«طالبان راههای رسیدن به آرزوهایم را بستند»؛ روایت عارفه از آموزگاری تا گلدوزی
گزارشگر: اسرا امین | ویراستار: یاسمن رها
صدای منظم ماشین گلدوزی، سکوت اتاق را میشکند. سوزن بالا و پایین میرود و نخ، آرام از میان پارچهی سفید میگذرد تا نقش تازهای بسازد. عارفه، خم شده و با دقت حرکت پارچه را زیر سوزن دنبال میکند؛ انگشتانش آرام روی پارچه جابهجا میشوند تا نقش از خط بیرون نشود. دستانی که چند سال پیش در پی خواندن و نوشتن بودند؛ اکنون میان نخ و پارچه، روزهای دختری را پیش میبرند که مسیر رسیدن به آرزوهایش ناگهان بسته شده است.
نخهای رنگارنگ کنار دست عارفه، روی میز پراکندهاند؛ هرکدام برای نقشی که قرار است روی پارچه بنشیند، انتخاب میشود. این کارآفرین از سمنگان است و زمانی بیشتر ساعتهای روزش را با درسخواندن در صنف نهم مکتب، آموزگاری در مرکزهای آموزشی زبان انگلیسی و فعالیت در نهاد هلال احمر میگذراند.
دستهایش برای لحظهای از حرکت بازمیایستند؛ انگار مرور آن روزها او را از اتاق کوچک و ماشین گلدوزی دور میکند. او با نفس عمیقی از روزهایی یاد میکند که هر ساعتش برنامهای داشت؛ روزهایی که صبحهایش با پاککاری خانه و مرور درسهای روز گذشته آغاز میشد. عارفه، میگوید: «در مکتب اولنمره بودم. صبحها با شور و شوق و انگیزهای که برای آینده داشتم، از خواب بیدار میشدم. هیچ روزی نبود که بیبرنامه باشم و از زمانم قسمی که میخواستم، استفاده میکردم؛ اما اکنون در خانهنشینی مطلق، به هنری مشغول هستم که هیچوقت آرزویش را نداشتم.»
چشمهایش میان نخها و طرحهای روی پارچه میچرخد؛ اما آیندهای که زمانی با جزییات در ذهنش میساخت، جایی دورتر از این اتاق باقی مانده است. به گفتهی او، آیندهاش نیز مانند روزهایش از پیش برنامهریزی شده بود. میخواست مکتب را تمام کند، در آزمون کانکور شرکت کند و رشتهی حقوق بخواند؛ رشتهای که آن را با علاقهاش به اداره و دیپلوماسی مرتبط میدانست. حتا رویای رسیدن به جایگاه سفیر کشورش را نیز در سر داشت. «آرزوی من این بود که در آینده رشتهی حقوق بخوانم. در بخش اداره و دیپلوماسی علاقه داشتم و همیشه آرزو میکردم روزی سفیر کشورم باشم. قرار بود مکتب ره تمام کنم و وارد رشتهای شوم که دوستش دارم. احساس میکردم خیلی به آرزوهایم نزدیک شدم.»
او در حالی که به چرخ گلدوزی نگاه میکند، میافزاید که آن آیندهای که برایش برنامه ریخته بود، پیش از آنکه فرصت تحقق پیدا کند، متوقف شد. با بستهشدن مکتبها به روی دختران و پس از آن محدودشدن فعالیت مرکزهای آموزشی از سوی طالبان، رفتوآمد او به محیطهای آموزشی و اجتماعی نیز پایان یافت.
نور از پنجرهی اتاق روی پارچه افتاده و بخشی از طرح نیمهکاره را روشن میکند؛ همان اتاقی که زمانی تنها بخشی از خانه بود، اکنون بیشتر روزهای عارفه را در خود جای داده است. دختری که به بیرونرفتن برای درس و کار عادت داشت، بهدلیل محدودیتهای طالبان خانهنشین شده و روزهای زیادی را حتا بدون دیدن نور خورشید در خانه سپری میکند. او میگوید: «یکبارگی خانهنشین و منزوی شدم. برایم خیلی سخت است؛ چون اصلاً به این قسم زندگی عادت ندارم.»
عارفه، نخ تازهای را از میان انگشتانش عبور میدهد و برای گل بعدی رنگ دیگری انتخاب میکند. او میگوید که تنها مکتبش را از دست نداده است؛ با بستهشدن راه آموزش، برنامهای را نیز از دست داده که برای آیندهاش ساخته بود. به گفتهی او، آغاز صنف دهم، یازدهم و دوازدهم، آمادگی برای کانکور و رشتهای که قرار بود در دانشگاه بخواند، همه در ذهنش باقی ماندهاند؛ اما دیگر راه مشخصی برای رسیدن به آنها نمیبیند. «قرار بود صنف دهم و وارد دورهی لیسه شوم، بعد برای کانکور آماده شوم و دنبال رشتهای بروم که همیشه آرزویش ره داشتم. فکر میکردم فقط یک قدم به آیندهای که تصورش داشتم فاصله دارم، اما به یکباره همه راههای رسیدن به آرزوهایم را طالبان بسته کرد.»
صدای رفتوآمد اعضای خانواده از بیرون اتاق شنیده میشود؛ اما عارفه، همچنان پشت ماشین نشسته است. اکنون پس از این محدودیتها، بیشتر از هر چیز به مادرش فکر میکند؛ زنی که بخش زیادی از مسوولیتهای خانه را به دوش گرفته تا دخترش فرصت درسخواندن داشته باشد. او میافزاید که مادرش همیشه امیدوار بود او با درسخواندن بتواند آیندهای مستقل برای خودش بسازد. «مادرم تمام مسوولیتهای خانه را به تنهایی پیش میبرد، فقط به ای امید که من بتوانم درس بخوانم، آیندهای برای خودم بسازم و روزی روی پای خودم ایستاد شوم. مه همیشه تلاش میکردم با درسخواندن جواب زحماتش را بدهم؛ اما وقتی مکتب بسته شد، برایم خیلی مشکل است که ببینم امیدها و زحمتهای مادرم هم بیفایده شدند.»
صدای چرخ ماشین دوباره بلند میشود و نخ، آرام روی پارچه مینشیند؛ حرکتی که برای عارفه، اکنون جای بخشی از روزهای گذشته را گرفته است. در کنار درسهای مکتب، آموزش زبان انگلیسی نیز زمانی بخشی از زندگی روزانهی او بود. او میگوید آن کار تنها برای درآمد نبود؛ از اینکه دانستههایش را با دیگران شریک میکرد و همزمان خودش نیز بیشتر یاد میگرفت، احساس مفیدبودن داشت.
روزهایی که یکی پس از دیگری در خانه میگذشتند، عارفه تلاش میکرد راهی برای مصروفماندن پیدا کند. انتظار برای بازشدن مکتبها طولانی شده بود و فکرکردن مداوم به فرصتهایی که از دست رفته بودند، برایش آسان نبود. در همین روزها، نخ و پارچه آرامآرام جای تازهای در زندگی او پیدا کردند.
دستش را روی پارچه میکشد و از نخستین روزهایی میگوید که پشت ماشین گلدوزی نشست. به گفتهی او در آغاز، هدفش ساختن نقشهای زیبا نبود؛ میخواست ذهنش را از فکر فرصتهای ازدسترفته دور کند و ساعتهای طولانی روز را به کاری مشخص بگذراند. او میگوید: «در نخست هدفم فقط این بود که خودم ره مصروف بسازم. نمیخواستم تمام روز بشینم و به چیزهایی فکر کنم که دیگر نمیتوانم انجام بدهم. کمکم به گلدوزی علاقهمند شدم و حالی وقتی پشت ماشین مینشینم، ذهنم آرامتر میشود.»
سوزن بار دیگر پایین میرود و نخ، خطی تازه روی پارچه میکشد. هر نقشی که شکل میگیرد، برای عارفه بخشی از یک روز است؛ روزی که دستکم با یک کار مشخص سپری شده است. نخ از میان انگشتانش میگذرد و خطوط پراکنده آرامآرام به نقشی کامل تبدیل میشوند. «شاید برای دیگران گلدوزی فقط کار با نخ و پارچه باشد، اما برای من چیزی است که کمک کرده دوباره برای روزهایم برنامه داشته باشم. وقتی یک نقش را شروع میکنم و میبینم کمکم کامل میشه، حس خوبی پیدا میکنم؛ چون احساس میکنم هنوز میتوانم چیزی بسازم و کاری انجام بدهم.»
دروازهی اتاق باز میشود و زنی با گیلاسهای چای وارد اتاق میشود. انیسه، مادر عارفه، کمی دورتر از ماشین گلدوزی مینشیند و از روزهایی میگوید که دخترش برای رسیدن به درس و آیندهاش تلاش میکرد. او میگوید که با نگاه به عارفه، خاطرات مکتب و فعالیتهایی را به یاد میآورد که زمانی بخش بزرگی از زندگی دخترش را تشکیل میداد. انیسه میگوید: «راستش دخترم خیلی بااستعداد بود و بسیار کوشش هم میکرد. شب و روز مصروف درسهایش بود، مکتب میرفت، کورس میرفت و سرهمیاشت هم کار میکرد. خودش درس میخواند و درس میداد. خیلی کمحرف بود و همه وقتش در درس خواندن میگذشت.»
در حالیکه دستهای انیسه، با پُرکردن گیلاسهای چای مصروف اند، میافزاید که امید داشته که دخترش با ادامهی تحصیل بتواند روزی روی پای خودش بایستد.
«میگفتم باش که درس بخوانه، یک روز خودش سر پای خود ایستاد شوه و محتاج کسی نباشه. وقتی مکتب و کورسها بسته شد، خیلی برایش سخت شد. دخترم که همیشه مصروف بود، یکباره خانهنشین شد. میدیدم که خیلی بیحوصله شده و دلش گرفته.»
در همین حال رویدا عزیزی، فعال اجتماعی میگوید که محدودشدن فرصتهای آموزشی، کاری و اجتماعی میتواند بخشهای مختلف زندگی دختران را تحت تاثیر قرار دهد؛ زیرا مکتب، دانشگاه و محیط کار تنها محل آموزش یا کسب درآمد نیستند، بلکه بخشی از زندگی اجتماعی و مسیر رشد فردی آنان نیز به شمار میروند.
عزیزی، در توضیح این تغییر، از محیطهایی میگوید که دختران در آنها تنها درس نمیخوانند یا کار نمیکنند. به گفتهی او، دختران در این فضاها با افراد مختلف ارتباط برقرار میکنند، تجربه به دست میآورند، مهارتهای اجتماعی خود را رشد میدهند و برای آیندهی خود هدف تعیین میکنند. دورشدن ناگهانی از این محیطها میتواند برای دخترانی که سالها به داشتن برنامهی روزانه و ارتباط با دیگران عادت داشتهاند، دشوار باشد. او میگوید: «این شرایط میتواند باعث شود بسیاری از دختران بیشتر وقت خود را در خانه سپری کنند و به مرور احساس انزوا، بیحوصلگی و از دستدادن انگیزه کنند؛ بهخصوص دخترانی که پیش از این برنامهی روزانه مشخص، درس، کار، دوستان و اهدافی برای آینده داشتند.»
عزیزی، رویآوردن دختران به هنر، کارهای دستی و یادگیری مهارتهای مختلف را راهی برای مصروفماندن و یادگیری میداند؛ اما میگوید که این فعالیتها نمیتوانند جای فرصتهای منظم آموزشی، کاری و اجتماعی را بهطور کامل بگیرند.
عارفه، نگاهش برای لحظهای از پارچه جدا میشود و به نقطهای دورتر از اتاق میماند. او میگوید که هنوز از آرزوی تحصیل در رشتهی حقوق و فعالیت در بخش اداره و دیپلوماسی دست نکشیده است. گلدوزی برای او پایان راه نیست؛ راهی است برای اینکه در روزهایی که بسیاری از مسیرهای زندگیاش بسته شده، خودش را سر پا نگهدارد. «گلدوزی برای من پایان آرزوهایم نیست؛ فقط چیزی است که کمک کرده در ای مدت خودم را نبازم و امیدم ره از دست ندهم. اگر دوباره فرصت ادامه تحصیل و فعالیت بریم فراهم شود، دوباره درس خواندن ره شروع میکنم.»
صدای ماشین برای لحظهای خاموش میشود. عارفه، دستش را از روی پارچه برمیدارد و به نقشی نگاه میکند که تازه کامل شده است. چند تار نخ میان انگشتانش مانده و بخشی از پارچه پر از گلهای کوچک و بزرگ شده است.



