از دانش‌گاه به بیمارستان؛ زهرا «کلید آرزوهایم در دست هیولایی به‌نام طالبان افتاد»

حدیث حبیب‌یار

چشمانش هنوز به‌طور کامل بینایی خود را از دست نداده‌؛ اما رؤیایش در تاریکی ممنوعیت‌های آموزشی طالبان فرو رفته است. در اتاقی کوچک و پرنور در یکی از محله‌های شهر تهران، دختری با دستان لرزان و نگاهی کم‌سو نشسته است که به‌دلیل افسردگی و تشنج‌های پی‌درپی ناشی از محرومیت آموزشی، رگ‌های چشمش پاره شده است. او هر روز خاطرات نیمکت‌های دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه هرات را مرور می‌کند؛ جایی که آرزو داشت روزی پزشک شود و مرهمی بر دردهای زنان سرزمینش باشد.

زهرا غلامی، دانش‌جوی سمستر دوم دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه هرات بود. زندگی او با بسته شدن درهای دانش‌گاه به روی زنان، دست‌خوش تغییری تلخ شد. او نه تنها آموزش را از دست داد؛ بلکه با افسردگی شدید، تشنج‌های پی‌درپی و سوءتغذیه نیز روبه‌رو گردید.

خانم غلامی در یکی از شب‌های سیاه افسردگی، دچار حمله‌ی تشنج شد و صبح روز بعد، زمانی که چشمانش را باز کرد، متوجه شد که بینایی یک چشمش را از دست داده است. او می‌گوید: «چشم چپم هیچ چیزی را نمی‌دید. دنیا برایم تاریک شده بود».

پزشکان پس از دیدن چشمش گفتند که رگ‌های چشم زهرا پاره شده و باید فوری عمل شود. او با امید به بهبود، در یکی از بیمارستان‌های هرات بستری شد؛ اما هر روز که بیدار می‌شد، دنیا برایش تارتر به نظر می‌رسید. خانواده‌اش که با مشکل‌های اقتصادی هزینه‌ی درمان او را تهیه می‌کردند، ناچار شدند او را به کابل ببرند. در کوچه‌های شلوغ کابل، از یک پزشک به پزشک دیگر رفتند؛ اما چشم زهرا هم‌چنان همان تاریکی را می‌دید.

بانو غلامی زمانی که شنید باید برای درمان به پاکستان برود، بار دیگر در دلش جرقه‌ی امیدی روشن شد. ویزا گرفت و وسایلش را جمع کرد؛ اما چند روز پیش از سفر، خبر دادند که ویزه‌اش لغو شده بود. زهرا با دست‌های لرزان کاغذ ویزه‌ی باطل‌شده را نگاه می‌کرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود.

او ناامید از همه جا، راهی ایران شد. در یکی از بیمارستان‌های تهران تحت جراحی لیزری قرار گرفت. زهرا گفته است: «روی تخت سرد اتاق جراحی دراز کشیدم و زیر نور خیره‌کننده‌ی چراغ‌ها، دعا می‌کردم که دوباره بتوانم دنیا را روشن ببینم؛ اما چند روز بعد، زمانی که مقابل آیینه ایستادم، فهمیدم که دید چشمم هر روز کم‌تر می‌شود».

زهرا اکنون در اتاق کوچکی در تهران، روی تختی ساده، نشسته است. چشمانش هنوز نور را می‌شناسند. هم‌چنان در دلش هنوز امید دارد تا شاید روزی دوباره به رویایش که پزشک شدن است، برسد.

بانو غلامی در ایران تنها مانده است. خانواده‌اش به دلیل مشکلات اقتصادی نتوانستند همراهش بیایند. خودش با هزاران دشواری و کمک‌های اندک برخی آشنایان توانسته که راهی تهران شود. او این روزها، بیش‌تر زمان خود را در سکوت می‌گذراند و به آینده‌ای نامعلوم فکر می‌کند. زهرا می‌گوید: «شرایط اقتصادی‌ام خیلی خراب است. بعضی وقت‌ها حتی برای خرید دارو هم پول کم می‌آورم».

زمانی که از او درباره‌ی دانش‌گاه و آرزوهایش پرسیده می‌شود، صدایش می‌لرزد و بغضی گلو‌یش را می‌گیرد. این دانش‌آموز می‌گوید: «با بسته شدن دانش‌گاه، کلید آرزوهایم به دست هیولایی به نام رهبر طالبان افتاد. حس می‌کنم همه چیز را از من دزدیدند؛ نه فقط درس را؛ بلکه سلامتی و امیدم را نیز گرفتند».

زهرا اکنون سخت‌ترین چالشی که با آن روبه‌رو است، دوری از خانواده و تنهایی در شرایط دشوار است. او هنوز هم با مشکلات روانی و افسردگی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند؛ اما با وجود همه‌ی این دشواری‌ها امیدش را به آینده از دست نداده و به رویای متخصص شدن در کشورش فکر می‌کند. وی افزود: «هنوز هم حالت روحی‌ام خراب است و با افسردگی زندگی می‌کنم؛ اما رویای متخصص زن شدن را رها نکرده‌ام».

او باور دارد که اگر طالبان درهای دانش‌گاه‌ها را نمی‌بستند، سرنوشتش به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. زهرا می‌گوید در آن صورت می‌توانست به آموزش ادامه دهد، به آرزوهایش برسد و از نابینایی و مشکلات روحی نجات پیدا کند. زهرا گفت: «اگر طالبان، آموزش را ممنوع نمی‌کرد، زندگی‌ام اکنون بهتر می‌بود و تنها دغدغه‌ام درس خواندن بود».

به گفته‌ی زهرا، طالبان آگاهانه آموزش زنان را هدف گرفتند، چون می‌دانستند که زنان آموزش دیده می‌توانند که در همه‌ی عرصه‌ها نقش‌آفرین باشند و قدرت را در دست بگیرند. او معتقد است که به همین دلیل طالبان با بستن درهای دانش‌گاه، نه تنها آموزش که اندیشه و امید را هم در زنان خاموش کردند. «طالبان به‌طور سیستماتیک همه‌ی ما را از جامعه حذف کرد، چون از زنان آموزش دیده ترس دارد».

زهرا هم‌چنین از وحشتی که در دوران بودوباشش در هرات از سوی طالبان تجربه کرده سخن می‌گوید. او افزوده که بارها به خاطر حجابش تهدید شده و همواره در خیابان‌ها احساس ناامنی کرده است. «هربار که از خانه بیرون می‌رفتم، از طالبان وحشت داشتم و به خاطر حجابم مورد تهدید قرار می‌گرفتم».

با وجود تمام این تلخی‌ها، پیام زهرا به دختران کشورش پر از امید است. او از آنان می‌خواهد که تسلیم نشوند، هم‌چنان رویاهای شان را زنده نگه‌دارند و برای آینده‌ای بهتر تلاش کنند. «هنوز جسمی برای پرواز هست، از آینده و رویاهای خود دست نکشید».

در همین حال یکی از پزشکان متخصص چشم در هرات که به دلیل مشکلات امنیتی نمی‌خواهد نامش فاش شود، می‌گوید که بسته شدن دانش‌گاه‌ها و محدودیت‌های طالبان، تنها به محرومیت آموزشی دختران منجر نشد؛ بلکه به مشکلات جدی روانی و جسمی آنان نیز انجامیده است. او می‌افزاید: «بسیاری از دخترانی که امید به آینده‌شان را از دست داده‌اند، با بیماری‌های روان‌تنی، افسردگی و مشکلات شدید جسمی به مراکز درمانی مراجعه می‌کنند».

این پزشک تأکید می‌کند که در مواردی مانند زهرا، استرس‌های مداوم، ترس و فشارهای روانی می‌توانند روند درمان بیماری‌های جسمی را به شدت مختل کنند یا حتی سبب تشدید آسیب شوند. او می‌افزاید: «جوانان، به‌ویژه دختران، برای حفظ سلامت جسم و روان خود نیازمند آموزش، امید و حمایت اجتماعی هستند. بدون این عوامل، نه تنها آینده‌شان؛ بلکه سلامتی‌شان نیز در معرض خطر قرار می‌گیرد».

این پزشک از طالبان می‌خواهد که هرچه زودتر به ممنوعیت آموزش دختران بالاتر از صنف ششم پایان دهند و اجازه دهند زنان و دختران افغانستانی، همانند زنان سایر کشورها، فرصت شکوفایی علمی و دست‌یابی به سلامت جسمی و روانی را پیدا کنند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا