کابوس مرگ در دل شب؛ دورهی بارداری زنان هراتی به دور از مرکزهای درمانی
حدیث حبیبیار
در روستاهای دورافتادهی هرات، زنان باردار میان محرومیت و ترس از مرگ گرفتارند. نبود مرکزهای درمانی فعال، کمبود قابلهها و دشواری دسترسی به خدمات بهداشتی، بارداری را به سفری پرخطر بدل کرده است. برای بسیاری از مادران، هر روز نزدیکتر شدن به زمان زایمان، به معنای قدمزدن بر لبهی تیغی است که ترس از مرگ خود و نوزادشان را همواره به همراه دارد.
حلیمه، زن ۳۸ ساله و مادر سه کودک در روستایی بهنام «قاسم»، زندگی میکند. او در ماه هشتم بارداری چهارمش به سر میبرد و در روستایی زندگی میکند که مرکز صحی آن چند ماه پیش بسته شد و اکنون هیچ قابلهای در اطرافش وجود ندارد. هر شب با این فکر به خواب میرود که اگر درد زایمان آغاز شود، چه کسی میتواند در کنارش باشد. «گاهی با خود میگویم اگر درد زایمانم شب شروع شود، هیچکس نمیتواند مرا به موقع به کلینیک برساند».
او میگوید که تجربهی گذشته هنوز روحش را میلرزاند. دو سال پیش زمانیکه فرزند سومش به دنیا آمد، بهدلیل نبود پزشک و قابله ناچار شد با موتر کهنهای از جادهی خاکی و ناهموار به شهر برود. نوزادش نیمهجان به دنیا آمد و هنوز با مشکلات تنفسی دستوپنجه نرم میکند. «آن شب حس کردم مرگ کنارم نشسته بود. نگاهی که به کوه و دشت داشتم هنوز برایم یادآور لحظهی مرگ هستند».
حلیمه که تنها چند هفته به زایمانش مانده، اکنون با ورم پاها و فشار کارهای خانه شرایط بسیار دشواری را تحمل میکند. کوچکترین حرکت نفسش را بند میآورد و هیچکس در اطراف نیست که وضعیت او را بررسی کند یا مشورهی صحی بدهد. شوهرش گفته است که اگر زمان زایمان برسد، مجبور خواهند شد چندین ساعت راه تا مرکز ولسوالی طی کنند؛ مسیری که خطرناک و تهدیدکنندهی جان اوست.
این زن باردار میگوید که در ماههای اخیر باید بیشتر تحت نظر پزشک میبود؛ اما اکنون حتی از سالم بودن فرزندش و زمان دقیق زایمانش مطمئن نیست. او افزوده است: «شاید آب بدنم کم باشد یا کمخون باشم و برای آماده شدن به زایمان نیاز به تزریق خون داشته باشم؛ اما هیچ یک از این اقدامها را انجام ندادهام و حتی نمیدانم فشارم در چه حد است».
او تنها یکبار در طول هشت ماه گذشته به مرکز شهر رفته و جنسیت فرزندش را معلوم کرده است. از ماه چهارم تاکنون هیچ آزمایشی برای بررسی وضعیت طفلاش انجام نداده و نگرانیاش روزبهروز بیشتر شده است. حلیمه میگوید: «یکبار شهر رفتم؛ پزشک گفت فرزندم دختر است و فعلاً سالم است. از آن زمان تاکنون هیچ خبری از وضعیت او ندارم»
در روستاای که حلیمه زندگی میکند، تنها یک قابله حضور دارد؛ اما حتی این قابله نیز امنیت کافی ندارد؛ به گفتهی حلیمه، بارها از سوی شوهرش تهدید شده که دیگر هیچ زنی را نپذیرد و از شغلش کنارهگیری کند. این وضعیت سبب شده دسترسی به مراقبتهای ابتدایی برای مادران باردار به شدت محدود شود و خطر مرگ در زمان زایمان افزایش یابد.
فقر نیز بار مشکلات حلیمه را بیشتر کرده است. خانوادهاش توان پرداخت هزینههای رفتوآمد مداوم به پزشک خصوصی را ندارند و کرایهی موتر، دوا و سفر به شهر برایشان بسیار گران است. همین فشار اقتصادی گاهی به مشاجره میان او و شوهرش منجر میشود. حلیمه میگوید: «گاهی فکر میکنم بدن من برای همه بار است، هم برای خانوادهام و هم برای جامعه».
با وجود همهی این چالشها، او هنوز برای آیندهی فرزندانش رویا دارد. آرزو میکند دخترش روزی داکتر شود تا دیگر هیچ مادری مانند او مجبور نشود در ترس بچه به دنیا بیاورد. «من شاید نتوانم زندگیام را تغییر بدهم؛ اما اگر دخترم راهی باز کند، همهی رنجهایم ارزش خواهد داشت».
میان مرگ و زندگی

اما این چالشها تنها سد راه زنانی که چندبار مادرشدهاند، نیست. در همان روستا، دختران جوانی هم هستند که تازه ازدواج کردند و نخستین دورهی بارداری را میگذرانند. یکی از آنها زینب است؛ دختری ۱۸ ساله که تازهعروس است که قرار است برای بار نخست مادر شود.
زینب در خانهی کوچک و گِلی زندگی میکند. او بارها شنیده که زنهای باردار در روستا، جان خود یا فرزندشان را از دست دادهاند. این روایتها سبب شده هر شب با کابوس مرگ از خواب بپرد. «گاهی فکر میکنم هیچوقت طفل خودم را زنده نمیبینم».
بهدلیل کمتجربهگی، بیشتر از همه چیز میترسد. زمانی دردهای خفیف شکمش شروع میشود، نمیداند این نشانهی طبیعی بارداری است یا علامتی از خطر. بهگفتهی او شوهرش که خودش جوان و بیتجربه است، تنها آرامشاش این است که بگوید: «خدا بزرگ است».
زینب هیچ پزشک زنی را ندیده و هرچه یاد گرفته از صحبتهای زنان روستا یا روایتهای ترسناک مادرشوهرش بوده است. این نیز سبب شده ذهنش پر از تصویرهای وحشتناک شود. او خودش را میان مرگ و زندگی میبیند. وی گفت: «مادرشوهرم میگوید اگر خونریزی کنم، هیچکس به دادم نمیرسد».
ترس زینب تنها از مرگ خودش نیست؛ بلکه بیشتر از دستدادن فرزندش است. او میافزاید که بارها به شکمش نگاه کرده و با نوزادی که هنوز به دنیا نیامده حرف زده است. «در دلم میگویم اگر روزی جانم را از دست بدهم، حداقل فرزندم زنده بماند. با شکمم حرف میزنم و میگویم که تو زنده بمان، حتی اگر من نباشم».
در روزهای اخیر، زینب مدام به این فکر میکند که اگر زمان زایمان نزدیک شود، چه راهی برای نجاتش دارد. خانوادهی او نیز فقیر است و توان کرایهی موتر برای رفتن به شهر را ندارند. این نگرانی مانند دیواری بلند در برابرش ایستاده است. «گاهی فکر میکنم زندانیام و هیچ دری برای نجاتم نیست».
با همهی این ترسها، زینب دلش میخواهد مانند دیگر مادران، روزی صدای گریهی نوزادش را بشنود. او میافزاید که به آینده نگاه میکند، گرچند تاریک است؛ اما در دلش هنوز شعلهی کوچکی از امید روشن مانده است. «تنها میخواهم یک بار بچهام را در آغوش بگیرم».
در همین حال، یکی از کارمندان صحی در هرات که سالها در یک موسسهی خدماتی کار کرده، از تغییر وضعیت مرکزهای درمانی در روستاها سخن میگوید. به گفتهی او، در گذشته موسسهها مرکزهای کوچک و ابتدایی صحی را اداره میکردند و زنان در روستاها تا حدی به قابلهها و داکتران زن دسترسی داشتند.
اما بهگفتهی او، طالبان این مرکزها را از مدیریت موسسهها بیرون کرده و اکنون آنها زیر نظر ریاست صحت عامه اداره میشوند. همین تغییر ساختار سبب شده تا بسیاری از کارکنان پیشین، بهویژه قابلهها و زنانی که در بخش آگاهیدهی و کمک به مادران باردار فعالیت میکردند، از دسترسی به محل کار محروم شوند.



