خُرده‌فروشی تا تکدی‌گری؛ بنفشه: از زندگی خسته شدم و به مرگم راضی استم

آی‌نور سعیدپور

در کنار یکی از خیابان‌های پرترافیک کابل، جایی میان سروصدای موتورها، بوق‌ها و گردوغبار، زنی ایستاده که قامتش میان روزمرگی و فقر خم شده؛ اما نشکسته است. چشمانش، منتظرند؛ ره‌گذری توقف کند، دانش‌آموزی پولی در جیب داشته باشد یا خریداری بیاید که از بسکویت‌های ساده‌ی درون کراچی‌اش چیزی بخرد.

بنفشه ۳۷ سال دارد. زنی از کابل، مادر دو فرزند و نان‌آور خانواده‌ای که تنها یادگارش از همسر، خاطره‌ای است در میان دود و خون. شوهرش هشت سال پیش، هنگام رفتن به وظیفه، در انفجار چهارراهی زنبق جان باخت. یک روز عادی، یک رفتن ساده؛ اما بی‌بازگشت. بعد از آن، همه‌چیز برای بنفشه و این خانواده تغییر کرده است.

با مرگ همسر، زندگی ساده‌ی بنفشه نیز دگرگون شده است. این زن باید همه‌ی خرج خانواده را تامین  و کنارش مادری کرده و فرزندانش را بزرگ کند. در دوره‌ی جمهوری او در خانه‌ی مردم کار می‌کرد و شغلش بیش‌تر آشپزی و پاک کاری بود. سال‌ها این کار را انجام داد؛ اما با سقوط جمهوری، همان اندک کار هم از او گرفته شده و زندگی را برایش دشوارتر از پیش کرده است.

اکنون بسیاری از خانواده‌هایی که بنفشه در آن‌ها کار می‌کرد، یا به بیرون از کشور مهاجرت کرده‌اند یا خودشان به‌اندازه‌ای فقیر شده‌ که توان پرداخت دست‌مزد برای این زن را ندارند.

سه سال پیش، بنفشه با پولی که از دوستان و همسایه‌ها قرض گرفته بود، یک کراچی کوچک خرید. این کراچی حالا تمام دارایی‌اش است. بسکویت، نوشابه، ساجق، دست‌مال کاغذای و چند خوراکی ساده دیگر در آن چیده است؛ چیزهایی که اگر فروش کند، دو یا سه نان خشک برای شام بچه‌هایش برده می‌تواند.

بنفشه، در یک خانه‌ی کرایی در یکی از محله‌های فقیرنشین کابل زندگی می‌کند. هر ماه باید دو هزار افغانی کرایه بدهد؛ هزینه‌ی که در بسیاری از ماه‌ها از فروش خوراکی‌های روی کراچی به دست نمی‌آید. اما این تمام مشکلش نیست. پسر بزرگ او بیمار است و برای درمان نیاز به دارو دارد. دختر نوجوانش، که تا چهار سال پیش به مکتب می‌رفت، حالا خانه‌نشین است و از برادرش مراقبت می‌کند.

بنفشه می‌گوید که اگر سواد داشت، شاید می‌توانست کار بهتری پیدا کند یا دست‌کم جایگاه امن‌تری برای خودش و فرزندانش فراهم کند. حسرت آموزش در صدایش پیداست. جامعه‌ی سنتی، درگیری‌های داخلی، و ناامنی پیوسته در کشور، او را از مکتب دور نگه داشت.

درآمد اندک او از کراچی تنها بخشی از مشکل است. شهرداری کابل نیز از او کرایه‌ی زمین می‌خواهد و بنفشه می‌گوید که درآمدی ندارد که به شهرداری نیز پرداخت کند. «کارمندان شاروالی می‌گن یا کرایه بده یا از اینجا برو. نمی‌فهمن که همین کراچی همه دار و ندارمه.»

روزی نیست که خسته نباشد؛ اما هر بامداد با طلوع آفتاب، بساطش را جمع می‌کند و به کنار خیابان می‌رود. امیدش به همان چند مشتری روزانه است، که بتواند شام شبش را تأمین کند. با بغضی فروخورده می‌گوید: «از زندگی خسته شدم و به مرگ خودم راضی استم»

در افغانستانِ امروز، جایی برای زنانی چون بنفشه کم‌تر باقی مانده است. صدای زنی که به‌جای ناله، به‌جای گریه، چادرش را محکم بسته و در خیابان ایستاده تا شاید روزی فرزندانش، زندگی‌ای بهتر از او داشته باشند

*نام مصاحبه‌شونده مستعار آورده شده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا