از خاک هرات تا رنگهای تهران؛ روایت دختری که با ناخنکاری رویاهایش را میسازد
حدیث حبیبیار
در گوشهای از تهران پایتخت ایران، دختر جوان افغانستانی میان راهروهای پررفتوآمد و خیابانهایی که هر غروب زیر نور فانوسها جان تازهای میگیرند، با پاهای خسته؛ اما مصمم قدم میزند. او هر شب پس از پایان کار در حالی که کیف کوچکی در دست دارد، کارگاه ناخنکاریاش را به مقصد خانه ترک میکند. در کیفاش چند ابزار سادهی ناخنکاری و دفترچهای پر از طرحها و رنگهاست؛ دفترچهای که برایش نه تنها مجموعهای از طرحها؛ بلکه نقشهی راهی برای آیندهی بهتر دارد.
رونا اکبری، ۲۵ساله و باشندهی هرات، شش سال است که در تهران زندگی میکند. او، از سال نخست مهاجرت، به کارهای زیبایی بهویژه ناخنکاری علاقهمند شدهاست. پساز مدتی تصمیم میگیرید که این هنر را تخصصی یاد گرفته و آرایشگر شود. «همهی کارها و مصرف اعضای خانواده را به دوش دارم و خوشحالم که پساز کلی سختی و دشواریهای مهاجرت، اکنون ناخنکاری را شروع کردم تا به خودکفایی برسم».
او میافزاید که علاقهمندیاش به این بخش از روزهایی آغاز شد که کار ظریف ناخنکاران را با چند قلممو و رنگهای روشن میدید که طرحهایی چشمگیر خلق میکنند؛ هشت ماه پیش بالاخره قدم نخست را برای یادگیری ناخنکاری برداشت؛ قدمی که برای او یک شروع بزرگ محسوب میشد. «خیلی علاقه داشتم به هنر ناخن. هر روز و هرشب فکر میکردم که آیا روزی خواهد شد که برای خودم جایی داشته باشم و ناخن کاشت کنم؟ بلاخره یک روز تصمیم گرفتم و برای آموزش این هنر آماده شدم. رفتم در یک سالن آرایشی ثبتنام کردم».
رونا، راهی که پیشرو داشت، دشوارتر از چیزی بود که تصور میکرد. او در یک کارگاه بهخاطر تامین مصرفها زندگی کار میکرد و همزمان باید در صنفهای آموزشیاش حضور میداشت. او میگوید که روزهایی بود که بین کار و آموزش، حتی زمان نفسکشیدن هم برایش کم میآمد؛ اما بدون خستهگی و ناامیدی ادامه داد و دورهی یک ماههی آموزش تخصصی ناخنکاری را پشتسر گذاشت. «خیلی سختی کشیدم تا توانستم یاد بگیرم. روزهایی بود که دیگر توانی برای حرکت کردن نداشتم؛ اما باز هم تسلیم نشدم و برای ادامهی آموزش تلاش کردم. واقعاً سخت بود، آنهم بینهایت. باید هم حواسم به کار و هم به تایم آموزش میبود. مشکلات مهاجرت، کار و آموزش فشار زیادی روی سرم آورده بود».
بهگفتهی او، هزینهی این دوره را با پولی که از حقوقش پسانداز کرده بود، پرداخت کردهاست. «کار میکردم و باوجودی که حقوقم برای تامین مصارف زندگی کفایت نمیکرد، بازهم سهم آموزش خود را کنار میگذاشتم. باور داشتم که روزی نتیجهی خوبی از تلاشهایم میگیروم. خوب شکر که توانستم بلاخره پشتسر بگذرانم».
اکنون رونا، توانسته که سالن ناخنکاری خود را راهاندازی کند و هر روز با کار در این هنر، نهتنها مهارتهایش را به نمایش میگذارد؛ بلکه کسب درآمد میکند. او میگوید که با هر مشتری و هر طرحی که خلق میکند، حس میکند که گامهایش بهسمت استقلال و خودکفایی محکمتر شده و روزبهروز اعتمادبهنفسش در کار و زندگی بیشتر میشود. «هر روز که وارد سالن میشوم، حس میکنم تمام تلاشها و سختیهایی که کشیدهام، اکنون به ثمر نشستهاند».



