کرختی مردم شهر آورده است.
لاش‌های دیگر نویسنده نیز در نوشتن این کتاب، آوردن کلمات عامیانه‌ی دری است. به طوری که با خواندن کتاب، مخاطب فارسی‌زبان در می‌یابد که این کتاب در بستر فارسی دری نگاشته شده است. به طور مثال آوردن کلماتی از قبیل: چملک، ام‌چاشت، آلش، پهره، ازاربند و… سعی در تثبیت هویت زبانی دری فارسی در رمان‌نویسی دارد که البته این خود تعهد نویسنده را به زبان مادری و هم‌چنان رابطه‌ی زنده‌ی او را با زبان عامیانه و مردمی می‌رساند .

بر گرفته از سایت روز نامه هشت صبح

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا