«روایت یک قلم»؛ چرا کسی فریاد زنان افغانستانی را نمیشنود؟
نویسنده: حسیبه جلال | ویراستار: حدیث حبیبیار
من از میان خاموشی مینویسم، از چشمانی که هر روز کمنور میشوند و از زنانی که میان دیوارهای بلند آهسته محو میگردند. شاید صداها را بتوانند که خاموش کنند یا ببرند؛ اما قلم را نه. قلم از جایی مینویسد که درد آغاز میشود؛ از جایی که فریاد در گلو میماند و تنها کلمهها اند که هنوز جان دارند. من از همان زخمها مینویسم، از میان زنانی که در خاموشی فریاد میزنند و در دل تاریکی واژه میرویانند.
در اینجا رویاها دیگر پرواز نمیکنند؛ بالهایشان بریده شدهاست. ولی ما هنوز قلم داریم، تنها سلاحی که به خون نیالوده است؛ اما میتواند لرزه به دیوارها بیاندازد. من از قدرت همین قلم استفاده میکنم تا صدای زنانی شوم که نامشان از تاریخ پاک میشود، پیشاز آنکه داستانشان نوشته شود. این تنها مسئلهی زنانه نیست، این بحران انسانیت است.
دخترانی که روزی در صف مکتب خنده میکردند، اکنون از پشت پنجرههای بسته به آسمان نگاه میکنند. جهان شاید این خاموشی را نکوهش کرده باشد؛ اما هیچکس نپرسید در دل این سکوت چه فریادی دفن است.
در این سالها، هویت زنان افغانستانی دزدیده شدهاست. همه آنان را «سیاهسر» مینامند تا چهرهاش دیده نشود؛ اما زن افغانستانی تنها زیر چادری پنهان نیست. او انسانی با نام، چهره و تاریخ است، زنی که روزی در روشنایی راه میرفت، اکنون در تاریکیها گم شدهاست. از او تصویری ساختهاند که با حقیقت فاصله دارد؛ تصویری بیصدا، بینام و بیهویت.
اما زنان در افغانستان هنوز بیدار هستند و نفس میکشند؛ در پس هر دیوار، در سکوت هر خانه و در اشک هر مادر و نگاه دختری که هنوز امید را فراموش نکردهاست.
روزی دختری کتابچهای داشت و مینوشت که میخواهد خبرنگار شود، صدای مردمش باشد؛ اما اکنون همان کتابچه خاک میخورد. دختر دیگری میخواست که پزشک شود و دردها را درمان کند؛ اما اکنون خودش دردی بینام است و هیچکس نمیپرسد که چه بر سر آن نسلی آمده که قرار بود آینده افغانستان را بسازند؟
وقتی زن از آموزش و کار کنار گذاشته میشود، جامعه نفسش را از دست میدهد. هر دختری که از مکتب باز میماند، بخشی از روشنایی خاموش میشود؛ اما درد تنها نداشتن فرصت نیست؛ بلکه در اینست که سکوتی در برابر بیعدالتی از نسلی به نسل دیگر منتقل شدهاست. در افغانستان پدری که نمیتواند شکم دخترش را سیر کند، او را به مردی ناآشنا میسپارد، مادرش چون آموخته که صدای زن باید پایین باشد، سکوت میکند و جامعه همواره تجاوز را ننگ زن میداند نه گناه مرد. همه اینها همان حلقههای زنجیریست که قرنها بر پای زنان مانده است.
سالهاست که تحریمها، وعدههای خالی و بیتفاوتی جهان، هیچکدام زخمهای این زنجیرها را مرهم نکردهاست. درها یکی پس از دیگری بسته شدهاند و تنها دروازهای که باز مانده، دروازهی ازدواج اجباری است.
من زنانی را دیدهام که با چشمانی اشکبار آرزوهایشان را دفن کردهاند؛ زنانی که هنوز لبخند میزنند تا فرزندانشان نترسند و امید را در گوشهای تاریک ذهنشان پنهان میکنند تا زنده بمانند.
ما خستهایم؛ اما زندهایم.
ما خاموشیم؛ اما قلم در دست داریم.
قلم ما شاهد است بر اشک، بر رنج و بر شجاعتی که هیچکس نمیبیند. من مینویسم، چون نوشتن تنها کاریست که از من برمیآید. مینویسم برای آن دختری که هنوز کتابچهاش را نگه داشته، برای زنی که در سکوت پیر شد، برای مادری که هنوز باور دارد روزی صدای دخترش دوباره شنیده خواهد شد.
قلم را نمیتوان خاموش کرد.
قلم، ادامهی نفس زن است.
و تا وقتی زنی در این سرزمین نفس میکشد،
هیچ قدرتی نمیتواند که سکوت را بر او تحمیل کند.



