پروژههای حقوق زن و زنان فراموششده

روند پیشرفت جامعه به سوی انکشاف و ترقی که ماحصل آن دستیابی به جامعه کمال یافته در عرصههای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است نیازمند از میان برداشتن شکافهای جنسیتی یا به عبارتی ایجاد برابری جنسیتی است. بر همین اساس در اوایل دهه هفتاد قرن بیستم که توسعه امر مهمی در پالیسی دولتها شد و حضور زنان به عنوان فاعلان شناسا در پیشرفت جامعه مهم پنداشته شد و نهادهای بینالمللی را بر آن واداشت تا پتانسیلهای زنان را در محراق توجه قرار دهند. در این وضعیت زنان نه هدف و نه وسیله بلکه اهرم تاثیرگذار در پیشرفت جامعه شناخته شدند. با نگاه محققانه به پسمنظر روند پیشرفت کشورهای توسعهیافته مبرهن میگردد که در فرایند گذار از توسعهنیافتهگی به پیشرفت و تعالی، زنان از سهمداران اصلی این مرحله بودهاند. کشوری در نقشه جهان پیدا نخواهد شد که پایههای توسعهیافتهگی آن تنها با نیروی کار مردان استحکام یافته و نیم نیروی انسانی دیگر که همانا زنان اند به دست فراموشی سپرده شده باشند. بنا بر این مکث روی مسائل زنان، نه بحث زنانهگی صرف و صحبت از نگرانیهای آنان از ستم سنتهای حاکم است، بلکه پرداختن به موضوعی است که به مثابه یکی از لایههای عظیم پیشرفت جامعه محسوب میشود.
با توجه به توانایی زنان به عنوان نیروی محرک توسعه و پیشرفت کشورها، این کتله عظیم مسیر دستیابی به حقوق اولی که جزء لاینفک هستی انسان است را با رنج و مشقت طی نموده و در ایستگاههای معین تاریخی به دوگانهگیهای ناشی از حس برتربینی مردان یا با آپارتاید جنسیتی مواجه شدهاند. در پیآمد ظلم نظم مردسالار و عدم دستیابی به حقوق و ارزشهای اولی انسانی جنبشهای فمینیستی یا زنباورانه در شکل سیاسی و اجتماعی و بعدها در قالب دیسیپلین علمی در مجامع علمی پا به گفتمان نهادند. نطفههای اولی جنبش فمینیسم در قالب سه موج؛ دستیابی به حقوق اولی مانند حق انتخاب و رأی، اشتراک در امور سیاسی و اقتصادی(موج رادیکال)، برگشت به شکل اول یا قرائت نرم از حقوق زنان یا پسافمینیسم، در غرب به بالندهگی و شکوفایی رسید. بعدها جرقههای بیداری برخاسته از گروه غربی زنباوران به کشورهای غیر غربی از جمله آسیا نیز رسید و زنگی بود برای خود آگاهی زنان دیگر جهان. در این میان افغانستان نیز از امواج این جنبش بیبهره نماند. در دورههای مختلف زنان آگاه با حمایت مردانی باورمند به حقوق زن، داعیه جایگاه زنان را در سیاست و اجتماع سر دادند که این خودآگاهی و رهایی فرد از انقیاد دستوپاگیر نظم بالا به پایین گاه به شکست و یا هم کامیابی اندک منتج شده است.
در این مسیر پرپیچوتاب عدالتخواهی زنان به ویژه در موج دوم که موج رادیکال فمینیستی است؛ بعید نیست که گاه کجراهها زمینه استفاده صوری از نام عدالتخواهی برای زنان را برای کجروهای به ظاهر باورمند به حقوق زن و اما در باطن منفعتجو فراهم کرده است. مثالهایی از این جنس بیشمار است. در این نوشتار حضور فعالان حقوق زن در هفده سال اخیر در افغانستان را به عنوان مثال میآورم. به نظر میرسد که بدبختی زنان افغان ناشی از کارکرد دو گروه است: اول، ساختارهای سیاسی، اجتماعی و خانوادهگی با قرائتهای مردانه که در طول تاریخ وجود داشته است. دوم، ظلم عدهای از زنان با سواد و به ظاهر مدافع حقوق زنان به حق زنان دیگر. در این شکی نیست که در یک چشمانداز کلان نه تنها در افغانستان بلکه در جهان قرائت حاکم مردانه و نظمهای سنتی منشا گرفته از نظمهای پدرسالار که در بستر زمان تجلی پیدا کرده است، عامل و محرک مهمی در عقبزدن زنان و راندن آنها از حوزه عمومی به خصوصی بوده است. در باره مسأله دوم باید گفت که بخشی از زنان که علم بردار حقوق زن هستند نیز در فرایند به حاشیه کشیده شدن و دست نیافتن آنها به رهایی واقعی، نقش داشتهاند. شاخص دوم را با مطالعه موردی افغانستان در هفده سال گذشته، به بحث میگیرم.
سقوط طالبان مقدمهای برای زندهگی بهتر دوباره مردم افغانستان به ویژه زنان بود. در نظام نوپای افغانستان با توجه به نقش جامعه جهانی جایگاه زنان افغان بازتعریف شد. از شاخصهای این تعریف جدید ایجاد وزارت زنان، بازگشایی مکاتب و پوهنتونها به روی دختران، ایجاد زمینهی کار و از همه مهمتر شکلگیری جامعه مدنی که نمادی از دموکراسی مدرن است، میباشد. در بازار گرم بحثهای حقوق بشری و زنان، تشکلات زنانه در زیر مجموعه جامعهی مدنی به هدف بلند کردن آواز زنان، رسیدهگی به مشکلات آنان و تغییر وضعیت اقتصادی اجتماعی آنان آهسته آهسته نضج گرفت. این نهادها که معمولاً در راس آنها خانمهایی که از خارج آمدهاند و یا هم ارتباطات وسیع با خارجیها دارند، قرار گرفتند، با استقبال گرم جامعه جهانی و خارجیها روبرو شدند. از ماهیت وجودی این نهادها انتظار میرفت که تمامی فعالیتهای آنان در راستای بهبود وضعیت زنان و رسیدهگی به مشکلات اساسی آنان باشد، اما تجربه حضور هفده ساله نهادهای گوناگون تحت نامهای مختلف نمایانگر این است که کارکرد این نهادها برخلاف فلسفه وجودی آنها است.
غالباً زنانی که در این نهادها فعالیت دارند در واقع از دو گروه تشکیل شدهاند: ۱. زنان تصمیمگیر و دارای کانالهای وسیع ارتباط در حکومت و نهادهای خارجی ۲ . زنانی که در بدنه هستند. گروه نخست جمعی از خواهرخواندههایی هستند که در ردههای اول و دوم مدیریتی این نهادها قرار دارند و نفوذ به حلقه آنها به آسانی امکانپذیر نیست. این گروه با ابزار قرار دادن حقوق زنان و جایگاه آنان در سیاست و سمتهای دولتی هر یک صاحب تجارتهای بزرگ و کوچک شده و یا هم به مناصب بالای دولتی رسیدهاند.
در کشوری که زنان آن به جرم زن بودن، گوش و بینیشان بریده میشوند، خوراک زبانههای آتش میشوند، با انواع و اقسام خشونتها دستوپنجه نرم میکنند و هر روز شلاق مظلومیت و معصومیت زن بودن را میخورند، در همان شهرها عدهای از زنان هممانند ملانماهایی که دین را برای منافع شخصی خود دکان ساختهاند، دفاع از حقوق زن را برای خود دکان و ابزار پروژه گرفتن، میله، شبنشینی و بزمهای خواهرخواندهگی ساختهاند. ظلمی را که عدهای از پروژهگیرها در حق زنان افغان کردهاند، بدترین نظامهای زنستیز نکردهاند. آفت اینجا است که زنان توانمند و دارای درد مشترک با زنان افغان نیز همت نمیکنند تا صدا بلند کرده و زنان را از چنگ برخی تجارتپیشهگان زن رهایی بخشند.
منبع: هشت صبح



