مفهوم بانکی و مرگ خلاقیت؛ نقدی به سیستم آموزش و پرورش افغانستان

بیسوادی مسئلهی بزرگی است که کشورهای روبه توسعه بستر اصلی رشد آن اند. چالشِ بیسوادی یا کمسوادی اجتماعی میتواند نابرابری را در جامعه افزایش دهد. زیرا بیسوادی و کمسوادی نهالِ درک و ارادهی تصمیمگیری را در ذهن جامعه میخشکاند. مگر غیر از این است که عدم درک اهمیت پدیدهها و عدم ارادهی رسیدن به عدالت اجتماعی، بیسودای را تعریف، تسهیل و تضمین میکند؟ پس در نبودِ سواد، حسِ برابری و عدالتِ اجتماعی و همچنان قدرت تصمیمگیری در میانِ مردم رنگ باخته و مفلوج میگردد و این بحران است.
بنا لازم است در این مورد تفکر کرده و چون و چرایی را به راه انداخت، تا شاید گرهی از گرههای این معضل را شناخته و راه عبوری بر آن بیابیم. برای رسیدن به این امر نیاز به جنبشی برای تغییر و حل این مشکل است.
قبل از اینکه در ارتباط به این جنبش بگویم، باید مفهومی که از واژهی سواد در بالا بیان کردم را توضیح بدهم. منظور از سواد در اینجا تنها تاکید بر مهارت نوشتن و خواندن نیست، یا بهتر است بگویم که باید از محتوای ریشهشناختی آن پیشتر برویم.
سواد از این دیدگاه، خوانشِ واژه و جهان است که در جستجوی معنا در جهان است، تا جایی که کنش را به وجود میآورد و منتج به توانایی خوانش مردم از جهان میشود. پس عدم توانایی رمزگشایی از واقعیتِ اجتماعی و اقتصادی و تحلیل مسایل جامعه، عدم تغییر آوردن در جامعه – با وجودِ داشتن توانایی خواندن و نوشتن- بیسوادی است که عاملی برای رشدِ بیکاری و رشدِ نژادپرستی شده است.
قدرتِ نقادانه و خلاقیت در نظامهای آموزشی که در آن فقط مُشتی اطلاعات به خوردِ دانشآموز داده میشود، چنان خلاقیت دانشآموز رو به تضعیف میرود، که تبدیل به فردی سرسپرده میشود. دانش آموزان یا جوانان سرسپردگی در برابرِ هر موضوع و مشکلی که مطرح میشود را آموختهاند و چنین باوری پیدا کردند که “شرایط همین است و همین خواهد بود!”
این سرسپردگی در ابعادِ شخصیتی فرد آهستهآهسته نفوذ میکند و در مقابل، خلاقیت فردی رنگ میبازد. دانشآموز به جهان و به تمامِ پدیدهها به عنوانِ واقعیتِ ایستا مینگرد که توانایی ایجادِ تغییر را در آنها ندارد و همینجاست که فرهنگِ سکوت نیز جان میگیرد و باعث رشدِ روحیهی سرسپردگی در برابر روحیهی انتقادی و خلاق میشود.
این روشِ آموزش بهنامِ “مفهوم بانکی” یاد میشود. زیرا؛ نحوهی عملکردِ این نوع آموزش شباهت با بانک دارد. فرد سرمایهی خود را به بانک انتقال میدهد و بعد از مدتی دوباره آن را برداشت میکند. در این روش آموزگار اطلاعات را به دانشآموز انتقال میدهد و پس از زمانی دوباره همانها را میخواهد.
سیستم آموزشی در افغانستان مصداق نظریهی «مفهوم بانکی» فریره است که نتوانسته افرادی را با روحیهی خلاق و انتقادی که درک و شناخت عمیق از اوضاع اجتماعی داشته و با تحلیل خود در آن تغییر بهوجود آورند، بسازد و جوانان فقط سوادی را فرا گرفتهاند که محدود به مهارت خواندن و نوشتن است. بهطور نمونه، طرحِ وزارتِ معارف برای صنفهای اول تا سومِ مکتب نه تنها پیشرفتی به سیستمِ آموزشی نوین و پویا نیست، بلکه عقبگردی به دورانِ گذشته است. از این مسئله اینگونه برداشت میشود که ما نهتنها در راهِ پیشرفت نیستیم حتی فکر و ایدهی پویا برای تغییرِ مثبت در ذهن نداریم ، بلکه از سیستم پویا فرسنگها دوریم.
دانشآموزانیکه از مجرای چنین سیستمی واردِ جامعه میشوند، به تمامِ پدیدههای اجتماعی به دیدهی غیرِ قابلِ تغییر مینگرند. همهی شرایط موجود را طبیعی و ابدی و ازلی میدانند و در برابر همهی نابسامانیهای اجتماعی سکوت میکنند. مشارکتِشان در امورِ اجتماعی فرهنگی و سیاسی…، جامعه کاهش مییابد، زیرا خود را عامل تغییر نمیدانند و سوادِشان را محدود به خواندن و نوشتن کردهاند و این محصولِ همان از بین رفتنِ روحیهی خلاق در وجودِشان است که جایش را به تسلیم داده است. از قدرتِ سواد که همانا ایجاد تغییر با استفاده از شناختِ عمیق و تحلیل مسایل اجتماعی جامعه است؛ بیبهرهاند.
سواد باید بتواند نقشی از تاریخ به تاریخ ما، فهمی در فهمِ ما و کارکردی در کارکردِ ما را بازگو کند. بنابر این؛ ما نیاز به سیستم آموزشی داریم که تا سوادآموزان به اثرِ آن جوامع خود را تحلیل کنند و هدفِ این سیستم، آموزش برقرارکردن برابری و عدالتِ اجتماعی باشد. تعلیم و تربیت باید رویکردی تغییر یابنده بسازد. برای رسیدن به این منظور نخستین گام، شناسایی سازوکار و اهدافِ آموزشِ سنتی است. روشِ آموزش باید از شکل سنتی آن بیرون آمده و پویا شود. گامِ دوم، تحلیل این الزام که این روش پویا از سوی آموزگاران عملی شود. روشهای آموزشی جدید باید دانشآموزان را بهسویِ روحیهی انتقادی سوق دهد.
اما بدبختانه در کشور ما به سببِ چنین سیستمی، روحیهی تسلیم بیشتر از خلاقیت در بین جوانان حکمفرماست. در گروه “حرکت برای تغییر” جوانان به این نقش به عنوانِ عاملِ تغییر خود و جامعه پَیبردهاند. و به دنبال یکنوع همبستگی وانسجامِفکری هستند.
نویسنده: شبنم قادری، دانشجو و عضوِ گروهِ حرکت برای تغییر



