زنان سرپرست خانواده‌ها در فقر و فراموشی؛ «تا کی صبر کنیم؟»

حدیث حبیب‌یار

زنان در هرات، زیر فشار فقر شدید و محدودیت‌های طالبان، روزگار دشواری را سپری می‌کنند. با مسدودشدن راه‌های آموزش، کار و کمک‌های انسان‌دوستانه، شمار زیادی از خانواده‌ها، به‌ویژه زنان سرپرست، با گرسنگی و بی‌سرپناهی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

نجیبه، زن ۳۵ ساله‌ای است که پس از اخراج اجباری از ایران، هم‌راه سه فرزندش به هرات برگشته و اکنون در خانه‌ی نیمه‌ویرانه‌ای زندگی می‌کند که یکی از اقارب‌اش موقت در اختیارش گذاشته است. او می‌گوید که وضعیت اقتصادی خوبی ندارد و تامین هزینه‌ی زندگی‌ برایش دشواری می‌کند. وی گفت: «خانه ندارم. هر روز ترس این را دارم که از همین‌جا هم بیرونم کنند. واقعاً زندگی تحت حاکمیت طالبان دشوار شده به هر دروازه‌ی که بروی به رویت بسته است».

شوهر نجیبه چند سال پیش در ایران از دنیا رفته و این زن برای زنده‌ماندن کودکانش مجبور بوده در خانه‌های مردم کار کند؛ اما پس از بازگشت به افغانستان، دیگر حتا همان فرصت‌ را هم از دست داده است. او می‌افزاید: «در ایران دست‌کم می‌شد در خانه‌ها کلفتی کرد. این‌جا هیچ‌کس کار نمی‌دهد. این‌جا زن هر خانه به چشم کلفت دیده می‌شود و هیچ زنی وظیفه ندارد که نیاز به کارگر خانه داشته باشد».

به‌گفته‌ی نجیبه، او ماه‌هاست که موفق به تهیه‌ی گوشت و میوه برای فرزندانش نشده است. غذای‌شان بیش‌تر نان خشک و چای سیاه است. در روزهایی که نان هم نیست، کودکانش شب را گرسنه سر می‌کنند. «وقتی بچه‌ها گریه می‌کنند، دلم ذره ذره می‌شود. تا کی بدبختی گناه ما چیست که شهروند این افغانستان خراب شده هستیم»؟

نجیبه به هیچ‌گونه کمک انسان‌دوستانه یا دولتی دست‌رسی ندارد. هیچ سازمانی به سراغش نیامده و از زمانی‌که برگشته، تنها روی کمک‌های گاه‌وناگاهی بستگانش برایش رسیده است.پ. وی گفته است: «نه کارت دارم، نه شناختی. هیچ‌کس حتی یک نان خشک هم نداده است. این همه کمک‌های تاجران و مقام‌های مسوول به مهاجران نمایشی است. هیچ کس سراغی نمی‌گیرد و فقر هر روز کمر ما را بیش‌تر خم می‌کند».

بزرگ‌ترین نگرانی نجیبه، آینده‌ی کودکانش است؛ به‌ویژه دختر دوازده‌ساله‌اش که به‌دلیل ممنوعیت آموزش از سوی طالبان از رفتن به مکتب بازمانده است. او ادامه می‌دهد: «هر روز می‌پرسه مادر، من چرا مثل دخترای دیگه مکتب نمی‌رم؟ منم حرفی به گفتن ندارم».

هم‌چنان او می‌گوید که همیشه از این می‌ترسد که فقر، روزی او را ناچار کند تا دخترش را به ازدواجی زیر سن و اجباری مجبور سازد. نجیبه می‌گوید: «نمی‌دانم چه کنم. ازین که دخترم از گرسنگی بمیرد، شاید مجبور شوم شوهرش بدهم. حداقل شوهرش خرجش را می‌دهد و لقمه‌‌ای نانی خواهد داشت. من هیچ چیزی ندارم و ترس از افزایش فشار فقر و این‌که دخترم به دام مردی زورگو بیفتد، دارد مرا از پا درمی‌آورد».

در اوج گرمای تابستان، نجیبه هیچ وسیله‌ای برای خنک‌کردن فضای خانه‌اش ندارد. افزایش دمای هوا، نگرانی او را نسبت به سلامت فرزندانش بیش‌تر کرده است.

در کنار تمام این مشکل‌ها، فشار روانی هم نجیبه را رها نکرده است. احساس تنهایی، تحقیر و بی‌ارزشی، هر روز او را بیش‌تر در خود فرو میبرد. «بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید زنده‌بودنم برای این بچه‌ها بیش‌تر درد است تا فایده؛ چون دیگر از من هیچ حاصلی نیست. راهی برای نجات ندارم. کار، نان، برق و آبی نیست».

با افزایش نرخ بی‌کاری، افزایش بهای مواد اولیه و نبود حمایت اجتماعی، زنان زیادی در هرات هر روز با این واقعیت روبه‌رو می‌شوند که حتا ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌شان نیز تأمین نمی‌شود.

در چند کیلومتر آن‌سوتر، زنی دیگر نیز با فقر و رنج مشابهی دست‌وگریبان است. نرگس، زن ۴۰ ساله و مادر چهار کودک، پس از کشته‌شدن شوهرش در انفجار، مسئولیت تأمین مصارف خانواده‌اش را به دوش گرفته است. او در صحبت با خبرگزاری بانوان افغانستان می‌گوید: «شوهرم رفت و درد و فقر بر زندگی ما غلبه کرد. هم باید پدر باشم، هم مادر و هم رنج بزرگ کردن فرزندانم را تحمل کنم».

او تا یک سال پیش در یکی از بازارهای محل جبرییل هرات سبزی‌ فروشی می‌کرد؛ اما با دستور طالبان مبنی بر منع کار زنان، بساطش جمع شد و از آن زمان بدون منبع درآمد مانده است. «گفتن زن‌ها را در بازار نمی‌خواهیم. یا دکان کرایه کنند یاهم از کنار جاده بروند. منم که توان دکان کرایه کردن را نداشتم، مجبور به ترک کارم شدم».

نرگس بار‌ها تلاش کرده تا در خانه برای همسایه‌ها نان بپزد یا لباس بشوید؛ اما کار اندکی پیدا می‌شود و پولش هم بسیار ناچیز است. او گفت: «یک بوری آرد خریده نمی‌شه، با این پولایی که برایم می‌دهند».

او می‌گوید که چندین بار برای گرفتن کمک به دفتر‌های خیریه مراجعه کرده؛ اما یا بسته بودند یا تنها به کسانی که رابطه داشتند، کمک می‌دادند. «همیشه گفتن اسمت نیست. نمی‌فهمم کی‌ها در فهرست‌اند. شاید واسطه‌بازی بشه و به افراد مشخصی همیشه کمک بدهند».

به‌دلیل فقر، فرزندان نرگس از رفتن به مکتب بازمانده‌اند و پسر بزرگش اکنون در سرک‌ها بوت‌پالشی می‌کند تا خرج ناچیزی به خانه بیاورد. «پسرم ده ساله‌س، هر روز با دو نان خشک برمی‌گردد».

او نیز از ممنوعیت آموزش دختران از سوی طالبان انتقاد کرده و نگران آینده‌ی دخترش است. نجیبه می‌افزاید: «دخترم روزی در مکتب شاگرد ممتاز بود. حالا صبح تا شب در خانه است و دیگه خندیدن هم یادش رفته است».

نرگس، مانند بسیاری از زنان دیگر، احساس می‌کند که فراموش‌شده است. نه صدایی برای شنیدن و نه نهادی برای کمک دارد. «می‌گویند باید به‌خاطر بهتر شدن اوضاع صبر کنیم، ولی ما تا کی صبر کنیم. اصلا کسی یا نهادی وجود دارد که صدای ما را بشنود»؟

در همین حال بار‌ها نهاد‌های امدادرسان از قطع کمک‌های انسان‌دوستانه، فقر و بی‌کاری در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان ابراز نگرانی کرده‌اند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا