تکدیگری در خیابانهای کابل؛ مبارزهی روزانهی فاطمه برای نان
آینور سعیدپور
در دل خیابانهای پرهیاهوی کابل، جایی که صدای بوق موترها و فریاد دستفروشان همهچیز را در خود میبلعد، زنی نابینا با پیراهنی آبی گلدار دستهای پینهبستهاش را دراز میکند. فاطمه بیوهای سیوچهار ساله که پس از مرگ شوهر و بیسرپناهی، همراه با کودک خردسالش به تکدیگری روی آورده است.
پس از عبور هر موتر، دامن پیراهن آبی گلدارش در باد و خاک به رقص درمیآید. لکههای غبار روی گلهای آبیرنگ نقش بسته و بخیههای درشت روی پارگیهای قدیمیاش چون خطهای ناهموار سرنوشت دیده میشوند. دستهای پینهبستهاش با تواضعی ناگزیر به سوی رهگذران دراز است؛ دستهایی که نه از سر خواهش، که از سر اجبار زندهماندن گشوده شدهاند.
صبحگاهان، وقتی نخستین پرتوهای خورشید کوچهها و دیوارهای سیمانی کابل را لمس میکند، فاطمه راهی خیابان میشود. در آغوشش کودکی کوچک میلولد؛ کودکی که هنوز یکسالگی را پشت سر نگذاشته است؛ اما از همان آغاز، سهمی از بیپناهی و خیابان نصیبش شده است.
ساعت از یازده گذشته و خورشید تیزتر از همیشه میتابد. گرمای تابستان کابل همهچیز را سنگین کرده است. موترها با شتاب از کنار هم میگذرند، بوقها در هم میپیچند، دستفروشان زیر سایهبانهای دستسازشان ایستادهاند و کودکان کار در کنار پیادهروها به دنبال مشتری میدوند. در این میان، صدای خفیف فاطمه گم میشود؛ صدایی که زیر غرش بوقها و فریاد دستفروشان به سختی شنیده میشود. تنها چیزی که او را از این جمعیت متفاوت میسازد، همان پیراهن آبی گلدار است؛ پرچمی خاموش از حضور زنی نابینا که زندگیاش را در گوشهای از خیابان به نمایش گذاشته است.
فاطمه، ۳۴ سال دارد. نابینایی مادرزادی از همان نخستین روز زندگی جهان را از او دریغ کرده است؛ اما تاریکی چشمانش تنها بخشی از سرنوشت دشوار اوست. دو سال پیش، همسرش بهگونهی ناگهانی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت و او را با کودکی نوزاد و دنیایی از تنهایی رها کرد. از آن روز، بار سنگین فقر و سرنوشت، زندگیاش را بیش از هر زمان دیگر تیرهتر کرده است.
پس از مرگ شوهر، فاطمه به خانه پدری بازگشت. اما آن خانه دیگر خانهی او نبود. پدر و مادرش سالها پیش چشم از جهان بسته بودند و همسران برادرانش، او و کودکش را نپذیرفتند. درِ خانهها بر رویش بسته شد و تنها آغوشی که برایش باقی ماند، آغوش سرد خیابان بود.
«همه میدانستند که طفلم خرد است؛ اما هیچ کس کمکم نکرد.» این را با بغض میگوید و ادامه میدهد: «پس از وفات شوهرم پشت هر دری رفتم، اما هیچ کس حاضر نشد مرا بپذیرد. حالا من ماندهام و همین جادهها.»
در جامعهای که زن بیوه با برچسبهای سنگین فرهنگی روبهرو میشود، فاطمه بیش از همه قربانی است. او تنها یک زن نابینا نیست؛ بلکه بیوهای است که خانواده و بستگان هم او را بار اضافی دانستهاند. بسیاری از صاحبخانهها حاضر نیستند به زنی تنها، بهویژه بیوه، حتا یک اتاق کوچک کرایه دهند. «هیچ کس مره خانه نمیدهد. میگویند که تو بیوه استی و فردا روز هر حرفی که شد، ما مسوولیت گرفته نمیتوانیم.» این حرفهایی است که بارها شنیده و دیگر بخشی از حافظهی او شده است.
این فاطمه تنها نیست که زیر بار فقر و نادری زندگی دشوار را سپری میکند، دادههای سازمانهای بینالمللی نشان میدهد ه نزدیک به ۷۰ درصد شهروندان افغانستان زیر خط فقر زندگی میکنند. زنان، بهویژه بیوهها و سرپرستخانوارها، بیشتر از همه قربانی این وضعیت اند.
محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی، نبود حمایتهای قانونی و ساختارهای ضعیف دولتی، زنان را در موقعیتی قرار داده که گاه چارهای جز تکدیگری یا کارهای طاقتفرسا ندارند.
گزارشهای سازمان ملل نشان میدهد که پس از سقوط کابل در سال ۱۴۰۰ و بازگشت طالبان به قدرت، وضعیت اقتصادی و اجتماعی کشور بیش از پیش فروپاشید. کمکهای خارجی کاهش یافت، بیکاری اوج گرفت و میلیونها خانواده برای تأمین نان شبشان ناگزیر شدند کودکان خود را به خیابان بفرستند.
فاطمه یکی از چهرههای بیشمار این تراژدی است؛ تراژدیای که نه تنها داستان یک زن؛ بلکه بازتاب زندگی هزاران زن دیگری است که در سایهی فقر، تبعیض و بیسرپناهی روزگار میگذرانند.
فاطمه میگوید از این کار عار دارد. او هر بار که دستش را دراز میکند، انگار تکهای از غرورش را به خاک میسپارد. اما مادر بودن، او را به این خیابان کشانده است. کودکش، که هنوز نمیتواند راه برود، در آغوشش تکان میخورد.
در میان ازدحام، کمتر کسی به او نگاه میکند. مردمی که خود زیر بار گرانی و ناامنی اقتصادی خم شدهاند، از کنار او میگذرند. شاید برخی پولی در دستش بگذارند، اما بسیاری بیتفاوت رد میشوند. فاطمه بهخوبی میداند که صدایش در این هیاهو گم است؛ صدایی که نه بلند است و نه کسی گوش شنوایی برایش دارد.
خورشید آرامآرام پایین میرود و سایهها بر سنگفرشهای خاکآلود کابل کشیده میشود. هنوز موترها در رفتوآمدند، بوقها در هم میپیچند و دستفروشان آخرین صداهایشان را به خیابان میریزند. فاطمه خستهتر از همیشه، کودکش را در آغوش فشرده است. پیراهن آبی گلدارش که از صبح زیر آفتاب و باد خاکی رنگ باخته، دوباره در باد عصرگاهی به رقص درمیآید؛ همان پیراهنی که بخیههای درشتش نه تنها پارگیها، که روایت زندگی زنی را به هم دوخته است.
٭نام مصاحبهشوند مستعار آورده شده است.



