در روز جهانی جمعیت؛ نگاهی به سرنوشت زنانی که آموزش برایشان ممنوع و بارداری اجباریست
حدیث حبیبیار
در حالی که جهان ۱۱ جولای را بهعنوان «روز جهانی جمعیت» گرامی میدارد و بر اهمیت دسترسی همگانی به سلامت جنسی و باروری تأکید میکند، میلیونها زن در افغانستان از ابتداییترین حقوق خود در این زمینه محروماند. در کشوری که پس از بازگشت طالبان، حضور زنان در نهادهای بهداشتی، آموزشی و تصمیمگیری یا ممنوع شده یا بهشدت محدود، سلامت باروری به بحرانی خاموش بدل شده که هر روز جانهای بیشتری را میگیرد. از نبود خدمات تنظیم خانواده و ممنوعیت مراجعهی مستقل زنان به مراکز صحی، تا محرومساختن دختران از آموزش، همهچیز دستبهدست هم داده تا زنان افغانستانی، در یکی از شکنندهترین وضعیتهای جمعیتی جهان، قربانی سکوت، فقر و سیاست شوند.
خالده، زنی ۳۳ ساله از ولسوالی گذرهی ولایت هرات است. او یکی از همین قربانیهاست. اکنون مادر شش کودک است و هفتمین فرزندش را در شکم دارد. در خانهی خشتی و کوچکشان، جایی برای نفسکشیدن باقی نمانده است. او میگوید: «نه دارویی دارم، نه داکتری، نه آرامشی. هر سال زایمان، هر سال درد، ولی هیچکس نمیپرسد که من زندهام یا نه.»
پیش از سقوط دولت پیشین، خالده هر ماه یکبار به مرکز صحی قریهشان مراجعه میکرد. در آنجا داکتر زن حضور داشت، قابلهای محلی او را میشناخت و برایش قرص جلوگیری از بارداری فراهم میکرد. آن روزها، هرچند زندگیاش سخت بود؛ اما احساس میکرد حداقل بر بدنش کنترلی دارد. با آمدن طالبان، همهچیز تغییر کرد. مرکز صحی بسته شد، داکتر زن دیگر نیامد و قابله هم بهدلیل تهدیدهای محلی خانهنشین شد.
خالده که این فرزند سومش است که قراره تحت حاکمیت طالبان به دنیا بیاورد، چنین میگوید: «بعد از آن، دیگر هیچ زنی به ما کمک نکرد. اگر هم مریض میشدم، باید شوهرم اجازه میداد که نزد داکتر بروم. شوهر من میگوید زایمان کار زن است و مادران شأن ده یا پانزده فرزند را در خانه به دنیا آورده و در دورهی بارداری، مریضی برای زن معنی ندارد.»
خالده از زمانی میگوید که برای بار ششم باردار شد و در میانههای شب دچار خونریزی شدید شد. نه کسی حاضر بود او را به شهر برساند، نه خودش جرئت داشت از خانه بیرون برود. تا صبح درد کشید، بیصدا و بیپناه.
محدودیتهای طالبان، تنها به منع رفتوآمد زنان ختم نمیشود؛ بلکه سیاستهای آنها، عملاً دسترسی به خدمات تنظیم خانواده، مشاورهی پزشکی، آموزش سلامت جنسی و کمکهای روانی را ناممکن کرده است. خالده میگوید از وقتی این خدمات از بین رفته، زنان قریه بیشتر باردار میشوند، بیشتر مریض میمانند و در سکوت میمیرند. «یکی از همسایههایم پارسال مُرد. داکتر گفت رحماش پاره شده. او هم مثل من، بچه پشت بچه آورده بود.»
خالده اکنون در ماه ششم بارداریست. هیچ آزمایشی نداده، هیچ داکتری او را ندیده و حتی نمیداند وضعیت جنیناش چگونه است. او میگوید که هر شب با ترس میخوابد. ترس از اینکه مبادا این بار، جان خودش برود. او با صدایی لرزان میگوید: «گاهی شبها بچههایم را نگاه میکنم و گریهام میگیرد. میترسم اینبار زنده نمانم. میترسم که آخرین بار باشد که شکمم بالا بیاید.»
بهگفتهی خالده درد او تنها جسمی نیست؛ بلکه از لحاظ روانی نیز وضعیت مناسبی ندارد. او میافزاید که همواره احساس بیاختیاری، فرسودگی روح و بی ارزشی میکند.. «اگر بگویم که دیگر نمیخواهم باردار شوم، شوهرم میگوید زن بیفایدهای هستی. در اینجا زن یعنی زاییدن. اگر نتوانی بزایی، یا باید طلاق بگیری یا یک زن دوم بیاورد».
خالده افزوده که اگر راهی بود، اگر تنها یک داکتر زن به قریهشان میآمد، اگر تنها کسی صدایشان را میشنید، شاید اکنون در آستانهی مرگ نبود. «فقط یک راه برایم مانده؛ یا خدا نجاتم میدهد، یا با این زایمان، دیگر همهچیز تمام میشود.»
طبق گزارش صندوق جمعیت سازمان ملل (UNFPA)، بیش از ۸۰ درصد زنان افغانستانی طی یک سال گذشته دسترسی منظم به خدمات تنظیم خانواده و سلامت باروری نداشتهاند. این آمار در مناطق روستایی و مناطق تحت کنترل شدید طالبان حتی بالاتر است. نبود آموزش دربارهی سلامت جنسی و نبود امکان مشاوره، سبب شده تا زنان بدون آگاهی، وارد چرخهای از بارداریهای پیاپی، عوارض پس از زایمان و در مواردی مرگ شوند.
تنظیم خانواده در بسیاری از کشورهای جهان، بخشی از برنامهریزی ملی برای کنترل جمعیت، سلامت مادر و پیشرفت اقتصادیست. اما در افغانستان، این مفهوم اکنون به واژهای ممنوع بدل شده است. زنانی مانند خالده، نهتنها از تصمیمگیری دربارهی فرزندانشان محروماند، بلکه عملاً از حق زندهماندن نیز محروم شدهاند. آنان قربانی خاموش سیاستهاییاند که حتی آمارشان هم به آسانی در جایی ثبت نمیشود.
خاموشی آموزگاران، فراموشی نسل جوان

داستان خالده، تنها یکی از هزاران روایت پنهان زنانیست که در سکوت طفل به دنیا میآورند و در خاموشی از بین میروند؛ اما این بحران، تنها به مرزهای رحم و زایمان محدود نمیشود. فراتر از دردهای جسمی، ریشههای عمیقتری در دل جامعه دارد؛ جایی که آگاهی خاموش شده، آموزش حذف گردیده و حق تصمیمگیری زنان از پایه نابود شده است.
هنگامه، آموزگار پیشین یک مکتب دخترانه در ناحیهی نهم هرات است. او سالها تلاش کرده تا نسل تازهای را آگاهتر بار بیاورد؛ اما اکنون خودش در سکوت خانهاش، نظارهگر خاموش شدن همان نسلیست که آرزوهایش را به دوش میکشید.
او بیش از دو سال است که خانهنشین شده است. شوهرش به دلیل بیماری کارش را در بازار از دست داده است. زندگیشان تنها با خیاطی دستی او و کمک خواهرش میگذرد؛ اما آنچه بیش از فقر و بیکاری آزارش میدهد، فراموششدن است. هنگامه میگوید: «سالها به دخترها درس دادم تا بفهمند زن بودن تنها زندهماندن نیست؛ ولی اکنون خودم مانند سایهای در خانهام گم شدهام.»
زندگی هنگامه همیشه ساده و پُرمشقت بوده؛ اما با بازگشت طالبان، همهچیز فرو ریخته است. او که در گذشته به شاگردان صنف هشتم و نهم، درس دری و بیولوژی میداد، اکنون اجازه ندارد حتی با دختران فامیل دربارهی آموزش صحبت کند. به گفتهی خودش، اگر کسی بفهمد که او دربارهی آموزش صحبت میکند یا علاقه به آموزش پنهانی دارد، ممکن است خودش و شوهرش تنبیه شوند. «در اینجا دانستن، خودش جرم است.»
نگرانی اصلی او اکنون نسل جدیدیست که بدون هیچ آگاهی از بدن خود، به همسری و مادری واداشته میشوند. با حسرت یاد میکند که روزی زمانی که دربارهی چرخه عادت ماهانه یا فاصلهگذاری بین بارداری درس میداد، دختران با تعجب و علاقه گوش میدادند؛ اما اکنون بسیاری از همان دخترها، بدون شناخت بدنشان، مادر شدهاند. «بدنی که هنوز خودش را نشناخته، اکنون باید جان دیگری را حمل کند.»
فشار فقر، بیکاری و حذفشدن از نقش اجتماعی، روان هنگامه را نیز فرسوده کرده است. خودش میگوید شبها با یاد شاگردانش به خواب میرود و صبحها با صدای کودکان همسایه از خواب بیدار میشود. «گاهی آرزو میکنم تنها یک روز دیگر صنف داشته باشم. یکبار دیگر به دختری بگویم که حق دارد خودش تصمیم بگیرد که چهوقت مادر شود.»
به باور او، اگر آموزش برای دختران فعال نشود و زنان نتوانند نقش خود را در تربیت، آگاهیبخشی و مشاوره بازپس بگیرند، افغانستان نهتنها با بحران جمعیت؛ بلکه با یک فاجعهی انسانی عمیق روبهرو خواهد شد. او میگوید: «زنها تنها برای زایش نیامدهاند، برای ساختن آمدهاند. ولی اکنون تنها به زندهماندن چسبیدهایم، آنهم در تاریکی.»
براساس گزارشهای سازمان یونسکو، پس از تسلط طالبان، بیش از ۱۰۰ هزار آموزگار زن از کار برکنار شدهاند و میلیونها دختر از آموزش محروم ماندهاند. ممنوعیت آموزش نهتنها آیندهی آموزشی دختران را نابود کرده؛ بلکه نسل تازهای را از آگاهی دربارهی ابتداییترین مسائل زندگی، از جمله سلامت باروری، تنظیم خانواده و شناخت بدن خود محروم کرده است.
زنانی مانند هنگامه که روزی در صنفها دربارهی حق انتخاب، فاصلهگذاری میان بارداری و مراقبتهای ابتدایی صحبت میکردند، اکنون نهتنها خاموش شدهاند؛ بلکه امنیتشان هم بهخطر افتاده است. در چنین شرایطی، آموزش از یک حق بنیادین به یک تابو بدل شده و خاموشی آموزگاران، آغاز خاموشی یک جامعه است.
بدون آگاهی در مسیر ازدواج اجباری

در همین حال شماری از دانشآموزان که از رفتن به مکتب محروم شدهاند نیز از دوام ممنوعیت آموزش از سوی طالبان انتقاد کرده و آن را گامی به سوی ازدواج اجباری میدانند.
شکیلا، دختر ۱۶ سال سن دارد. او از زمان بستهشدن مکتبهای دخترانه، خانهنشین شده و هر روز با ترس از آیندهای نامعلوم زندگی میکند. شکیلا که تا دو سال پیش شاگرد ممتاز صنف نهم بود، اکنون بیش از ۱۸ ماه است که کتابهایش را کنار گذاشته و در کارهای خانه به مادرش کمک میکند. خودش میگوید: «هیچکس نمیپرسد که ما چه میخواهیم. فقط میگویند فعلاً زمان درس نیست.»
شکیلا میگوید با بستهشدن مکتبها، امیدش برای داکتر شدن از بین رفته و اکنون بیشترین نگرانیاش، آیندهایست که در آن تصمیمگیرنده نیست. «فکر میکنم اگر درس خوانده بودم، شاید کسی جرأت نمیکرد بهزور برایم تصمیم بگیرد. اکنون تنها دعا میکنم زود شوهرم ندهند.»
او اضافه میکند که دربارهی بدن خود، سلامت زنان و حتی قاعدگی هم هیچ آموزشی ندیده است و احساس میکند از بسیاری مسایل ابتدایی بیخبر مانده است. «دوستم که از من کوچکتر است، چند وقت پیش مریض شد، ولی خجالت میکشید چیزی بگوید. هیچکدام ما نمیدانیم چی طبیعیست و چی خطرناک.»
کارشناسان صحت و آموزش میگویند بستهماندن مکاتب دخترانه، دختران نوجوان را از دسترسی به آموزش، آگاهیهای سلامت و تصمیمگیری مستقل محروم کرده است. در نبود آموزگاران زن و خدمات تنظیم خانواده، نوجوانان در مناطق روستایی با ترس، ناآگاهی و سردرگمی بزرگ میشوند.
در چنین شرایطی، تنها این زنان نیستند. هزاران زن و دختر نوجوان دیگر در افغانستان، بدون آموزش، بدون مشاوره و بدون چشمانداز روشن، در سکوت بهسوی آیندهای نامعلوم پیش میروند؛ آیندهای که بیشتر با ترس تعریف میشود تا امید.



