از بیسوادی تا کتابفروشی؛ روایت یک دستفروش زن در کابل
لیدا بارز و بصیره ابدال

دو بار تجربهی دستگیر شدن از سوی نیروهای «امر به معروف و نهی از منکر» طالبان را دارد؛ اما با این وجود در میان محدودیتهای دستوپاگیر این گروه در مبارزه با بیسوادی و ناآگاهی مردم ادامه میدهد. دلجان، روی جادههای شهر کابل، کتابفروشی میکند. او میگوید؛ حدود ۹ ماه پیش، نیروهای «امر به معروف» کتابهای وی را گرفته و او را لتوکوب کردند که باید از کارش دستبردارد.
دو دههی از عمرش را در اختیار بلندبردن سطح دانش مردم گذاشته است. خطر به سرقت بردن کتابها، توهین، تحقیر و حتی لتوکوب را بهجان خریده تا کتابی را به دست علاقهمندان علمودانش در گوشه و کنار شهر کابل برساند. بهخاطر دستفروشی «کتاب» در روی جادهها از سوی نیروهای «امر به معروف و نهی از منکر» دو بار بازداشت و حتی شکنجهی فیزیکی شده که به وی گفتهاند؛ «زن نمیتواند کار کند، حتی اگر نسخههای دینی بهفروش برساند».
دلجان در صحبت با خبرگزاری بانوان افغانستان میگوید: «کتابهایم را گرفتند. همیتو به زور با مشت و لغت زدند. در رنجر انداختند و بردند. به حوزه به من گفتند؛ زنان نباید این کار (دستفروشی کتاب) را انجام دهند. من برای شان گفتم که مثل یک مرد چه فرق میکند، کار کنم و زندگی خود را پیش ببرم. مه خو یک پیر زن هستم. قسمیکه شما کتابهای دینی را دوست دارید من هم کتابهای دینی میفروشم. نیروهای طالبان به من گفتند: نی تو نباید کار کنی».
دلجان، حدود ۶۵ سال سن دارد. بهگفتهی خودش، ۲۵ سال میشود که سرگرم دستفروشی «کتاب» روی جادههای کابل است. او مطالعهی کتاب را فرهنگ «سالم» میداند و با این کار تلاش دارد به مردم بهویژه جوانان کمک کند تا به «هدفهای» شان از طریق مطالعهی کتاب، دست یابند.
بازداشت دوم

دلجان شش ماه پیش بار دیگر از سوی نیروهای طالبان، دستگیر شد. او میگوید: «اینبار خیلی لتوکوب کردند از شانهام گرفته و من را روی زمین انداختند. وقتی در زمین افتیده بودم، زنانی هم بودن همرای شان (زنان همکاران طالبان) من را دونفره بلند کردند، داخل رنجر بردند به حوزهی امنیتی و دوباره بازجویی کردند و گفتند؛ نباید کار کنی».
او به دلیل محدودیتهای طالبان، ساعت چهار عصر کارش را آغاز میکند تا زیادتر به چشم نیروهای این گروه نباشد. دلجان میگوید: «من این سختیها را نیز دیدم؛ اما مبارزهی خود را توقف ندادم. همین اکنون نیز با هزار ترس و لرز کار میکنم. چالشها زیاد است ازجمله همین که از طرف شب کار میکنم، خودش جای نگرانی است».
بیسوادی در تلاش باسوادی جامعه

او آموزش و مطالعه را به گرمی هوا، رفتار سرد مردم نسبت به کتاب و همچنین خطر دستگیری و شکنجه را ترجیح داده با کمر خمیده و صورت چروکیده هنوز در تلاش حمایت از آموزش بهویژه آموزش برای دختران است.
دلجان میگوید: «خواندن و نوشتن را دوست دارم. بهخصوص در وطن ما که دختران از رفتن به دانشگاه و مکتب محروم هستند؛ میخواهم کتاب را برای شان برسانم و به دست شان بدهم تا آنان به هدفهای شان برسند».
او که خود از درس و مکتب دور بوده، میگوید که وضعیت کنونی دختران را همانند گذشته است که آنان نمیتوانند به مکتب بروند و آموزش ببینند. دلجان در این مورد میگوید: «زمانیکه من نوجوان بودم، مانند حالتی که اکنون بالای دختران حاکم است در آن زمان هم بود که ملک قریه و فامیلها اجازه نمیدادند تا دختران به درس و مکتب بروند. حال این رژیم میگویند که مکتب بند است. پس تفاوتی نمیبینم».
«در آن زمان وقتی دختری درس میخواند، پدر و مادرش را اخطار میدادند که تو کافر شدهای دخترت را ماندی تا درس بخواند».
“دوست دارم جامعهی آگاهی داشته باشیم”

دلجان به کمک همسرش توانست تا دستفروش شود. او در نخستین بار کارش را به فروش چند جلد کتاب که توسط همسرش نوشته و چاپ شدهبود، آغاز کرد. او میگوید: «روزهای نخست از بازار هیچ کتاب نگرفتم تقریبا ۵ جلد از خود ما بود با همان کتابها کارم را آغاز کردم و سپس کم کن از کتابفروشیها کتاب خریدم».
شوهرش دانشآموختهی خبرنگاری است. به گفتهی وی آنان به دلیل «فقر و تنگدستی» نتوانستهاند تا اثرهای دیگر از همسرش را به چاپ برسانند، زیرا وی پس از روی کار آمدن طالبان، بیکار شده است.
دلجان پنج فرزند دارد؛ اما او خودش سرپرست خانوادهی خود است. او میگوید که روزانه از ۳۰۰ الی ۴۰۰ افغانی بهدست میآورد که از فروش هر کتاب از ۱۰ تا ۴۰ افغانی مفاد میماند.
دلجان کار کردن زنان در روی جادههای کابل را خالی از دشواری نمیداند. او که تجربهی بیش از ۲۰ سال کار را دارد میگوید: «اصلا ممکن نیست که یک خانم در روی سرک کار کنند و مردم برش چیزی نگویند. یک پرزهی یک چیزی خو میگویند برایش باز هم در کنار من شوهرم بود که هیچ وقت مرا تنها نماند. او همیشه برم گفت که خیر است. هیچ وقت دل سرد نشو، مخصوصا در همین کتابفروشی شوهرم مرا تشویق کرد. گفت که برو کار کن چون در این زمان مردم ما از مکتب و آموزش محروم شدهاند، حداقل مطالعه کنند».
این خانم دستفروش؛ اما از برخوردهای نامناسب مردم دلسرد نشده و میگوید: «من کار خود را دوست دارم و هر کسیکه هر چیزی میگوید برای من تاثیر ندارد چون من مبارزهی خود را شروع کردم».
او کتابفروشی را راهی برای بلندبردن دانش مردم میداند و میگوید که حتی اگر چند روز فروشی نداشته باشد، باز هم حاضر است روی جادهها قدم بزند تا یک نفر پیدا شود و کتاب مورد علاقهی خود را از دلجان خریداری کند.
دلجان که عاشق کارش است میگوید: «من این کار را دوست دارم. از طریق این کار، دانش به مردم میرسد. کتاب دانش است و من دانش را به دست مردم جوان و طفل میدهیم».

بهباور دلجان، فرهنگ مطالعه هنوز در میان مردم افغانستانی رواج چندانی نیافته و او از این وضع نگران است. دلجان در این مورد بیان میکند: «از نگاه دانش، وطن ما بسیار عقب مانده است. من متوجهی علاقهی کودکان به کتاب هستم؛ اما کودکی را دیدم که دنبال کتاب گریه میکرد؛ ولی والدین او بهجای کتاب، لوازم بازیچه برایش خریداری کردند. من از خانوادهها میخواهم تا کتاب بخرند و آیندهی کشور را از بدبختی نجات دهند. کتاب یک سرگرمی سالم برای کودکان است و آیندهی روشنی را برای کودکان شان فراهم میکند».
این خانم کهنسال و علاقهمند مطالعه از جوانان افغانستانی میخواهد تا در رشد فرهنگ مطالعه تلاش کنند. او میگوید: «همانطور که به غذا نیاز داریم و میخوریم. مغز ما نیز به توجه نیاز دارد. من همیشه میگویم؛ همان طوری که ما شکم خود را سیر میکنیم، کاش مغز خود را هم پر کنیم».
دلجان با توجه به وضع محدودیتها بر زنان میگوید که این وضعیت «پایدار و ماندنی» نیست. مردم افغانستان نباید تسلیم دشواریها شوند. او امیدوار است که وضعیت کشور بهویژه زنان تغییر کند و همه دسترسی یکسان به حقوق شان داشته باشد. دلجان در این مورد میگوید: «شرایط بهانه است. حداقل محدودیتها را به نفع خودتان استفاده کنید. مطالعه کنید و برنامه داشته باشید. وقتی شما نتوانید برای خود و کشور کاری کنید، کسی از بیرون امده وطن ما را آباد نخواهد کرد».



