ورقی روی میز میگذارم، برخلاف همیشه که با خودکار آبی می نوشتم خودکاری قرمز به دست می گیرم باید ذهنم سفری در زمان انجام دهد برود به سال ۱۳۷۴ – دورهء حکومت طالبان در افغانستان- خاطره ای از آن دوران فرصت کش برای زنان را بر این صفحه رقم بزند. برای لحظاتی بر روی عبارت«حکومت طالبان» درنگ می کنم. با خود فکر می کنم یعنی در این هجده سال طالب بر ما حکومت نمی کرده؟ پس چرا ذهنمان اینقدر درگیر او بوده است؟ چرا هر روز حضور سیاهش را احساس می کردیم؟ شاید هنوز تنش های روحی دوران طالبان در ناخودآگاه ما به قوت زنده بوده است و ما را رنج می داده؟ از جانبی هم حق داشته ایم چنین حسی داشته باشیم؛ آیا روزی بوده است که سرخط اخبار خالی از لفظ “طالب” و جنایات هولناکش باشد؟ آیا روزی طی این هجده سال بر این سرزمین گذشته است که دامنش به خون جوانی که به دست طالب ریخته شده سرخ نشده باشد؟ با وجودی که یکی از آرزوهای بزرگ من سفر به سایر ولایت افغانستان بوده و هست اما غیر از دیدن مرکز شهر هرات و قریه آبایی ام “زیارتجاه” و فرودگاه کابل ترس از طالب نگداشته به هیچ جای دیگر این کشور سفر کنم. آری سایه طالب در طی همهء این سال ها مثل بختک بر زندگی ما افتاده بوده و غیر مستقیم بر ما حکومت میکرده است. حافظهء تاریخی ما مملو از خاطرات سیاهی است که این گروه افراطگرا باعث و بانی آن بوده اند.

میان برنامه

شاید شما هم مثل من بعضی از روزهایتان با خواندن پستی تلخ در شبکه های اجتماعی به فنا رفته باشد و گاهی هم با دریافت پست و پیامی خوب خون تازه ای در رگ روزهایتان جاری شده باشد. امروزه زندگی ما تحت تأثیر وسایل ارتباط جمعی قرار گرفته و جهان به “دهکده جهانی” تبدیل شده است. چنانکه با شادی های دیگران به انبساط خاطر می رسیم و با غم هایشان می گرییم. روح«مارشال مک لوهان» با پیش بینی دقیقش شاد باد!

بازگشت به تفکر برای نوشتن خاطره

چشمانم را می بندم ذهنم به سمت دیروز حرکت می کند دیروزی که صبحش با دیدن عکس جسدها سوخته و جزغاله شده چند تن از هموطنان در شبکه های اجتماعی آغاز شد؛ حادثه ای که به ما یادآوری کرد هلوکاست در این سرزمین هر روز بازتولید می شود و تمامی ندارد. برای لحظه ای به مادران، زنان و فرزندان بازمانده این مردان فکر می کنم تنم می لرزد چگونه می خواهند با این نبودن و کابوس فجیع، بی رحمانه و غیر انسانی از دست دادن عزیزان شان کنار بیایند؟ نمی دانم. باید این نکته را خاطر نشان کنم که از نظر جامعه شناسی بیشترین کشته شده های جنگ را مردان تشکیل می دهند اما قربانیان اصلی جنگ زنان و کودکان می باشند.

راستی از زنان برای شما بگویم زنان طی این هجده سال درس خوانده اند شعر نوشته اند، ربات و فیلم ساخته اند مدال آورده اند خلاصه در مشاغل مختلف توانستن شان را اثبات کرده اند اما کابوس بازگشت به دوره سیاه طالبان دوشادوش آنها حرکت می کرد و دست از سرشان بر نمی دارد. حس فرزندان طلاق را داشته اند که چند صباحی در آغوش مادر زندگی را می گذرانند اما همیشه این ترس با آنها هست که پدر – جنگ سالار- بازخواهد گشت دوباره ما را به پستوی خانه ها حبس خواهد کرد و زندگی ما در محدوده خانه و آشپزخانه خلاصه خواهد شد.

مبایلم را برمیدارم دوستی در فیس بوک عکس طالبانی که چندی پیش به دستور رییس جمهور غنی از زندان آزاد شده اند را نشر کرده. حس می کنم رییس جمهور دارد زمینه را برای انجام جنایات بیشتر فراهم می کند. آهی می کشم و مبایل را روی میز پرتاب می کنم خودکار قرمز را محکم میان انگشتانم می فشارم. پشتم را به صندلی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم.

تصویر کودکان باز مانده از فاجعه حمله به شفاخانه نسایی ولادی دشت برچی که هفته گذشته به وقوع پیوست در ذهنم جان می گیرد. ذهنم سریعتر از موتور جستجوگر گوگل حادثه دلخراش دیگری که به موازات آن در مراسم خاکسپاری در ننگرهار اتفاق افتاد مقابل چشمانم زنده می کند. بغضی گلویم را می فشارد گویا مسیر بازگشت به سال ۱۳۷۴ خیلی پرسنگلاخ تر و عذاب آورتر از چیزی بوده که من تصور می کردم.

اصلا بگذارید نوشتن خاطره چهارمین فرزند خانواده ای که تصمیم گرفته بود مثل خواهرانش از سواد محروم نماند را به ننوشتن حواله کنم. بگذارید روایت مادر مریضی که به دلیل قیود شب گردی دوره طالبان تا حوالی مرگ رفت و کما را با تمام وجود تجربه کرد در نطفه خفه کنم. همچنین نوشتن این “خاطره” را هم مثل تمام فرصت سوزی ها و خودسوزی هایی که نسل دوره طالبان متقبل شدند آتش میزنم تا از خاکستر آن ققنوسی متولد شود که جاویدانه زیستن را تجربه کند و پیام آور خودشکوفایی و توسعه باشد.

افسانه واحدیار

# نه- به- تکرار- تاریخ- سیاه

لطفا شما هم به این هشتک بپیوندید.

دیدگاه‌های کاربران فیس‌بوک
Facebooktwitterredditpinterestlinkedinmail