«روزهایی شده که اولادهایم دو، سه روز گشنه مانده»؛ روایت زنی که تنهایی بار زندگی را می‌کشد

آی‌نور سعیدپور

«روزهای بوده که طفل‌هایم مریض بود و حتا ۱۰ روپیه نداشتم که برای شان یک تا پاراستامول بگیرم»، تکه‌ای از حرف‌های عاقله است؛ زنی که روایتش، صدای فروخورده‌ی هزاران مادر بی‌صدایی‌ است که هم مادرند، هم نان‌آور، و هم پناه آخر فرزندان‌شان. مادری ۴۵ ساله که از ۱۲ سال پیش، پس از ناپدیدشدن همسرش، بار زندگی را تنهایی به دوش کشیده و امروز زیر فشار فقر، بیماری و محدودیت‌های طالبان، ایستاده است.

عاقله، باشنده‌ی کابل، کودکی و جوانی‌اش را در میان روستاهای ناامن و درگیر جنگ سپری کرده. سال‌هایی که نه به مکتب رفت و نه دانش‌گاه را دید. خودش می‌گوید اگر سواد داشت، کارکردن و نان‌آوردن برایش آسان‌تر می‌بود.

او، حسرت مسیری را در دل دارد که حالا هزاران زن و دختر دیگر حتا از آن هم محروم شده‌اند: «حداقل ما می‌تانستیم بره یک کار پیدا کنیم، حالی بچه و دختر مردم مکتب رفته نمی‌تانن، کار هم نمی‌تانن کنن.»

چین‌وچروک‌های عمیق در چهره و دستانش، بیش‌تر از سن‌وسالش را نشان می‌دهد. دوازده سال سرپرستی خانواده برای عاقله، ساده نگذشته است. با گذشت هر روز، هم توان جسمی‌اش کم‌تر می‌شود و هم فضای کار برای زنانی مثل او تنگ‌تر شده است.

سرنوشت عاقله، از زمانی تغییر کرد که شوهرش – مردی گرفتار اعتیاد – ناپدید شد، بی‌آن‌که نشانی بگذارد. او می‌گوید: «رفت و گم شد. سه، سه‌ونیم سال بیخی زنده و مرده‌اش گم بود. مه و اولادهایم را در میدان تنها ماند».

عاقله، چند سال به دنبال شوهرش به هر دری رفت؛ اما ‌هیچ نشانی از نیافته است. بالاخره پذیرفت که باید بدون او ادامه دهد.

از همان سال‌ها، عاقله هر کاری که توانسته، کرده است. خانه‌به‌خانه صفاکاری کرده، در نانوایی‌ها کار کرده، آشپزی دیگران را به عهده گرفته، و هر روزی که کار پیدا کرده، آن‌را غنیمت دانسته؛ ولی این کارهای طاقت‌فرسا، بهای سنگینی برایش داشته‌اند.

او با بغضی که گلویش را می‌فشارد، می‌گوید: «مشکلات بسیار زیاد تیر کدم، بسیار مشکلات را دیدم. این‌طور روزهایی شده که اولادهایم ایقدر یک حالت خراب شده و مریض بوده و مه حتا ۱۰ روپیه نداشتم که یک تا پرستامول برای‌شان بخرم.»

به گفته‌ی خودش، مراجعه به پزشک به دلیل فقر برای او و فرزندانش کاملا ناممکن است. می‌گوید: «پول از کجا کنم؟ خانه کرایه، برق، آب، نان، دوا… هیچی نمی‌رسه.»

با وجود سال‌ها تلاش، اکنون بدنش دیگر تاب ندارد. از فشار خون، بیماری‌های قلبی، و درد عضلات شدید رنج می‌برد. می‌گوید: «بسیار کوشش کدم، حالی هم می‌کنم؛ ولی بدنم کار نمی‌ته. باز هم باید در تلاش باشم، بخاطر اولادهایم».

با این همه، او هیچ‌گاه دستش را برای کمک پیش کسی دراز نکرده است. می‌گوید: «هیچ‌وقت نخواستم کسی بگه که مه گدایی می‌کنم. کوشش کدم تا فرزندانم یاد بگیرن که سربلند زندگی کنن.»

فضا برای پیدا کردن کار هم هر روز بسته‌تر شده. عاقله می‌گوید خانواده‌هایی که قبلاً به او کار می‌دادند، یا وضعیت مالی‌شان بدتر شده یا کشور را ترک کرده‌اند.

حالا هفته‌ها می‌گذرد بی‌آن‌که کاری پیدا کند. می‌گوید بعضی روزها فقط با یک تکه نان خشک سر کرده‌اند و فرزندانش شب‌ها با شکم گرسنه خوابیده‌اند.

روایت عاقله، چهره‌ی خاموش بحران فزاینده‌ای‌ست که هزاران زن در افغانستان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. زنانی که نه تنها با فقر و جنگ؛ بلکه با محدودیت‌های شدید اجتماعی و اقتصادی روبه‌رو هستند. زنانی که می‌خواهند زندگی کنند، کار کنند، و فرزندان‌شان را نجات دهند؛ اما هر روز، دیواری بلندتر در برابرشان کشیده می‌شود.

سازمان ملل تخمین می‌زند که بیش از نیمی از جمعیت افغانستان به کمک‌های انسان‌دوستانه نیاز دارند. زنان و دختران، در این میان بیش‌تر از همه آسیب‌پذیرند؛ به‌ویژه آن‌هایی که به تنهایی خانواده‌ای را سرپرستی می‌کنند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا