سوزن به‌جای قلم؛ روایت محرومیت آموزشی «یسرا» پس از صنف ششم

حدیث حبیب‌یار

دستانش آرام روی تکه‌ای از خال و مهره حرکت می‌کند. سوزن نازکی که میان انگشتانش جا گرفته، با دقت از میان تارها عبور می‌کند و بخیه‌های ریز یکی پس از دیگری نقش می‌بندند. او با سری خمیده روی چوکی نشسته و با تمرکز کامل به کارش نگاه می‌کند؛ گویی تمام توجهش در همان گل‌های کوچکی خلاصه شده که با هر حرکت سوزن روی پارچه جان می‌گیرد.

یسرا، ۱۴‌ساله‌ و باشنده‌ی هرات است. او سال گذشته صنف ششم مکتب را به پایان رساند؛ اما امسال به‌جای رفتن به صنف هفتم به‌دلیل ممنوعیت آموزش، خانه‌نشین شده است. اکنون بیش‌تر روزهایش را با نخ و سوزن می‌گذراند. یسرا می‌گوید که امید داشته که تا سال آینده، گروه طالبان ممنوعیت آموزش را لغو کنند؛ اما با فرارسیدن سال نو آموزشی امیدش را از دست داده است. «سال گذشته که صنف ششم را تمام کردم، فکر می‌کردم امسال هم به مکتب می‌روم؛ اما حالا خانه هستم و خیاطی می‌کنم».

پارچه‌ای که روی زانویش قرار دارد، با گل‌های ریز و نقش‌های ظریف تزیین شده است. یسرا می‌گوید که حدود شش ماه پیش یک نهاد برای مدتی صنف‌های آموزشی خیاطی برگزار کرده بود و او در همان برنامه، این هنر را یاد گرفته است. «از طریق زن همسایه به یک نهاد معرفی شدم و توانستم که هنر خیاطی را آموزش ببینم. اکنون که اجازه‌ی رفتن به مکتب را ندارم، سوزن را جایگزین قلم کردم تا از وقتم برای یادگیری هنر استفاده کنم».

یسرا، با حوصله نخ را از میان پارچه عبور می‌دهد و گاهی برای مرتب‌کردن بخیه‌ها صورتش را نزدیک‌تر می‌آورد. او در حالی که سکوت اتاق تنها با صدای سوزن و مهره‌ها شکسته می‌شود، می‌گوید که پس از پایان دوره‌ی آموزشی، به او وسایل خیاطی نیز داده شده تا بتواند که کارش را در خانه ادامه دهد؛ وسایلی که اکنون بخشی از زندگی روزانه‌ و درآمد خانواده‌اش شده است. «چند ماه آموزش دیدم و بعد وسایل خیاطی هم گرفتم تا بتوانم خودم کار کنم. همین ذره‌ای امیدی در دلم پس‌از ممنوعیت آموزش تازه کرد. گرچه علاقه‌ای به خیاطی ندارم و این مسیر من نبود؛ اما چه کنم؟ مجبور هستم به چنین چیزهایی دل خود و خانواده را خوش نگه‌ دارم».

روی میز کنارش چند قرقره نخ در رنگ‌های مختلف قرار دارد و هرازگاهی دستش را دراز می‌کند، نخ تازه‌ای برمی‌دارد و دوباره به همان نقطه‌ای بر می‌گردد که کارش را نیمه‌تمام گذاشته است. نظم نخ‌ها و ابزار خیاطی نشان می‌دهد که او تلاش دارد تا به این کار به تنهایی عادت کند. اکنون یسرا، با سفارش از طرف همسایه‌ها و خویشاوندان کارش رونق گرفته و به گفته‌ی او ساعت‌ها وقت می‌گذارد تا کارش را به بهترین شکل انجام دهد. «من از آغاز کارم تصمیم گرفتم که سفارش‌های خود را به خوبی و به وقت تهیه کنم. دوست دارم مشتری‌های بیش‌تری جذب کنم تا کارم توسعه پیدا کند. اگر یک‌بار لباس مشتری خراب شود، بدون شک که دیگر لباس نمی‌آورد. پس هر لباس باید با دقت دوخته شود».

یسرا می‌گوید که درآمدش زیاد نیست؛ اما روزانه ۲۰۰ تا ۳۰۰ افغانی کار می‌کند که برایش اهمیت زیادی دارد. «همین مقدار هم کمک کوچکی برای خانواده است و باعث می‌شود تا احساس کنم که می‌توانم روی پای خودم بایستم. از همین راه خیاطی حداقل می‌توانم که به خود و خانواده‌ام کمک کنم و اندکی خوشحال باشیم».

در اتاق یسرا، چند ماشین خیاطی دیده می‌شود؛ اما بسیاری از طرح‌های ظریف را با دست می‌دوزد. او می‌گوید که زمانی‌که با دست کار می‌کند، می‌تواند که جزئیات را بهتر بسازد و طرح‌ها دقیق‌تر شکل بگیرند. او می‌افزاید: «وقتی با دست می‌دوزم، می‌توانم گل‌ها را قشنگ‌تر درست کنم».

با این حال، زمانی‌که صحبت از مکتب می‌شود، صدایش آرام‌تر می‌شود. امسال نخستین سالی‌ست که او پس‌از پایان صنف ششم نتوانسته به مکتب برود و این موضوع هنوز برایش تازه و درد‌آور است.

یسرا می‌گوید که روزهای زیادی به یاد صبح‌هایی می‌افتد که با کتاب و دفتر از خانه بیرون می‌شد و به مکتب می‌رفت؛ اما اکنون جز حسرت این روز‌ها چیز دیگری در دل ندارد. او می‌‌افزاید: «وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد گریه کنم یا دوباره به مکتب برگردم؛ اما چاره چیست؟ من تنها نیستم و این درد مشترک تمام دختران افغانستانی است».

او می‌افزاید که گاهی هنگام خیاطی به این فکر می‌کند که اگر امسال به صنف هفتم می‌رفت، شاید اکنون در حال خواندن یا نوشتن درس‌هایش بود. یسرا می‌گوید: «این اولین سالی‌ست که به مکتب نمی‌روم و احساس می‌کنم چیزی در زندگی‌ام کم شده است. کاش بجای سوزن اکنون قلم در دستم می‌بود و برای یادگیری تلاش می‌کردم. خیلی برایم درد‌آور است که بدون هیچ گناه یا جرمی از آموزش محروم شدم».

در گوشه‌ای از اتاق، کبرا، مادر این دختر بازمانده از آموزش نشسته و گاهی با دقت به کار دخترش نگاه می‌کند، نگاهی که به گفته‌ی خودش ترکیبی از افتخار و نگرانی است؛ افتخار از این‌که دخترش تلاش می‌کند و نگرانی از آینده‌ای که هنوز برایش روشن نیست.

کبرا می‌گوید که زمانی که یسرا کوچک‌تر بود، همیشه او را با کتاب و قلم می‌دید. به گفته‌ی او، دخترش به درس علاقه داشت و بیش‌تر وقتش را صرف درس‌های مکتب می‌کرد. او می‌‌افزاید: «یسرا همیشه دوست داشت درس بخواند و چیزهای تازه‌ای یاد بگیرد. بیش‌تر وقت در خانه درباره‌ی چیز‌های مختلف سوال می‌کرد و علاقه داشت درباره‌ی هر چیزی بداند؛ اما حالا فکر می‌کنم که میان تاریکی و محدودیت‌ها، آن دختر باهوش خود را گم کردم».

مادر یسرا می‌گوید که دیدن دخترش در حال کار کردن در این سن برایش آسان نیست. او باور دارد که دختران باید فرصت آموزش داشته باشند تا بتوانند آینده‌ی بهتری بسازند. کبرا با نگرانی می‌گوید: «گاهی که می‌بینم او به جای مکتب نشسته و کار می‌کند، دلم می‌گیرد و تمام امید خود را برای آینده از دست می‌دهم».

به گفته‌ی او، خیاطی هنر خوبی است؛ اما نمی‌تواند جای آموزش را بگیرد. او امیدوار است روزی شرایطی فراهم شود که دخترش دوباره بتواند درس بخواند. کبرا می‌گوید: «آرزوی من این است که یسرا دوباره به مکتب برود و آینده‌ای را که دوست دارد بسازد، نه این‌ که مانند من عمرش را در بی‌سوادی سپری کند».

او با وجود این نگرانی‌ها از تلاش دخترش نیز قدردانی می‌کند و می‌گوید یسرا، با وجود سن کمش سعی می‌کند مسئولیت‌پذیر باشد و به خانواده کمک کند. «او هنوز کودک است؛ اما تلاش می‌کند تا روی پای خودش بایستد. این برای من و پدرش یک افتخار است. هم‌چنان به جهان ثابت می‌کند که تحت هیچ شرایطی از تلاش برای زندگی بهتر دست نمی‌کشد».

در همین حال یسرا، هم‌چنان آرام روی پارچه خم شده است. سوزن دوباره از میان تارهای آن عبور می‌کند و گل کوچکی کامل‌تر می‌شود. میان نخ‌های رنگی، لباس‌های نیمه‌تمام و بخیه‌های ریز، او روزهای خانه‌نشینی‌اش را با کار سپری می‌کند؛ کاری که برایش هم راهی برای کمک به خانواده است و هم تلاشی برای دور ماندن از افسردگی روزهایی که به‌جای مکتب در خانه می‌گذرد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا