از قلم تا سوزن: دختری که با خال‌برداری محدودیت‌های طالبان را دور می‌زند

گزارش‌گر: مژده افغان | ویراستار: حدیث حبیب‌یار

سوزن را آرام‌آرام پایین می‌آورد، پس‌از درنگ کوتاهی، دوباره روی پوست حرکت می‌دهد. اتاقش در سکوت فرورفته و تنها صدای نفس‌هایش شنیده می‌شود. نه دارویی در کار است و نه بستری برای مشتریان؛ اما دقت در حرکت دست‌هایش چیزی کم‌تر از دستان یک پزشک در اتاق عمل ندارد. او تنها با دست‌گاه کوچکی که از ایران با خود آورده، خال‌های صورت مشتریان را یکی‌یکی برمی‌دارد و از این راه، برای دور زدن محدودیت‌های کاری و آموزشی طالبان، کسب درآمد می‌کند.

معصومه احمدی [نام مستعار]، باشنده‌ی بلخ است. او دانش‌آموز صنف هشت بود که با روی‌کارآمدن طالبان از ادامه‌ی آموزش محروم شده است. سه سال پیش، در حالی که رویای پزشک‌شدن را در سر داشت، به‌دلیل محدودیت‌های طالبان، بی‌کاری پدر و فشارهای شدید اقتصادی، خانواده‌اش ناچار شدند خانه و زندگی‌شان را ترک کنند و راه مهاجرت به ایران را در پیش گیرند؛ مسیری که زندگی معصومه را از مکتب به بازار کار کشاند.

به‌گفته‌ی معصومه، سال‌های مهاجرت برایش پر از چالش بوده و او هم‌واره با ترس اخراج، بی‌کاری و وضعیت دشوار اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. او می‌افزاید که روزی، زمانی‌که به‌خاطر پیداکردن کار از خانه بیرون شد، در یک سالن کوچک زیبایی، نگاهش به زنی افتاد که با دست‌گاهی ظریف، خال‌های صورت مشتری را برمی‌داشت. حرکت منظم دست‌ها و تمرکز آن زن توجهش را جلب کرد. همان لحظه، اندیشه‌ای در ذهنش شکل گرفت؛ چیزی که بعدها به تنها راه درآمد او تبدیل شد.

معصومه می‌افزاید که یادگیری خال‌برداری بیش‌از یک ماه بیش‌تر زمان نبرد و پس‌از آن در یک سالن آرایشی شروع به کار کرد. فعالیت او در ایران به‌سرعت با استقبال روبه‌رو شد و توانست به منبع درآمد پای‌داری برایش تبدیل شود؛ درآمدی که هزینه‌های زندگی خودش و خانواده‌اش را تامین می‌کرد. او می‌گوید: «در آن‌جا بیش‌تر زنان به ظاهرشان اهمیت می‌دادند و هم‌چنان وضعیت اقتصادی‌شان بهتر بود. برای پاک‌سازی صورت‌شان هزینه می‌کردند. من هم درآمد مناسبی داشتم و از کارم راضی بودم».

اما اکنون، این کارآفرین جوان هم‌راه با خانواده‌اش از ایران اخراج شده و به افغانستان بازگشته است. او پس‌از بازگشت، فعالیت‌هایش را دوباره آغاز کرده؛ هرچند به‌گفته‌ی خودش، در این‌جا نیز مشتری دارد؛ اما نه به اندازه‌ای که در ایران داشت. با این‌همه، دستگاه کوچکش را مانند دارایی‌ای باارزش نگه می‌دارد؛ ابزاری که امکان ایستادن روی پاهای خودش را به او داده است.

شب‌ها، زمانی‌که خانه در سکوت فرو می‌رود، نور گوشی تنها روشنی اتاقش است. ویدیوهای آموزشی را بارها می‌بیند، درنگ می‌کند و دوباره عقب می‌برد. او می‌گوید که یادگیری برایش جای مکتب را گرفته؛ باوجود این‌که مسیر کاری‌اش غیررسمی است، اما در زندگی‌اش نقش حیاتی دارد.

معصومه، در حالی‌که با دقت صورت مشتری را بررسی می‌کند، از نخستین تجربه‌های کاری‌اش چنین روایت می‌کند: «در آغاز مشتری نداشتم. هم شوق شروع کار را داشتم و هم نگران بودم. فکر می‌کردم از پسش برنمی‌آیم. یک روز برادرم داوطلب شد. وقتی سوزن به پوستش خورد، ترس تمام وجودم را گرفت؛ ترس از خطا، از آسیب، از پشیمانی. اما نتیجه خوب از کار درآمد و همان تجربه، آغاز اعتمادبه‌نفس برایم شد.»

اکنون دروازه‌ی خانه‌ی این کارآفرین به‌روی مشتری‌ها باز شده است. هر خال قیمت خودش را دارد؛ کوچک‌ها ارزان‌تر و بزرگ‌ترها گران‌تر. معصومه می‌گوید: «بعضی روزها چند خال، بعضی روزها ده‌تا. درآمدم ثابت نیست؛ اما در چنین شرایطی، باز هم راهی برای مقابله با مشکلات است.»

معصومه در حالی‌که دستمالی را برای پاک‌کردن صورت مشتری برمی‌دارد، از شرایط دشوار اقتصادی تحت حاکمیت طالبان انتقاد می‌کند. او هم‌راه با خانواده‌اش در یک خانه‌ی کرایی زندگی می‌کنند و می‌افزاید که درآمدش برای مصرف‌های زندگی ناچیز است. اخراج اجباری، بدون فرصت جمع‌کردن وسایل، سبب شد تا دارو‌ندار شان در ایران جا بماند.

او یکی از دخترانی‌ست که هم‌راه با موج بازگشت اجباری مهاجران، با دست‌های خسته و آرزوهای نیمه‌تمام برگشته‌اند. با این‌همه، زمانی‌که از آینده حرف می‌زند، شکی برای بهتر شدن زندگی‌اش ندارد. می‌خواهد حرفه‌ای شود و پیش برود؛ حتا اگر راه ناهموار باشد.

معصومه در حالی‌که پاک‌سازی صورت مشتری به پایان رسیده، سوزن را کنار می‌گذارد و می‌گوید که آرزو دارد هرچه زودتر دروازه‌های مکتب باز شود و بتواند با ادامه‌ی آموزش، به رویای پزشک‌شدن برسد. او هم‌چنان در پیامی به دخترانی که تحت حاکمیت طالبان در بن‌بست مانده‌اند، می‌گوید: «از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده کنید. متوقف نشوید. تلاش، هنوز تنها راه برای بقا است».

او سوزن و دست‌گاه کاری‌اش را روی میز می‌گذارد و اتاق دوباره در سکوت فرو می‌رود؛ سکوتی که بی‌آن‌که بخواهد، بخشی از زندگی‌اش شده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا