یک چشم و صد رنج؛ روایت زن هراتی که در حمله‌‌ی طالبان کم‌بینا شد

حدیث حبیب‌یار

در کوچه‌های خاکی شهر هرات، زنی زندگی می‌کند که روزگارش با صدای گلوله و انفجار گره خورده است. چهار سال پیش، زمانی که طالبان و نیروهای اسماعیل‌خان، فرمانده‌ی جهادی غرب افغانستان، دروازه‌های شهر را به میدان نبرد بدل کرده بودند، او ناگهان قربانی جنگ شد. در نزدیکی یکی از دروازه‌های شهر، پوچک، گلوله‌ای سرگردان زندگی‌اش را دگرگون کرد و با اصابت به صورتش، بینایی چشم چپش را برای همیشه خاموش ساخت.

زرغونه، زنی حدوداً ۴۰ساله و مادر هشت فرزند است که اکنون در خانه‌ای گلی در حاشیه‌ی هرات زندگی می‌کند. او روزگاری امید داشت با کار و تلاش، آینده‌ای آرام برای کودکانش فراهم کند؛ اما زخمی که جنگ بر صورتش گذاشت و فقر بر زندگی‌اش سایه انداخت، همه‌ی رؤیاهایش را در هم شکست.

پس از زخمی‌شدن، او روزهای طولانی را در بیمارستان‌های هرات سپری کرد. پزشکان در عملی دشوار، پوچک و ذرات نابودشده‌ی چشمش را از کاسه‌ی سر بیرون آوردند. همان روز بود که زرغونه فهمید برای همیشه با نیمه‌ای از بینایی خود خداحافظی کرده است. «وقتی از اتاق عمل بیرون آمدم، فقط تاریکی بود».

اما این پایان ماجرا نبود. سردردهای پی‌درپی، عفونت‌ها و بیماری‌های جانبی، او را ناگزیر کرد به دنبال درمان در بیرون از مرزها برود. با فروش اندک دارایی خانواده، راهی پاکستان شد. او می‌دانست که بینایی‌اش دیگر برنمی‌گردد؛ اما درد و سردردهای مداوم، هر شب و روزش را به کابوسی تازه بدل کرده بود. «چشمم را همان روز از دست دادم؛ اما دردش هنوز رهایم نکرده‌است».

خانواده‌اش برای آرام کردن رنج‌های او هرچه داشتند فروختند تا شاید دوا و درمانی پیدا کند. ماه‌ها در کویته و کراچی میان مرکزهای درمانی و پزشکان سرگردان بود؛ اما درمانی جز مسکن و نسخه‌های تکراری به دست نیاورد. وی گفت: «طلا‌ها، خانه، زمین و دیگر چیزهایی که در مشت داشتیم، همه رفت. با آمدن طالبان، رنج و فقر به زندگی‌ام سایه انداخت».

پس از آن، مسیر زندگی‌اش به ایران کشیده شد؛ اما سفر درمان در ایران نیز پرهزینه و بی‌نتیجه بود. در مشهد و تهران به دنبال راهی برای پایان دادن به سردردهایش رفت؛ اما آن‌جا هم پاسخ روشنی نگرفت. دو سال در ایران گذشت؛ سال‌هایی که به‌جای آرامش در خانه، بیش‌تر در مطب‌ها و مرکز‌های درمانی سپری شد. «به‌خاطر درد سر، دنبال دوا می‌دویدم، نه برای چشم از دست‌رفته‌ام».

زندگی در ایران آسان نبود. او به‌عنوان کارگر خانه روزگار می‌گذراند، تا هم هزینه‌ی دوا را فراهم کند و هم شکم کودکانش را سیر. کودکانش اما بیش‌تر وقت‌ها در کوچه‌های تنگ مهاجرنشین بازی می‌کردند، چون مکتب برایشان رویایی دست‌نیافتنی بود.

سرانجام، دو ماه پیش مأموران ایرانی او و خانواده‌اش را مجبور کردند خاک آن کشور را ترک کنند. او می‌گوید مأموران ایرانی هنگام اخراج، با خنده و تحقیر به او گفته‌اند: «برو همان‌جایی که طالبان زخمی‌ات کردند، بگذار همان‌ها برایت کمک کنند». علاوه بر این، در میان خویش و قوم خود نیز بارها تمسخر شده و لقب «زرغونه‌ی یک‌چشم» به او داده‌اند. این تحقیرها چنان فشار روانی ایجاد کرده که شب‌ها تا صبح با سردرد و بی‌خوابی دست و پنجه نرم می‌کند. «زخم زبان مردم از گلوله هم بدتر است».

زرغونه در صف مهاجرانی که به مرز برده می‌شدند، دست کودکانش را محکم گرفته بود و با دلی شکسته به هرات برگشت. «وقتی اخراج شدم، حتی یک افغانی همراهم نبود».

امروز زرغونه در خانه‌ای گلی و فرسوده در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کند. سقف چوبی خانه هر لحظه بیم فروریختن دارد و دیوارهای ترک‌خورده‌اش گرما و گردوغبار را بی‌هیچ مانعی به داخل می‌کشانند.

برای تأمین نان شب، او ناچار است در خانه‌های مردم کارگری کند. هر بامداد، پیش از آن‌که صدای اذان به پایان برسد، با دلی سنگین از خانه بیرون می‌رود. با دستان پینه بسته در خانه‌های مردم ظرف و لباس می‌شوید، دستانی که هر ترک و خطش روایت‌گر سال‌ها جنگ، فقر و سرنوشت تلخی است که زندگی بر او تحمیل کرده است.

در این سال‌ها هیچ نهادی به کمک او نیامده است. بارها دروازه‌ی اداره‌ها و موسسه‌ها را کوبیده؛ اما پاسخی نگرفته است. درد و فقر، دو مهمان همیشگی خانه‌اش شده‌اند.

زخم چشم و سردردهای مزمن هم‌چنان رهایش نکرده‌اند. گاهی هنگام کار، سرش گیج می‌رود و زمین می‌نشیند. با این حال، ناچار است ادامه دهد؛ چرا که کودکانش نانی جز از دستان او ندارند. «اگر کار نکنم، خودم و بچه‌هایم گرسنه می‌مانند».

زرغونه می‌گوید که تنها آرزویش آینده‌ای روشن برای کودکانش است؛ آینده‌ای که خودش هرگز تجربه نکرد. او باور دارد اگر حمایت کوچکی به دست آورد، می‌تواند با کار شرافت‌مندانه، بار زندگی را سبک‌تر کند.

اکنون زرغونه به ساعت نگاه می‌کند و لحظه‌ها را می‌شمارد. منتظر است تا ساعت چهار عصر برسد و زمان آن فرا رسد که برای کارگری به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها برود. چشم‌اش که خالی از بینایی‌است، هر لحظه‌ی انتظار را با سنگینی و صبر می‌گذراند. دستانش آماده‌ی تحمل دوباره‌ی سختی‌های روزانه‌اند و بار زندگی را بر دوش می‌کشند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا